یا حبیبی یا محمد
×××اللهم صل علی محمد و آل محمد×××
|
لوگوی ما
لوگو دوستان آمار وبلاگ
کابران انلاين:
تعداد بازديد: وضعيتم در ياهو |
اما رفتار و كردار رسول خدا
اما رفتار و كردار رسول خدا سيرهنويسان را عقيده بر اين است مه نبي خاتم، از جهت رفتار پسنديده و كردار حميده چه در منزل و چه بيرون منزل، سرآمد همه، خوي و خلقش مورد تحسين دوست و دشمن بوده، مواردي پيش آمده كه حتي دشمنان با ديدن كرامات نفساني او، زبان به تمجيد گشوده، پس در جرگه دوستان او درآمدند، كراراً مشاهده شد كه اشخاص و گروههاي مخالفش از ثمرة اخلاق كريمانة آن حضرت برخوردار گشتند، در تاريخ به نمونههاي زيادي از اين قبيل بر ميخوريم كه جريان فتح مكه يكي از آنها بود، قدر مسلم اينكه در ميان امم سلف و ملل سبق صفات نيكي وجود داشته، پيامبر اسلام علاوه از عادات پسنديده اختصاصي خود، آنها را نيز تكميل نمود، چنانكه فرمود: من مبعوث شدم تا اخلاق پسنديده اختصاصي خود، آنها را نيز تكميل نمود، چنانكه فرمود: من مبعوث شدم تا اخلاق خوب را كامل كنم، خلق عظيم آن حضرت را خداي داناي رحيم، مهر تاييد زده، و فرمو: انك لعَلي خلق عظيم[1] ، اي رسول ترا خلق و خويي بس بزرگ است، حال اگر درباره اين موضوع (رفتار نيك پيامبر) مطالبي به نگارش در ميآيد نه از باب اثبات آن است، چون اصل موضوع مفروغ عنه است، اين بس كه خدا گويد ماكان محمد، بلكه از باب تدبر در رابطه با سلوك و رفتار انساني و اسلامي آن حضرتشرحي و مطالبي تقديم خوانندگان محترم ميشود، باشد كه با مطالعه آنها متذكر گشته و متعهد به عمل گرديم. شكي نيست كه انسان براي سازندگي و اصلاح نفس، جهت رسيدن به سعادت حقيقي بايد چيزهايي را از حيث فعل و ترك مراعات كند، بايد امر نفس خويش باشد نه مامور، اگر انسان همه علوم و فنون را فراگيرد، اما حاكم درونش نباشد به سعادت واقعي نخواهد رسيد، همه ترقيات و پيشرفت علمي و صنعتي، موقعي منتج نتيجه خواهد بود كه توأم با ايمان و اصلاح دروني آن عالم يا هنرمند باشد، طبيبي كه طبق خواسته دل كار ميكند، صنعتگري كه تحت تاثير نفس، صنعت خود را عرضه ميكند، روحانئي كه در راه هوي گام ميزند، خلاصه احاد مردم اگر به سبب آسبپذيري دل، از مكارم اخلاق فاصله گيرند، نفس اماره بر انها مسلط گردد، نتيجتاً چنين جامعه اي از سعادت حقيقي باز ميمانند. اين موضوع با ادني تامل قابل درك است كه علماي علم اخلاق ميگويند انسان داراي دو بعد مادي، روحي، است در بعد مادي، او با ساير حيوانات فرقي ندارد، تنها بعد روحاني اوست كه وي را از موجودات ديگر متمايز ميسازد، پس انسان علاوه از غرايز طبيعي حيواني كه به مقتضاي طبع، يك سلسله اميال و خواستهها از قبيل خوردن، خوابيدن، تمايل جنسي، رفع خستگي، احساس درد، راحتي، دفع ضرر، جلب منفعت، و غير هم را دنبال ميكند، داراي جنبة ديگري به نام روح ملكوتي و الهي دربرگيرنده صفات عالي انسانيت مانند صداقت، عدالت، نبالت، شجاعت، سخاوت و غيراينها، از حالات معنوي روحاني است. ناگفته نماند كه استعداد اينگونه صفات، در وجود انسان، اين اشرف مخلوقات، به وديعت نهاده شده، تا در سايه تربيت درست، آنها نمو نموده و بارور گردند. پس انسان براي ترقي و تعالي و رسيدن به مجد و عظمت، نيازمند پروراندن يك سلسله ارزشهاي انسانيت، تا بدان وسيله پلههاي نردبان ترقي را يكي پس از ديگري بپيمايند، او براي نيل به اين هدف، بايد آنقدر بكوشد تا خود را برساند به مقامي كه شايسته انسانيت اوست، وي براي رسيدن بدين مقام والا، نياز به ممارست و مداومت انجام كارهاي خوب دارد تا روح انساني او رشد و تكامل يافته و به جائي برسد كه فرشتگاه به مقام و منزلتش غبطه خورند، آنچه از تعاليم عاليه بزرگان علم و عمل، مخصوصاً از تعليمات گرانقدر اسلامي در زمينه شناخت انسان بر ميآيد و تجارب تاريخي هم بر آن مهر تأييد زده، اين است كه آدمي به علت داشتن زمينه ايجاد صفات والاي انسانيت ميتواند كاري كند كه از فرشتگان برتر و جنبة خليفةاللهي به خود گيرد، از طرفي با ناديده گرفتن موقعيت شامخ حالت روحاني خويش، خود را دربند ماديات گرفتار نموده و به عالم حيواني تنزل دهد، و كاري كند كه در شأن يك حيوان بلكه پستتر از حيوانست، و مصداق اولئك كَالاَنعام بل هم اضّلّ[2] واقع شود، پس انسان مادي، گرفتار امور ماده و جسم است مثل خوردن، پوشيدن، خوابيدن، خودبيني، تمايلات جنسي … ولي شخص روحاني با تسلط بر نفس و هواي خويش، اموري را پيگري ميكند كه با خودسازيش تطبيق داشته باشد، او در راه وصول به كمال، تمايلات نفساني خود را به گونهاي محدود ميكند، كه از حريم مجازتجاوز نكند، بعكس بيشترين هم خود را در راه پرورش و كسب مدارج عالية انسانيت مصروف ميدارد، كوشش ميكند تا روح پرهيزكاري را دائماً در خود زنده نگهدارد و مقيد است همة واجبات و محرمات، ميكوشد تا به قدر وسع، به مستحبات نيز پرداخت، از مكروهات دوري گزيند، او جهاد كبر را كه پيشوايان ديد بدان توصيه اكيد داشتند، نصبالعين خود قرار داده و به قدر توان آنرا رعايت ميكند. حال پس از ذكر اين مطالب در مقدمه بخش رفتار نبي اكرم، ميپردازيم به اصل موضوع و ميگويم، از كلام ذات الحديت در قرآن بر ميآيد كه منزلت حضرت رسول در ميان مخلوقات از همه بالاتر است، حتي فرشتگان، مثلاً در سورة و النّجم[3] ميفرمايد: ثُم دَني فَتّدّلي فَكانَ قابَ قَوْسينَ اَوْاَدْني[4] ترجمه ظاهري، پيامبر به خدا نزديك شد پس سر فرود آورد، قرب پيامبر به خدا بود، مانند دو كمان يا نزديكتر، البته اين ظاهر معني است، مفسرين را در اين مقام سخن بسيار است كه من در مقام شرح آنها در اينجا نيستم. بلكه براي اثبات مدعا (منزلت رسول خدا) با جمال و اشاره ميگويم جبريل امين كه مقرّبترين فرشته خداست از حيث مقام، در شب معراج نتوانست با پيامبر همگامي كند در تفسير الميزان ذيل آيات مذكوره آمده كه حضرت صادق ميفرمايد حديث معراج حاكي از آنست كه پيامبر خاتم مقربترين مخلوقاتست نزد خدا، چنانكه وقتي او را در شب معراج به آسمانها ميبردند، جائي رسيدند كه جبرئيل امين به وي عرض كرد: (يا محمد تو خود جلو بيفت و برو بدرستي تو قدم گذاشتي به جائيكه هيچ ملك مقرب و نبي مرسل نتوانست چنين مكاني قدم بگذارد) بعد ميفرمايد اگر شايستگي او نبود، هرگز نميتوانست به چنين منزلتي راه يابد از حديث معلوم ميگردد كه جبرئيل همگام پيامبر (ص) در معراج، نتوانست همگامي خود را با وي ادامه دهد لذا به وي ميگويد تو تنهائي برو من ديگر طاقت اين ره را ندارم: گفت جبريلا به پرتو از پيم … گفت رو رو من حريف ره نيم. خدا به اين ذخيره معنوي و كلمةالتقواي ربوبي، به خاطر لياقت، (مقام خاتم النبيين) عطا فرموده و سرور همة انبيا قرارش داده، اين نباشد مگر به سبب اعمال و كردارش كه توانست به اين مرتبت دست يابد و من در اينجا به بعض آنها بطور اختصار اشاره كنم: 1ـ ايمان: پيامبر اكرم قبل از بعثت هم، به خالق و قادري وراي خدايان صوري، اعتقاد داشت، حضرتش هيچوقت به بت روي نياورد، به خداي واحد كه انبياي سلف معرفش بودند، عشق ورزيد، بيشتر اوقات فكر ميكرد، غالباً خاموش بود، مورخين نوشتند كه حضرت قبل از بعثت هر سال مدتي را در غارحرا به عبادت ميپرداخت، مخصوصاً در ماه رمضان كه تمام، گاهي بيشتر آنرا به اعتكاف و تهجد مينشست و جناب خديجه برايش آب و نام ميبرد، اميرالمؤمنين[5] در جواب سائلي كه از درجات مؤمنين جويا شده بود ميفرمايد: مؤمنن سه دستهاند چنانكه در قرآن آمده، اصحاب ميمنه، اصحاب مشئمه، و السابقون، بعد فرمود سابقون انبيااند كه خدا در آنها پنج روح قرار داده كه يكي از آنها روح ايمانست كه با آن خدا را پرستش ميكنند و شريكي برايش قائل نميگردند. از كلام مولا بر ميآيد پيامبر خاتم كه اشرافالاولين و الاخرين و افضل الانبياء و المرسلين است، از اين روح به نحو اكمل برخوردار بوده. از لابلاي نوشتهها و گفتهها بر ميآيد كه آن حضرت مُوحّد بوده و از شرك بيزاري مي جسته خودش ضمن حديثي[6] ميفرمايد دو خصلتند از حيث بدي مافوق ندارند اول شرك به خدا دوم ضرر به بندگان خدا، از نوشتههاي بزرگان بر ميآيد كه حضرت اول مؤمن و اشدّ توحيداً بوده، هيچگاه براي غير خدا بندگي نكرد، حتي دوران صباوت، درباره كرات و موجودات آنها، فكر ميكرد، در روش عملي ظاهراً به ابراهيم خليل اقتدا ميكرد، در طول سال اوقاتي را جهت عبادت به حرا ميرفت، البته ديگران هم عمل غارنشيني را انجام ميدادند، ليكن شايد بشود گفت كه بين اين دو نوع اعتكاف از لحاظ نفس عمل فوق و فصل بوده، زيرا محمد علاوه از پيوند با اصلاب شامخه و ارحام مطهره كه خود در پاكي شخص نقش به سزائي دارد، علاوه از اين خودش شخصاً مردي فكور داراي ضميري تابناك و درايتي سرشار بوده، قهراً در عبادت و اعتكاف، انديشه و تدبير را درباره آفاق و انفس به كار ميگرفت و نسبت به كيفيت وجودي مخلوقات تعقل مينمود و به عبارت ديگر، او به كيفيت قضيه بيشتر توجه داشت تا به كميت آن، به اضافه او از طرف خالق موجودات ذخيرة علمي به حساب ميآمده و بيمه فكري بود و از معدود كساني محسوب ميشد كه مؤيّد به تأييدات الهي در جميع امور بودند و در كنف حمايت ظاهري و معنوي پروردگار قرار داشتند، لذا افكار و اعمال او با اعمال و افكار ديگران فرق داشت. حال اگر محمد سالي يكبار يا دو بار از كارهاي عادي دست مي كشد و به غارحرا روي ميآورند نه طبق عادت دوران جاهليت همانند سايرين ميخواهد ايامي را دور از ديد مردم در گوشة عزلت بگذراند نه بلكه او را از روي حسابي دقيق و قصدي كنكاش، درباره موجودات، عامل موجودات، غايت خلقت و آيا اين موجودات عبث به وجود آمدند يا تكليفي متوجه آنانست، و بسياري ديگر از اين چون وچراها، ذهن او را مشغول داشته تا از عالم خلقت چيزي درك كرده، ره به جائي ببرد، رفتارش مانند اعمال سايرين عاميانه نيست كه هرچه قوم ميكنند او هم انجام دهد، او تحت تأثير انديشه جماعت بيتدبير واقع نميكردد كه هرچه اجتماع ظاهربين به دور از خرد انجام داد خودش هم انجام دهد، بلكه مردان فهميدة فكور با رفتار عاقلانه خود جامعه را پيرو اعمال خويش قرار ميدهند نه خودشان عمل جامعه را الگوي خويش سازند. البته ما ميدانيم قبل از طلوع اسلام دين الهي حاكم، مذهب مسيحيت بود، مردم مأمور پيروي از آن بودند، ولي به واسطه نخوت و جهالت و متابعت از هوي و هوس، اكثر اقوام آن زمان مخصوصاً قوم قريش يا بيدين بودند يا بتپرست، مگر عدهاي انگشت شمار، اما محمد (ص) تا آنجا كه مورخين و سيره نويسان احوالش را ثبت نمودند، گفتند خداي يگانه را معتقد و به عشق او دم ميزد، اين موضوع در كتب اهل سنت مشهود، و در كتابهاي شيعه هم به تواتر رسيده. كشفالغمه ج1. ابوطالب عمّ رسول خدا در سفري به شام، محمد (ص) را با خود برد، قافله از محلي به نام بصري نزديك شام عبور كرد، در آنجا راهبي به نام (بحيراء) بود، وي ديد قافله ميرود، تكه ابري هم بالاي سر آن در حركت است، قافله را به دير خود خواند، آنها به دير آمدند، راهب پرسيد كسي از شما جا نمانده، گفتند فرزند خردسالي، گفت او را هم بياوريد، محمد را به دير آوردند، بعد از صرف غذا جمعيت خواست برود، راهب ابوطالب و محمد را به كنار برد، به ابيطالب گفت اين با تو چه نسبتي دارد، گفت فرزند من است، راهب گفت نبايد چنين باشد، ابوطالب گفت پدرش فوت نموده من عمويش هستم، پس راهب شروع كرد با محمد (ص) صحبت كردن ضمن مكالمه گفت اي جوانترا به لات و عُزّي قسم، سئوالات مرا درست جواب بده، راهب شنيده بود، قريش برايلات و عرّي احترام خدائي قائلند و به آن دو قسم ميخورند، احتمال هم دارد معيار اعتقادي محمد را خواسته آزمايش كند، لذا او را به لات و عُزّي قسم داد، حتي راهب پيامبر را به آن دوبت قسم داد، رسول خدا گفت مرا از آن دو بت ياد مكن، قسم به خداي يگانه هيچ چيز مبغوضتر از آن دو نزد من نيست، پس بحيرا سئوالاتي دربارة حالات او، خواب و بيداريش و ساير امور از وي نمود، حضرت همه را به درستي جواب داد، بعد گفت پشتت را ببينم، پيامبر پيراهن كنار زد، راهب مهر[7] نبوت را بين كتفين حضرت ديد علامتي كه وصفش را از قبل شنبده بود وقت جدائي، به ابيطالب گفت او را از شر يهود حفظ كن، اگر او را بيابند و بشناسند آنگونه كه من شناختم، تصميم به ايذاء و قتلش خواهند گرفت. ازاين قضيه تاريخي ميتوان چيزهائي را استنباط كرد كه من از ميان آنها به دو نكته مهم اشاره ميكنم، نخست اينكه راهب در پي اطلاعات نقلي و قولي خود، يك رهبر الهي و مرشد واقعي را پيگيري ميكرده، پيوسته مترصد بود تا او را جسته و اظهار اخلاص كند، لذا ميتوان حدس زد كه غرض او از پذيرائي قافله در دير يك امر صوري و بيحساب نبوده بلكه مفهومي ظريف و دقيق داشته كه راهب طبق توصيههاي پيشينيان آن را دنبال ميكرده، شاهد بر مدعا، اين عبارت كشفالغمه است: فاَخْبرَه بما وافق ما عنده من صفته: پيامبر حالات خود را آنگونه كهراهب وصفش را شنيده بود گفت، پس معلوم ميشود كه راهب دنبال چنين شخصيتي ميگشته دوم كه مقصود بالاصاله از نقل داستان راهب همين ميباشد، اينكه پيامبر از دوران صباوت و شباب، مؤمن و موحّد بوده، نه مانند بي خردان دنبال هواي نفش و تابع روش غيرمعقول زمان به اصنام و اوهام پايبند باشد، او اصلاً با اينگونه موهامات ميانهاي نداشته، اصل و ريشهاش منزه از شرك و كفر و نسلاً بعد نسل موحّد و خداپرست بودند. علي (ع) در خطبة 93 نهجالبلاغه (فيضالاسلام) ضمن توصيف انبياء ميفرمايد: تا اينكه كرامت نبوت، از جانب خالق احديّت، به برگزيدة بشريت، محمد (ص) كه بر او باد درود و تحيّت، منتقل گرديد، محمدي كه خدا او را در بهترين صلبها، عزيزترين رحمها، پرورش داد، از اصل و ريشة پاك، همانند ابراهيم خليل خارج ساخت … در مقدمه ابن خلدون: از علائم گروه پيامبران، پيش از بعثت، داراي خلق نيك، دوري از كليه بديها و ناپاكيها هستند، چنانكه گوئي اينان بر پاكي و اجتناب از بديها آفريده شدهاند، كان اين بديها منافات با طبيعت و جبلّت ايشان دارد. از صحيح مسلم: هنگاميكه نامة دعوت پيامبر به هر قل پادشاه روم رسيد، گروهي قريش از جمله ابوسفيان در آن ديار بودند هر قل آنها را احضار و از اخلاق پيامبر پرسش نمود، از جمله پرسيد، شما را به چه چيز ميخواند گفتند به پاكدامني، صله رحم، نماز، زكواه و غيره.
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
صورت و سيماي پيامبر
صورت و سيماي پيامبراز ابن عمّ گرامش عليبن ابيطالب نقل شده: محمد مردي متوسط القامة، جمال و جذّابيتش بينهايت، بطوريكه هر كه او را ديده، غم را از درون بريده، خود را فراموش كرده، به ديدن روي دلكش او قناعت نموده. سر مباركش گرد، نه كوچك و نه بزرگ، گونهها سرخ، چشمان مشكي، موي سر سياه و انبوه و دراز كه تا كتفش را ميپوشانيد، گاهي پس از شانه ميبست، تا آخر عمر سياه بود مگر چند تار از آن، گردن سفيد، رشته موي سياه و باريكي از سينه تانافش را پوشانده، پشت مبارك پهن، مُهري[1] در ميان دو كتفش نمايان كه از سفيدي، چشم بيننده را جلب ميكرد، پهناي كف دست و پا معتدل، بيني كشيده و خميده، دندانها باز، از هم جدا، هرگاه سخن گفتي به قدري كلمات را شيرين ادا نمودي كه شنونده از آن سير نشدي، بسيار خوشخوي بود، پرحوصلهتر از او كس را نديدم، در ضرورت چنان تيز برفتي كه گوئي از فراز بشيب ميآيد، اما در مواقع عادي و غيرضروري خرامان حركت مينمود.
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
(گفتار و رفتار) رسول اكرم
(گفتار و رفتار) رسول اكرم ما ميدانيم كه رسول اكرم را در موضوعات گوناگون دنيا و عقبي كلمات بسياري است، مخصوصاً در باب پند و موعظه سخنان حكمتآميز زيادي فرمودند كه تحرير همة آنها در اين مختصر نگنجد، لذا از باب نمونه از لابلاي كتب روايت اخذ و در اينجا نقل ميگردد، باشد كه روشنگر قلبها و تقويت ذهنها واقع گشته و با بكار بستن مضمون آنها، ثواب وافري عايدمان گردد: 1ـ قال(ص) اصدق كلمه قالتها العرب كلمه لبيد: الا كل شيئي ما خلاالله باطل و كل نعيم لا محاله زايل. مصابح الشريعه درستترين كلمه اي كه تا كنون عرب گفته كلام لبيد شاعر است كه گفته اگاه باشيد همه چيز غير خدا باطل و هر نعمتي سرانجام زايل ميگردد. 2ـ من اصبح من امتي و همته غيرالله فليس من الله، تحف: هر فرد امت من، شب را به صبح آرد و هم غير خدا باشد، چنين شخصي رَجُل الهي نيست. 3ـ الايمان عقد بالقلب و قول باللسان و عمل بالاركان. تحف ايمان عبارت از عقيده قلبي، گفتار زباني، اعمالجوارحي است. 4ـ ان الله لا ينظر الي صوركم ولا الي الي اموالكم و انما ينظر الي قلوبكم و اعمالكم، محجهالبيضاء. خداوند نظر به صورتها و مالهاي شما ندارد بلكه نظر به دلها و اعمال شما دارد كه چه از آنها صادر ميشود. 5ـ انّ اعظم الناس منزله عندالله يومالقيامه امشا في ارضه بالصيحه لخلقه. كافي بالاترين انسان از حيث منزلت نزد خدا در روز رستاخيز كساني هستند كه در روي زمين نصيحت و اندرز آنها به خلق خدا بيشتر باشد. 6ـ الزّهد فيالدنيا قصر الامل و شكر كل نعمه و الورع عن كل ما حرم الله. تحف زهد در دنيا عبارت از كمي آرزو و سپاس در برابر هر نعمت و پرهيز از همه محرمات است. 7ـ انما بُعثُ لا تمم مكارم الاخلاق. مستدرك همانا من مبعوث شدم تا اخلاق خوب را كامل كنم. 8ـ لا ينبغي للمومن اَن يجلس في مجلس يعصي الله فيه و لايقدر علي تغييره. تراث الائمه شايسته نيست براي مومن شركت كند در مجلسي كه در آن گناه ميشود و او قادر بر منع آن نيست. 9ـ قيل له اي الناس شر قال العلماء اذا فسدوا. تحف به پيامبر اكرم گفتند بدترين اشخاص چه كسانيند فرمود علماي فاسد. 10ـ بئس القوم يمشي المؤمن فيهم بالتقيه و الكتمان. نهج الفصاحه بدترين قوم كساني هستند كه مومن در ميان آنها از روي تقيه و كتمان زندگي ميكند. 11ـ لن يفلح قوم اسندوا امرهم الي امراه. تحف هر گز رستگار نشوند قومي كه مهار كار خود را به دست زنان سپارند. شايد مراد اين باشد كه زنان فرمانده و رهبر باشند. 12ـ اذامت علي طهاره تكون شهيداً. سفينه البحار. هرگاه كسي با طهارت بميرد، اجر شهيد دارد. (شايد طهارت معنوي، مراد باشد) 13ـ المؤمن قليل الكلام كثيرالعمل و المنافق كثيرالكلام قليل العمل. تحف مومن كم حرف و پركار و منافق پرحرف و قليلالعمل است. 14ـ شرّالمكاسب كسبالربا. وسايل الشيعه بدترين كسبها، رباخواري است 15ـ اذا قدرت علي عدوك فاجعل العفو شكراً للقدره عليه. سخنان محمد وقتي غلبه يافتي بر دشمن، گذشت از او را سپاس اين پيروزي قرار بده. 16ـ اذا مدح الفاجر اهتزّ العرش و غضب الربّ. تحف زماني كه فاجري مدح شود، عرش خدا بلرزد و خدا هم غضب كند. 17ـ من عمل علي غير علم كان يُفْسِدُ اكثر ممّا يصلح. تحف كسي كه كاري را از روي ناداني انجام دهد فسادش بيش از اصلاحش هست يعني زيانش بيش از نفعش هست. 18ـ لا تبيتوا القمامه في بيوتكم فانها مجلساشيطان. اولين دانشگاه شب خاكروبه را در اطاق باقي نگذاريد چه، آن ظرف جايگاه شيطان است. 19ـ الجلوس فيالمسجد انتظار الصلواه عباده مالم يحدُث، قيل يا رسول الله و ما يحدث قال الاغتتياب. تحف نشستن در مسجد به انتظار نماز عبادت محسوب ميشود مادامي كه از نمازگزار حدثي سر نزند گفته شود يا رسول الله مراد از حدث چيست فرمود غيبت. 20ـ ثلثه و ان لم تظلمهم ظلموك السفله و زوجتك و خادمك. تحف سه طايفهاند اگر چه تو به آنها ظلم نكني ولي آنان به تو ستم ميكنند: آدم پست، ديگري زنت، سومي خادم تو 21ـ اربع من علامات الشقاء، 1ـ جمعودالعين، 2ـ قسوه القلب، 3ـ شدّه الحرص في طلب الدنيا، 4ـ الاصرار علي الذنب. تحف چهار چيز از نشانههاي شقاوت انسان است، 1ـ اشك نيامدن چشم، 2ـ و قساوت قلب، 3ـ حرص در جمع اموال، 4ـ اصرار برگناه 22ـ استعينوا علي اموركم بالكتمان فان كل ذي نعمه محسود. تحف در موفقيتها از كتمان كمك بگيريد، زيرا اشخاص موفق در خطر حسد حسودانند 23ـ ثلثه و اِن لم تظلمهُم ظلموك السّفله و زوجتك و خادمك. تحف. سه طايفهاند اگر چه تو به آنها ظلم نكني ولي آنان به تو ستم ميكنند: آدم پست، ديگري زنت، سومي خادم تو. 24ـ اربع من علامات الشّقاء، 1ـ جمودالعين، 2ـ قسوه القلب، 3ـ شدّة الحرص في طلب الدّنيا، 4ـ الاصرار علي الذّنب. تحف چهار چيز از نشانههاي شقاوت انسان است، 1ـ اشك نيامدن چشم 2ـ و قساوت قلب،3ـ حرص در جمع اموال، 4ـ اصرار بر گنان 25ـ استعينوا علي اموركم بالكتمان فاّن كلّ ذي نعمه محسود. تحف در موفقيتها از كتمان كمك بگيريد، زيرا اشخاص موفق در خطر حسد حسودانند 27ـ صنفان من امّتي اذا صَلُحا صَلُحَتْ امّتي و اذا افسدا فَسَدَتْ امّتي قيل يا رسول الله و من هما قال الفقها، و الامراء. تحف. هرگاه دو طايفه از امت من اصلاح شدند همه امت اصلاح ميشوند، و اگر آن دو فاسد گشتند، همه امت فاسد ميگردند گفتند آن دو طايف كدامند يا رسول الله فرمود عالمان دين و هيئت حاكمه. 28ـ خير ما تخلّف الرجل من بعده ثلث، ولد صالح يدعوله و صدقة تجري تبلغه اجرها و عِلمٌ يُعْمَلُ به من بعده. منيته المريد. بهترين چيزي كه آدمي بعد از خودش به يادگار ميگذارد سه چيز است: فرزند خوب دعاگوي پدر، صدقه جاريه (مثل مسجد، مدرسه) كه ثوابش به وي رسد، علمي كه بعد او بدان عمل ميكنند. 29ـ ثلثة مجالستهم تميت القلب، الجلوس معالانذال و الحديث مع النّساء و الجلوس مع الاغنياء. تحف. معاشرت با سه كس قلب را ميميراند: 1ـ هم نشيني با خسيس و پست، 2ـ هم صحبتي با زنان، 3ـ همنشيني با ثروتمندان. 30ـ ما اهدي المرء المسلم الي اخيه هدّيةً افضل من كلمة حكمة يزيدُه الله بها هُديً و يَرُدُّ عن رَدَيً منية المريد. هديه نداد مرد مسلمي به برادرش، هديهاي را بالاتر از سخن حكمتآميز كه خدا به وسيله آن، هدايت او را زياد و باز دارد او را از فعل بد. 31ـ من سلك طريقاً يَطْلُبُ فيه علماً سلك الله به طريقاً الي الجنّة و اَنّ الملائكه لتضع اجنحتها لطالب العلم. اصول كافي. كسي به پيمايد راهي را كه در آن راه كسب علمي را بطلبد، همان راه باعث ميشود كه خدا او را به بهشت ببرد و همانا فرشتگان از راه احترام، بالهاي خود را براي طالب علم فرش ميكنند. 32ـ ياتي علي النّاس زمان لايبالي الرّجل ما تلف من دينه اذا سَلُمَتْ له دنياه. تحف زماني بيايد كه مردم ناراحت نشوند اگر چيزي را دينشان كم گردد ماداميكه اگر دنياشان روبه راه باشد. 33ـ فضل العالم علي العابد كفضل القمر علي ساير النّجوم ليلةالبدر. اصول كافي برتري علم بر عابد مانند برتري نور قمر شب چهارده است بر ديگر نجوم. 34ـ لا تدخل الملائكة بيتاً فيه كلبٌ او صورة كلب منية المريد. فرشتگان وارد منزلي نشوند كه آن جا سگ يا مجسمه سگ باشد. 35ـ ياتي علي النّاس زمان يكون النّاسفيه ذِئاباً فمن لم يكنِ ذِئباً اكلته الّذِئاب. تحف زماني بيايد كه مردم آن زمان مانند گرگ باشند، كسي چون گرگ نباشد، گرگان او را ميخورند. 36ـ اَقلّ ما يكون في آخر الزّمان اَخٌ يوثق به او در هم من حلال تحف در آخرالزّمان برادر ديني مورد اعتماد، بسيار اندك و همچنين مال حلال كم پيدا ميشود. 37ـ ما استفادِ امْرَءٌ فايدة بعدالاسلام افضل من زوجة مسلمة تسرّه اذا نظر اليها و تطيعه اذا امرها و تحفظه اذاغاب عنها في نفسها و ما له. شرح لمعه. بعد از نعمت اسلام، نعمتي مفيدتر از زوجة مسلمه نيست، كه زوج وقتي به او نظر ميكند شاد ميشود، فرمان ميدهد اطاعتش ميكند، غايب ميشود خودش و مالش را حفظ ميكند. 38ـ من اصبح لايهتّم بامورالمسلمين فليس بمسلم. كافي كسي شب را صبح ميكند و همّش كارگشائي مردم نباشد او از اسلام به دور است. 39ـ يهرم ابن آدم و تشبّ منه اثنتان الحرص و الامل. تحف پير ميشود آدمي و جوان ميشوند دو خصلت او، اول حرص دوم آرزو 40ـ صلوااَرْحامَكُم ولو بالسلام. تحف صله رحم كنيد و لو بسلام كردن 41ـ اذا كان يوم القيمّةِ لم تزّل قدما عبدِ حَتّي يُسئَلَ عن اربع عن عُمْرِه فيم افناه و عن شبابه فيم ابلاه و عما اكتسبه من اين اكتسبه و فيم انفقه و عن حُبِّ اهل البيت. تحف قيامت كه برپا ميشود آدمي حتي يك قدم برندارد مگر از چهارچيز پرسيده شود، 1ـ از عمرش كجا صرف كردن، 2ـ از جوانيش در چه جائي بكار برده، 3ـ از كسبش از كجا آورده و به كجا خرج كرده و 4ـ از حب ما اهل البيت. 42ـ الا اِنّ شرّ اُمّتي الّذين يكرمون مخافة شّرهم الا و من اكرمه النّاس اِتّقاء شرّه فليس منّي. تحف آگاه باشيد كه بدترين امت من كساني هستند كه مردم از شرّشان آنها را احترام ميكنند و بدانيد هركه را مردم احترام كنند بخاطر پرهيز از شرّش آن كس از من نيست. اين روايات نمونهاي از كلمات دُرر بار رسول خدا بود، كه با ملاحظه اختصار، از كتب احاديث اخذ، و در اينجا نقل گرديد، انشاء الله خوانندگان عزيز پس از قرائت و تدبّر اعمال خود را با مضمون آنها تطبيق خواهند داد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
زهرا در كنار بستر پدر +علي را حاضر كنيد
زهرا در كنار بستر پدر باري حال پيامبر هر روز بدتر از روز پيش و نيروي حضرت رو به تحليل بطوريكه هر كس او را ميديد قطع اميد از حياتش مي كرد، ياران واقعي پروانهوار دور منزلش و از وضع وخيم رهبر ظاهري اشكبار و باطني داغدار داشتند آنها مصر بودند براي آخرين بار يك لحظه پيامبر را در قيد حيات ببينند، ولي وضع مزاجي حضرت اجازه نميداد كه در آن منزل محقر جز اهل بيت و منسوبين درجه اول كسي ديگر حضور داشته باشد، يگانه يادگار رسول خدا، فاطمه زهرا، كنار بستر زانوي غم در بغل به چهره نوراني عرق نشسته پدر بزرگوار نظاره ميكرد قطرات اشك بياختيار از ديدگان مباركش سرازير، گويا بانوي گرامي دو جهان، از سختي دوران فراغت پدر، آينده مبهم شوهر، مصيبات پسر و دختر و بسياري از حوادث ديگر، مستغرق در فكر و غم بوده، فكري به وسعت درياها، غمي به بزرگي كوهها او را فرا گرفته، در ميان غم و غصه، عقده بردل نشسته، اشك ريزان، بياختيار، قطرهاي از دموعش بر پيشاني مبارك پدر وصول، نبي اكرم چشم باز كرد دختر عزيز را بدان حال ديد، براي دلداري و تصلي خاطر، به فرزند دلبندش به پاره تنش، بيگانه يادگارش فرمود فاطمه جان چرا گريه ميكني، چرا اينگونه مينالي، زهرا از شدت غصه نتوانست به پدر جواب دهد، رسول خدا اين وضع را چون بديد با اشاره فاطمه را پيش خواند، زهرا دريافت كه مهربان پدر، ميخواهد چيزي به او بگويد، نزديك رفت و خم شد بطوريكه گوش مباركش محاذي دهان پيامبر قرار گرفت، حضرت مطلبي زير گوش فاطمه گفت كه چهرهاش از گرفتگي درآمد و حالت تبستم به خود گرفت، عايشه ناظر جريان بود، از زهرا علت باز شدن قيافهاش را جويا شد فاطمه از افشاي مطلب خوددادري كرد بعد از رحلت رسولاكرم در برابر اصرار زنان فرمود پدرم در آنوقت به من فرمود فاطمه جان اينقدر بيتابي نكن، به زودي تو به من ملحق خواهي شد لذا مسرور گشتم چون دانستم طول فراق من از پدر كوتاه خواهد بود. علي را حاضر كنيد رسول اكرم در آخرين اوقات حيات خود فرمود برادرم را حاضر كنيد، دانستند مقصودش علي است پس علي را خواندند، علي كنار بستر پيمبر آمد، با ايماء فهماند كه مرا از بستر كمي بلند كنيد، علي او را به سينه خود تكيه داد، آخرين وصايا را به علي گفت ضمن سفارش نماز، رعايت حال بردگان و زيردستان و معاشرت احسن با برادران، فرمود علي جان تو نگهدارنده دين مني، من با قوم آنچه شايسته تبليغ دين بود گفتم، سعي خود را بكار بردم، تا حد توان حق رسالت را ادا نمودم، ترا آنگونه بايست معرفي كردم، از هر دري با مردم سخن گفتم، مع ذالك ميدانم كار تو با قوم به صورتي ديگر جلوه خواهد نمود، امت به وعده خود وفا نخواهد كرد، تو قهراً خانه نشين خواهي شد، ولي نگران مباش، بعد از رحلت و خاكسپاريم، اگر امت ترا تنها گذاشت تو به كنج خانه بنشين، مشغول تنظيم قرآن شو، عليك بالصبر.زوجات حضرت و دخت گراميش، ايشان را پرستاري ميكردند، علي(ع) و عباس و حسنين و فضل بن عباس، اجازه ملاقات داشتند، دو روز بعد از نماز آخرين را كه به جماعت خواندند، رحلت فرمود. شيعه عموماً تاريخ وفاتش را دوشنبه 28 صفر سنة 11 هجري مي داند، اما عامه ميگويند درربيعالاول، دسته سيزده ربيعالاول، بعضي چهارده ربيعالاول را ذكر كردند، اما همه، از شيعه و سني گفتند روز ولادتش دوشنبه بوده، عمر شريفش هنگام رحلت 63 سال بود. از تجارت السلف: چون پيامبر فوت نمود علي(ع) از جوار حضرت با چشم گريان بيرون آمد، خبر رحلت پيامبر را به مردم اعلام نمود، عمر گفت يا علي(ع) گريه نكن، پيامبر نمرده، نزد خدا رفته به زودي خواهد آمد، چنانكه عيسي به آسمان رفت، ابوبكر اين كلام بشنيد، گفت اي عمر ساكت باش، مگر نشنيدي خداي متعال در قرآن گفته: اِّنكَ مَيّتٌ و انّهم ميتّون[1]، عمر با تحير گفت مثل اينكه من اين آيه را هرگز نديده و نشنيدهام. آنگاه طبق وصيت پيامبر(ص)، علي متكفل غسل و كفن حضرت گرديد، علي بدن اطهر را ميشست، فضل بن عباس آب ميريخت، روايت شده هنگام غسل علي چشمان فضل را بست چون رسول خدا به علي در وصيت گفته بود، هر كس عورت مرا ببيند كور خواهد شد پس از غسل بدنرا با حله يماني كفن كردند، طبق وصيت، بدن اطهر را در همان اطاق نهادند، مسلمين گروه گروه ميآمدند، بدون امام بر بدن مبارك نماز ميخواندند، اول علي(ع) نمازخواند، بعد اقربا، سپس زنان و فرزندان، بعد امت پس از سه روز كه مردم از دور و نزديك، خود را به كنار جسم مطهر نبي اكرم رسانيده و بر آن نماز ميت خواندند، عصر روز چهارشنبه 30 صفر يازدهم هجري با حضور چند تن از خصيصين به توسط علي بن ابيطالب(ع) در همان محل نزع روح، به خاك سپرده شد، بالاخره شخصيتي كه يتيم بدنيا آمد، در شش سالگي به رسالت مبعوث گرديد. مدت بيست و سه سال با سمت خاتمالنبيين به امر رسالت پرداخت، در راه تأسيس شريعت اسلامي با سختترين مشكلات روبرو گرديد، جهادي فوق تصور را متحمل گشت و در اين مسير با گامهاي استوار، استقامتي فوق انتظار، توانست مكتبي را پايه گذاري كند كه مافوق همة مكاتيب و امتي را به جهانيان عرضه كند كه الگوي ملل و شاخص امم، در جهان باشد، اهل تحقيق، پيامبر اسلام را از فعالترين و پركارترين اشخاصي ميدانند كه تاكنون صحنة روزگار به خود نديده، مردي كه از اون طفوليت به كار و كوششش روي آورد، سختترين شغلها از قبيل كلهداري، آبياري، پاسداري، سفرهاي تجاري را پشت سر گذاشت، در دوران رسالت انواع ناملايمات را تحمل نمود و براي اهداف بعثت و نشر احكام و فضيلت و طرد اوهام و بدعت، با فرق گوناگون به مبارزه برخاست، براي تثبيت دستورات الهي و توطين فضايل انساني به بيش از هشتاد و چند، جنگ و سريه وارد گشته كه اگر اين نبردها را با دوران رسالتش محاسبه كنيم، سالي 3 الي 4 جنگ را پذيرا شده و اين همه فعاليت عادتاً از توان يك فرد ولو به هر اندازه استعداد و قدرت، با عمري نسبتاً كوتاه خارج است، تازه اگر به اين همم فراگير و سعي همه جانبه تدبير امور منزل و تقريب دعاوي بيرون از منزل را اضافه كنيم تكليفي فوق تصور، مجسم ميگردد كه بيننده و شنونده را به تحير وا ميدارد. مورخين نوشتهاند روزي كه پيامبر اسلام رحلت فرمود تمام جزيرهالعرب تقريباً تحت نفوذ اسلام درآمده بود و همه سكنه آن جز چند نقطه كوچك به اسلام گرويده بودند اگر به قول گوستاولوبون، سرزمين شبهجزيره عربستان آنروز را سه مليون كيلومتر مربع بدانيم و آنرا با يازده سال اواخر بعثت پيامبر كه دوران بسط يد اسلام به حساب ميآيد مقايسه كنيم ميبينيم آن حضرت هر روز تقريباً 748 كيلومتر مربع از اراضي عربستان را تحت نفوذ اسلام درآورد و اين امر سادهاي نيست، خلاصه شخصي كه باعث و باني همه خيرات و صفات پسنديده رادع و دافع تمام شرور و عادات ذميمه بود و با همت عالي و سعي وافي خود توانست بشر را از حضيض ذلت به اوج عزت برساند اين شاخص ذوالعلي و صدرنشين سدرالمنتهي جلو ديدگان حضرت زده و قلوب غم برنشسته اقربا، ياران دلسوخته باوفا، افكار واله امت باصفا، اين گوهر دردانه يكتا، در دل خاك قرار گرفت، دررحلت پيامبر عظيمالشأن مدينه غوغا شد شهر و اطراف يكپارچه در عذا فرو رفت در هر محفل و مجلسي شيون و شين بود از هر گروه و دسته ناله و فغان برميخاست در اين مصيبت عظمي، همه اهلبيت عصمت بيتاب مينمودند علي(ع) در سوز فراق رسول خدا ميگويد[2] يا رسولالله پدر و مادرم فداي تو باد كه با رفتنت وحي الهي قطع گرديد، اگر نبود، ما را به صبر و بردباري خواندي، متصل در فراق تو مي گريستم. با اينكه سيله ارتباط و اطلاع در آن روزگار كمياب و به سختي انجام ميگرفت، مع ذالك خلق انبوهي در اين ضايعه خطير و فاجعه بينظير از اطراف و اكناف به مدينه آمدند و در تعزيت پيامبر شركت جستند و براي عرض تسليت و همدردي، به حضور مولا و همسر داغدارش فاطمه زهرا مير سيدند و در فراق رسول خدا با آنان همناله ميشدند، هر حاضر و ناظري با تمام وجود، شدت اندوه اهل بيت مخصوصاً يگانه يادگار رسول خدا فاطمه زهرا را درك ميكرد، و ميديد آن حضرت چگونه در فراق پدر ميسوزد. از انس بن مالك نقل است كه بعد از دفن پيامبر ، فاطمه به وي فرمود اين انس چگونه حاضر شديد، خاك بر جسم پيامبر بريزيد، آنگاه با گريه رفت مقداري از تربت قبر را برداشت و بوئيد پس در رثاء گفت: قل للمغيب تحـت اطباق الثري ان كنت تسمع صرختي و ندائيا صبت علي مصـائب لو انـــــها صُـــــــــبت الايام صرن لياليا قد كنت ذات حمي بظل محمد لا اخش من ضيم و كان حماليا فاذا بكت قــمريه فـــــي ليلها شجنان علي غص بكيت صباحيا فلاجعلن الحزن بعـــــــــدك مونسي ولا جعلن الدمــع فيك و شاحيا به آن پنهان شده زير طبقات خاكها بگو اگر ميشنـــوي فرياد و نالة مرا فرود آمد بــــــــــجانم مصيبتهائي اگر بروزها فرود ميآمدند مانند شبها تاريك ميشدند تا وقتي كه زير سايه حمايت محمد بودم از كاستي نميترسيدمچون اورنجمراجبران ميكرد اگر قمري فقط در شبــها ميگريــــــــد و اندوهگين روي شاخه مينشيند، من شب و روز ميگريم پدر جان، بعد تو حزن و اندوه، مونسم گشته در فراق تو قطرات شك مثل دانههاي گردنبندم شده علي(ع) كنار تربت پاك ميفرمود يا رسولالله چه شور انگيز بود حيات و مرگت، از وقتي كه جهان ما رخت بر بستي ديگر فرشتگان بر آسمان منزل ما پر و بال نميگشايند، بر محور و جودت نميچرخند، نقش ملكوتي تو براي هميشه از ديدار ما پنهان گشته، آه فراقت مارا فراگرفته اي رسول معظم اگر به من فرمان نميدادي در مصيبت همه اشكها را مصرف ميكردم، درد جدايي تو هميشه همراه من و حزن بيپايانت همنشين دائم من خواهد بود. محدث قمي در بيتالاحزان گويد در رحلت پيامبر مرد و زن كوچك و بزرگ به غم نشستند ناله ميزدند به گونهاي كه مدينه يكپارچه تبديل به ضجه گرديد، اهل بيت لاينقطع ميگريستند، گوئي مالك خويش نبودند، تاحدي كه تاب و توان از يد قدرتشان خارج گشته بود مخصوصاً بانوي دو سرا فاطمه زهرا، از شدت حزن آرام نداشت، چشمش به مرقد پاك ميافتاد با ناله نوحهسرائي ميكرد: ابتاه رفعت قوتي، خانني جلدي، شمت بيعدوي والكمد قاتلي، ابتاه بقيت والله وحيده، حيرانه، فريده، فقدانخمد صوتي، انقطع ظهري، تنغص عيشي و تكدر دهري، ما اجد بعدك انيساً لو حشتي ولا راد لدمعتي…: پدر جان توانم سلب، تحركم تمام شده، خصم سرزنش ميزند، اندوه قاتل من است، پدر جان بعد از تو تنها شدم، متحيرم، همنشيني ندارم، صداي من گرفته شد ( زبانم بسته گرديد ) كمرم شكست، عيشم تباه شد، روزگار تيره و تار گرديد، حمايت گري بعد از تو نمييابم، هيچ چيز جلو اشك مرا نميگيرد…. زهرا(ع) اينقدر از اين كلمات جانسوز گفت و گفت سپس آه عميقي از دل كشيد، نزديك بود با آن آه روح از بدنش مفارقت كند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
پيامبر و قلم و دوات+تأكيد در رد حقوق و امانات
پيامبر و قلم و دوات بطوريكه كراراً گفته شد، تمام هم پيامبر(ص) در آخرين روزهاي حيات، متوجه اين بود كه مقام خلافت در محور واقعي خود قرار گيرد، نكند كه نااهلان با غضب اين مقام، به ناحق بر مسلمين مسلط گردند، لذا افكارش را تماماً مصروف اين مسئله ميكرد، چنانكه ابن ابيالحديد از ابوبكر جوهري نقل ميكند، چون وفات پيامبر نزديك گرديد، در كنار بستر، عدهاي از جمله عمربن الخطاب حضور داشتند، در اين موقع حضرت فرمود برايم دوات و صحيفه حاضر كنيد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نگرديد، قال ايتوني بدواه و صحيفه اكتب لكم كتاباً لاتضلون بعدي، عمر جسارتاً سخني[1] گفت كه موجب جدال و جنجال گرديد، پس عدهاي ميگفتند قلم و دوات بياوريد، عدهاي هم فكر عمر ميگفتند كتاب خدا مارا كافي است، وقتي كار مشاجره بالا كشيد، پيامبر با غضب فرمود برخيزيد و برويد، شايسته نيست نزد پيغمبري اينگونه اختلاف كردن، جمعيت حاضر پراكنده شدند، چيزي نگذشت كه پيامبر(ص) هم از دنيا رفت، ابن عباس كه در آن واقعه حاضر بود ميگويد مصيبت بزرگ براي اسلام آن وقت روي داد كه عدهاي از صحابه بر اثر مشاجره مانع شدند، پيامبر مقصود خود را به صورتنوشته اعلام دارد. كلام عمر آنقدر موهن بود كه برخي از همسران رسول خدا از پشت پرده اعتراض نمودند، ليكن خليفه تندخو و غليظالقلب، با تشر به آنها گفت شما همدمان يوسف، هر وقت پيامبر بيمار ميشود، برايش اشك ميريزند و هر وقت پيامبر بيمار ميشود، برايش اشك ميريزند و هر وقت سالم است بر او چيره ميشويد، بالاخره با اين كلمات تحقيرآميز، زبان آنها را بست پايان كلام ابن ابيالحديد، علماي فن مخالف عمر را با آوردن قلم و كاغذ، اينگونه توجيه كردند كه وي از گفتار و رفتار پيامبر(ص)، دريافته بود كه غرض حضرت از مطالبة قلم و كاغذ در آن موقعيت حساس اين بوده كه ميخواسته درباره زمامداري مسلمين بعد از خودش، مطلبي را كتباً اعلام كند، و اين عمل چيزي بود كه با نيات شوم عمر سازگار نبود، لذا مانع اجراي دستور پيامبر(ص) گرديد، حضرت وقتي اين جفا را بديد، چهرة مبارك از حضار بگردانيد، بعد براي آخرين بار به كمك علي(ع) و فضل به مسجد آمدند، با زحمت روي پله اول منبر قرار گرفتند، مردم پيامبر را بدان حال كه ديدند، اشك غم از ديدگان سرازير نمودند، حضرت در ميان سكوت غمآلود مردم، گفت اي مردم من از ميان شما ميروم، دو چيز گرانبها را به امانت به شما ميسپارم، اگر از آن دو پيروي كنيد هيچ وقت گمراه نخواهيد شد، كسي سئوال كرد آن دو چيز كدامند، فرمود قرآن و اهل بيت من. تأكيد در رد حقوق و امانات حضرت در تاديه حقوق جدي و عجول بود، ياران و اصحاب را بدن توصيه مينمود، در بستر بيماري يادش آمد از بيتالمال چيزي نزدش ميباشد فوراً آنرا طلب و به علي داد تا بين مستحقين تقسيم نمايد روي منبر ضمن موعظه، گفت ايهاالناس من به زودي از ميان شما ميروم اگر كسي بر من حقي دارد، برخيزد، مطالبه كند حيا نبايد مانع استيفاي حقوق كسي گردد، بدانيد تاديه حقوق و قصاص اين جهاه سهلتر از مؤاخذه و قصاص روز جزاست. بعد از اين سخن پيامبر(ص) از ميان مردم بهت زده اشكريزان پاي منبر، مردي بلند شد عرض كرد يا رسولالله مرا برشما حقي است در غزوه طايف وقت مراجعت سوار مركب بوديد تازيانه خويش حواله مركب نمودند، تازيانه بر بدنم خورد من اكنون مايلم تقاص بنمايم، پيامبر(ص) تازيانه را طلب كرد و خود را آماده قصاص سواده نمود در اين موقع سواده گفت يا رسولالله من در آن وقت برهنه بودم ميخواهم شما هم موقع قصاص برهنه شويد پس رهبر اسلام پيراهن خود را كنار زد تا سواده تقاص كند سواده در مقابل چشمهاي خيره و دلهاي مضطرب مردم جلو آمد شروع نمود به بوسيدن بدن اطهر پيامبر او در حال بوسيدن بدن از خدا طلب عفو مينمود پس رسول خدا در حق وي دعا كرد و از خدا برايش سعادت طلبيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
رسول خدا به مدينه باز ميگردد
رسول خدا به مدينه باز ميگردد همانطور كه گفته شد جريان تعيين ولي خدا در غدير خم انجام و رسول الله سه روز در جحفه براي بيت توقف فرمودند بعد از اتمام بيعت جمعيت گروه گروه متفرق گشند بيشتر آنان از جحفه به ديار خود مراجعت نمودند (جحفه در آن روز محل تلاقي راههاي يمن، مدينه، عراق بوده) پيامبر اسلام هم با اهل بيت و اصحاب و اهالي مدينه به طرف مدينه حركت كردند، در اواخر ذيحجه وارد شهر شد طبق معمول امور مردم را متكفل گشتند اوقات نماز به مسجد رفته نمازهاي پنجگانه را با مردم ميگذاردند گاهي براي موعظه به منبر تشريف ميبردند، بعضي از شبها پس از افتادن سر و صداها به قبرستان بقيع ميرفتند پاسي از شب گاهي تا اذان صبح در آنجا به راز و نياز ميپرداختند به فكر و ذكر مشغول ميشدند خدا ميداند درباره چه فكر ميكردند فكر آينده بعد از خودش، آينده دينش، آينده 23 سال زحمت طاقتفرسايش، آينده اهلبيت غريبش آينده پسرعم و داماد مظلومش، گرفتاريهاي يگانه يادگارش، پشت كردن امت به حق و حقيقت، روي آوردن به باطل و جهالت، در يك كلام آيا ميشود ملت با رحمن ببرد و به شيطان بپيوندد اما ذكر حضرت، يمكن دعا در حق امت جهول بوده: اللهم اهد قومي فانهم لا يعلمون يا استغفار براي مردگان مخصوصاً مدفونين بقيع، نه، دعايش هم براي مردگان و هم براي زندگان نه نه بلكه براي همه عالميان بوده چون حضرتش رحمه للعالمين است آن جناب خير همه را ميخواهد احسانش فراگير است دوست و دشمن چشم طمع به وي دارد او. قهرمان يوم الطلقا است فرزند شايسته مكه و مني است محور مروه و صفا است، قربش، قاب قوسين او ادني، مقامش عند سدره المنتهي، نامش محمد(ص)، لقب مصطفي. اما روزها، اگر وقت و حال داشتند گاهي باحد، بر مزار شهدا مخصوصاً عم بزرگوارش حمزة سيدالشهدا حضور مييافتند، در آنجا نماز مي خواندند، دعا ميكردند، با شهدا سخن ميگفتند، شهداي به خون تپيده، شهداي دل و دماغ بريده، شهيدان گوش و انگشت قطع شده، حمزه و حنظله شكم چاك شده، عبداله و عمرو دست بريده، مصعب و مالك مقطوع الرجلين، سعد و خارجه مسلوب العينين، حضرت با اين شهداي فداكار چه ميگفت، من به يقين نميدانم احتمال دارد به آنان ميفرمود اي رجال با صفا، اي قهرمانان راه خدا، اي مجاهدين فيسبيلالله اي مردان با اخلاص، اي شيران شرزه كه در برابر هجوم دشمنان خون آشام اسلام و حمله نيروي شرك و كفر وحشت نكرده بلكه با شكم گرسنه، پاي برهنه، قهرمانانه، به دفاع از حريم مقدس اسلام پرداخته، سينهها را در برابر حربههاي دشمن سپر نموده مردانه جنگيدند تا يكي پس از ديگري در خون خويش غلطيدي گوارا باد بر شما اين شربت شهادت آسوده بخوابيد اي عزيزان، عن قريب به شما ملحق خواهم شد باز از احد به مدينه مراجعت و تدبير امور منزل مينمود گاهي از اصحاب ديدن ميكرد حوايج آنها را به اندازه مقدور بر ميآورد، به آنان احساس دوستي روا ميداشت در صورت توان به مسجد تشريف ميبردند نماز را به جماعت ميگزاردند، مردم را ارشاد مينمودند، ضمن موعظه از بياعتباري دنيا سخن ميگفتند مردم را به كسب توشه آخرت ترغيب ميكرد روزي در حال وعظ فرمود اي برادران به زودي كسي كه شما را بسيار دوست ميدارد از ميان شما به عالم بقا خواهد رفت جمعيت به محض شنيدن اين سخن شروع نمودند به گريه كردن پيامبر (ص) آنها را به صبر دعوت فرمود شبي حضرت با غلام خود ابي مويهبه به قبرستان بقيع تشريف بردند مشغول دعا و ذكر شدند براي مدفونين انجا طلب مغفرت كردند آنگاه مردگان را مخاطب قرار داده فرمود آسوده بخوابيد چه خوشبخت بوديد شما كه ايام امن زندگي را وداع نموديد نيستيد تا ببينيد كه فتنهها مانند تاريكي شب به ما رو آورده هر چه نزديكتر ميشوند خطرناكتر ميگردند. از اين درددلهاي حضرت ميتوان دريافت كه جنابشان نگراني شديدي به آينده اسلام و مسلمين بعد از خودشان داشته قلب مباركش از رفتار مردم هواپرست گرفته بود از متون تواريخ برميآيد كه پيامبر(ص) تا آخر محرم سال يازدهم هجري حالشان خوب، به مسجد ميرفتند كارها را شخصاً انجام مي دادند اما در ماه صفر بيحال شدند براي نماز گاهي خودشان زماني علي(ع) حاضر ميشدند و در روزهاي آخر عمر چون حركت براي حضرت دشوار و مراعات نوبت در رفتن به بيوت زوجات برايش شاق بوده، لذا با رضايت زنان و اطرافيان بنا شد پيامبر اكرم در يك جا بماند، ابتداي كسالت در خانه ميمونه، بعد به خانه زهرا (ع) منتقل شدند سپس با مشورت قرار شد حضرت تا رفع نقاهت در بيت عايشه استراحت كند علما براي اين تصميم جهاتي را برشمردند: 1ـ نزديكي بيت عايشه به مسجد 2ـ داوطلبي خود عايشه 3ـ عايشه براي پرستاري بهتر آمادگي داشت، چون وي جوانترين زنان پيغمبر بود (در فوت پيامبر 18 سال داشت) 4ـ پيامبر با صلاح ديد ساير زنان خودراضي گشته و خلاصه احتمالات ديگر كه بر مولف واضح نيست، علي اي حال از نوشتههاي كتب بر ميآيد كه پيامبر اكرم در روزهاي آخر عمر در منزل عايشه استراحت ميكرد هر روز توان داشت به مسجد ميرفت نشد علي را ميفرستاد تا با مردم نماز گزارد يك روز تبشان شديد بود باخبر گشت كه ابوبكر ميخواهد با مردم نماز بخواند دريافت توطئه در كار است، پس با كمك بعضي اصحاب به زحمت خود را به مسجد رسانيد، ابوبكر را كنار زده خودشان نماز را با مردم خواندند. رسول اسلام در روزهاي آخر عمر، تمام همش معطوف بود كه منصب خلافت، همانگونه كه خدا دستور فرمودند براي علي(ع) تثبيت گردد، بسيار نگران بود كه مبادا امت سفارشاتش را ناديده گرفته، حق را رها و به دنبال باطل برود، از اين جهت در اضطراب بسر ميبردند، زيرا ميدانست علي مخالفين سرسختي دارد، اشخاصي را مينگريست كه از شدت حقد و كينه نميتوانستند وجود علي را تحمل كنند تا چه رسد مقام او را. پيامبر(ص) تخطي اصحاب و سران قوم را از حكم غدير خم دريافته بود، ميدانست آنها تا چه اندازه فريفته مقامند و براي وصول به آن حاضرند هر اقدامي را انجام دهند، لذا به طرق مختلف جهد مينمود، دنيا پرستان به هدف مادي خود نرسند، با كسالت مزاج به مسجد ميرفتند، ضمن مؤعظه، مردم را از فتن آينده برحذر ميداشتند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
ابوبكر در محراب پيامبر +فرماندهي اسامهبن زيد
ابوبكر در محراب پيامبر رسول خدا روزي با تب شديد فرمود يك نفر برود با مردم نماز بخواند، فوراً اُمّ المؤمنين! عايشه، پدر منتظر الرياسه خود را خبر كرد وي رفت به مسجد با مردم نماز بخواند، وقتي مؤذن اللهاكبر گفت، رسولالله چشم باز كرد، پرسيد امام جماعت كيست گفتند ابوبكر، فرمود مرا به مسجد ببريد،علي(ع) و فضلبن عباس پيامبر را در حاليكه پاهاي مباركش از شدت تب به زمين كشيده ميشد به مسجد آوردند، نماز را نشسته با مردم به جا آورد، آنگاه به زحمت، حضرت را به طرف منبر بردند روي پله اول قرار گرفتند، پس با صوتي ضعيف بعد از حمد و ثناي پروردگار، بياناتي قريب به اين مضمون ايراد نمودند: اي مردم عمر من نزديك به اتمام، آنچه سزاوار تبليغ بود بيان داشتم، از اين حيث غمي ندارم، شما را به راهي هدايت كردم كه شبش مانند روز روشن است، اين شمائيد بايد قدر آنرا بدانيد، مردم پس از من مثل قوم يهود به اختلاف نگرائيد، من از خدا ميخواهم، شما مانند قوم موسي كه پس از او به دين پشت كردند نباشيد، با هم مهربان و هم عقيده باشيد، حلال و حرام من، همان حلال و حرام قرآنست، قرآن مطمئنترين و صادقترين يادگار من است، خاندان من هميشه همراه قرآن و اين دو يادگار منند در ميان شما، من اين دو امانت بزرگ را به وديعه، به شما ميسپارم، مواظب باشيد تا در حراست آن دو كوتاهي نشود، پس الآن به شما ميگويم، اگر كسي را بر من حقي است برخيزد مطالبه كند، كسي نبايد در مطالبه حقوق شرمگين گردد، من و شما مسلمانيم،در قرآن كريم بين مسلمين از حيث حقوق امتيازي نيست، همة مردم، در برابر عدالت خدا يكسان محاكمه ميشوند، در پايان فرمود خدايا آيا حق تبليغ ترا ادا كردم، شاهد باش. فرماندهي اسامهبن زيد پيامبر خدا براي محفوظ ماندن منصب خلافت علي(ع)، از فتن و غوغا در روزهاي كسالت دستور داد تا سپاهي به فرماندهي اسامه بن زيد تشكيل، و اين نيرو بايد هر چه زودتر به طرف روميهالشرقي(شامات و فلسطين حركت كند) سفارش فرمود در اين جيش سران قوم از قبيل ابوبكر، عمر، سعدوقاص، ابوعبيده، زبير، بزرگان انصار، سران ساير قبايل حضور داشته باشند، كيفيت حركت لشكر، مكان فرودآمدن و ساير دستورات نظامي را به وي گوشزد نمود، اسامه طبق فرمان براي افسري به نام بريده، پرچمي ترتيب و اورا مأمور كرد كه با عدهاي از نفرات به محلي به نام جرف3 ميلي مدينه رفته، تا خودش متعاقباً به او ملحق گردد، قرار شد پس از بسيج قوا از جرف به طرف ميدان نبرد حركت كنند، اسامه طبق فرمان دست به كار تنظيم سپاه شد، اما متأسفانه عدهاي از سران صحابه به بهانههاي واهي، فرماندهي اسامه را مورد پرسش و اعتراض قرار دارند، آنها ميگفتند پيامبر(ص) جواني نورس را بر اصحاب و ياران كبار، مقام فرماندهي عطا كرده، و اين انتصاب بر شخصيت بزرگان لطمه وارد ميسازد، البته اين ظاهر قضيه بود اما در باطن، خورده گيران دنبال چيز ديگري بودند كه عدم قبول فرماندهي اسامه جوان، بهانه بود و ما ميدانيم در اسلام سن و موقعيت ظاهري اشخاص دليل بر احراز پست و مقام نبوده و نخواهد بود، معيار لياقت و تقوي است نه شهرت و شخصيت كاذب، اينجا اگر چه اسامه هنوز بيش از بيست بهار را پشت سر نگذاشته، اما او مرديست لايق فرماندهي، كه پيامبر اكرم شايستگي او را تأييد فرموده علاوه وي از تشخص خانوادگي نيز بهرهمند بود، او فرزند افسر شجاع، زيدبن حارثه فرمانده دلاور سپاه اسلام در جنگ موته است كه بعد از جعفربن ابيطالب در مقام فرماندهي شربت شهادت نوشيد، از لحاظ ايمان هم سومين كس ( بعد از خديجه و علي ) بود كه اسلام را در اختيار كرد، از همه مهمتر، اين موضوع در اسلام ثابت و از ضروريات بحساب ميآيد كه مردم در برابر ارادة خدا و رسول، حق چون و چرا ندارند، قرآن در اين باره ميگويد: وما كان لمؤمن و لا مؤممنه اذا اقضيالله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيره من امرهم س احزاب[1] آيه 37 ولي با كمال اسف هميشه عدة خدانشناس متمرد در جوامع اسلامي وجود دارند، خود را مؤمن پنداشته، جايگاه ممتازي براي خود در دين قائلند، اما از مقررات دين سرپيچي نموده، انضباط آنرا مراعات نميكنند. الغرض يكي از آرزوهاي مهم پيامبر(ص) در اخر عمر اين بود كه مسلمين تحت لواي اسامه به طرف فلسطين حركت نموده با روميان به نبرد برخيزند، ولي بر اثر كارشكني بعض اصحاب و سران قوم، اين خواستة حضرت عملي نگرديد، با اينكه بر اثر شدت تب و سردرد سخت، در بستر آرميده بود، با وجود اين، اصرار ميورزيد افراد در جيش اسامه متشكل گشته حركت كنند، و به كساني كه تعلل يا كارشكني ميكردند، لعن مينمود، اعمال اصحاب نابكار و دنياپرست غدار، باعث گرديد، كسالت حضرت شدت پيدا كند، به گونهاي كه نتواند از بستر برخيزد، عبدالهبن مسعود ميگويد بستر پيامبر را تنظيم مينمودم، دستم به پاي مباركش را لمس كردم دستم متأثر گرديد، با وجود شدت كسالت و ناراحتي جسمي كه عامل اصلي آن شايد ناهنجاري و عصيان اصحاب بوده، معذالك از آينده امت نگران و تآلم داشت، بانحاي مختلف سعي مينمود تا امت بعد از خودش راه صواب را برگزيند، از خطا و خطل دوري كند، از شدت حرص، نسبت به آينده امت دائماً در عذاب روحي بسر ميبردند، چون از منويات بعض از صحابه دريافته بود كه آنان قصد اخلال در بناي امور سياسي مكتب، كه پايه آن در غديرخم نهاده شده بود دارند، لذا براي خنثي نمودن فعاليتهاي پشت پرده اصحاب دورو، به انواع وسايل دست ميزد تا زمام امور سياسي و ديني، به دست اهلش بيفتد. ابن ابيالحديد درج 2 شرح نهجالبلاغه از ابوبكر جوهري (دانشمند بزرگ سني ) نقل كرد كه پيامبر خدا در مرض موت باسامه دستور داد با سران مهاجر و انصار: ابوبكر، عمر، ابوعبيده، عبدالرحمنعوف، طلحه، زبير، اسيدبن حضير، بشيربن سعد، و ديگر بزرگان، به طرف موته حركت كند، اسامه عرض كرد اجازه ميدهيد چند روز صبر كنيم تا خدا ترا شفا دهد، حضرت فرمود نه زود با لشكر حركت كن، اسامه گفت ما برويم شما بااين حالت هستيد، فرمود تو به ياري خدا برو، در اين وقت مرض حضرت رو به شدت نهاد، مدتي بيحال بود، پس از كاهش تب، اولين كلام، از اسامه و جيش او جويا شد، گفتند آماده حركتند، فرمود با جيش اسامه برويد، لعنت خدا بر كسي كه از جيش اسامه تخلف كند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
نزول آيه اكمال
نزول آيه اكمال اماميه متفقند كه بعد نصب علي به خلافت در روز غدير، آية س مايده نازل: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً، امروز دين شما را كامل نمودم نعمت خدا را برشما تمام و دين اسلام را براي شما پسنديدم. از بعض علماء عامه هم نقل شده كه آيه مزبور بعد نصب علي به خلافت نازل شده مثل ابونعيم اصفهاني در كتاب ما نزل من القرآن في علي، حافظ ابوالقاسم حسكاني حاكم نيشابوري در كتاب حديث غدير، خوارزمي در مناقب، ابوالفتح نطنزي در كتاب الخصايص العلويه از ابيسعيد خدوي روايت كرد كه روز غدير پيامبر دستور داد خار و خاشاك از زمين برگيرند آن روز پنجشنبه[1] بود پس بازوي علي را گرفته به مردم نشان داد و منصوب به خلافتش كرد، هنوز جمعيت پراكنده نشده بودند آيه اليوم اكملت لكم دينكم…. به رول خدا نازل گرديد بعد از نزول اين آيه پيامبر(ص) فرمود الله اكبر علي اكمال الدين و اطماع النعمه و رضا الرب برسالتي و ولايه علي بعدي. طبرسي در تبيان خود ابو اسحق ثعلبي در تفسير الكشف و البيان، اولي از شيعه دومي از عامه درباره نزول اين آيه مطلبي گفتند كه خلاصهاش اين است: حضرت صادق از پدرانش: چون پيامبر علي را به خلافت نصب كرد اين خبر در بلاد منتشر گشت، مردي به نام حرث بن نعمان آمد به حضرت عرض كرد يا نبي الله ما را به يكتايي خدا و رسالت خودش خواندي قبول كرديم به نماز و زكواه امر كردي پذيرفتيم، بروزه و حج واداشتيم اطاعت كرديم، به اينها اكتفا نكرديم حال دست پسر عمت را گرفتي به مردم نمودي و گفتي هركه را من مولايم، علي مولاي اوست، آيا اين عمل از توست يا از جانب خدا پيامبر قسم ياد نمود از جانب خد بود، حرث بعد از شنيدن اين كلام گفت خدايا اگر محمد(ص) راست ميگويد بر ما سنگي ببار يا عذابي بفرست وي هنوز به مركب خود نرسيده بود كه سنگي از آسمان بر سرش فرود آمد و از دبرش خارج گرديد. اما حافظ ابوعبيد هروي (از عامه) در تفسير غريبالقرآن، خود گويد رسول خدا در غدير خم آنچه را مامور بود تبليغ نمود اين موضوع در بلاد شايع، پس جابربن نضربن حارث بن كلده، نه حرث بن نعمان نزد پيامبر آمد حرفهاي مذكور را گفت توضيح: پدر اين جابر در جنگ بدر اسير گرديد او مخالف سرسخت اسلام و با پيامبر(ص) كينه شديد داشت چون وجودش صددرصد بر ضد اسلام بود لذا فرمان قتلش صادر علي(ع) حكم را اجرا كرد بنابراين شايد قول حافظ درست باشد زيرا دشمني جابر با علي(ع) علاوه از مشي سياسي منتهي به خانوادگي هم ميشد. [1] ـ بعضي ديگر هم پنجشنبه گفتند اما اين قول با تاريخ حركت پيامبر از مدينه به مكه و خروج حضرت از مكه بعد از اعمال مناسك تطبيق نميكند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
تعيين تكليف جانشيني+بيعت مردم با علي يوم غدير
تعيين تكليف جانشيني رسول خدا اگر چه به بيت علاقة مفرط داشت و به زادگاه خويش عشق ميورزيد، ولي براي مصالح عاليه اسلام و يك سلسله علل و اسباب كه خود واقف آنها بود و هم چنين طبق پيمان عقبه كه به مدني ها قول داده بود كه آنها را تنها نگذارد، بالاخره پس از اعمال حج در سال دهم هجري با همراهان عازم مدينه شدند، اين كاروان الهي، چون حوالي حجفه[1]رسيد، جبرئيل به پيغمبر نازل، از جانب پروردگار اين آيه را آورد: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغتَ رسالته والله يَصمُك من الناس انّ الله لايهدي القوم الكافرين. اي پيغمبر برسان آنچه را به تو وحي كرديم[2]، اگر نرساني كان امر رسالت را انجام ندادي، از تهمت مردم واهمه نكن، خدا ترا حفظ ميكند، خدا كافرانرا هدايت نخواهد كرد. الميزان از تفسير عياشي، او از حنان بن سُدير، حنان از پدرش، پدر حنان از امام باقر(ع) نقل كرد: كه جبرئيل در حجهالوداع به پيغمبر نازل، عهد او را دربارة نصب علي(ع) به خلافت متذكر، و آية تبليغ را به او اعلام، پيامبر تا سه روز اين عمل را انجام نداد به خاطر نگراني كه از گفتار ناشايست مردم داشت، تا اينكه به منزل جحفه كنار غدير مهيمه رسيدند، دستور داد اعلان نماز جماعت كنند، مردم جمع شدند، پيامبر خطاب به مردم بياناتي اظهار داشتند، كه مولف نظر به اختصار، داستان را بطور فشرده نوشته، طالبين تفصيل، ميتوانند به كتبي نظير الميزان، تفسير صافي، كشفالغمه، الغدير، غير هم مراجعه كنند. همانگونه گفته شد رسول خدا اعمال حج را در سال دهم به پايان رسانيد، با كعبه و مكه به عنوان اخرين ديدار وداع فرمود، پس با جمعيت همراه و خانواده خويش عازم مدينه شدند، چون به جحفه رسيدند، آيه تبليغ بديشان وحي، حضرتش دريافت كه از جانب پروردگار ملزم به معرفي علي(ع) به خلافت اوست، و خداي صيانت او را از طعن بدگويان ضمانت نموده، از اضطراب ناشي از اين عمل او را بدر خواهد آورد، پس پيامبر دستور داد، جمعيتي كه جلو رفته بودند برگردند آنهائي كه ميآيند، در آنجا متوقف شوند، نزديك ظهر بود آن جمعيت عظيم كه از صدهزار تا صد و هفتاد هزار نوشتهاند، در كنار غدير خمّ كه از حيث مكان براي ايراد خطبه مناسب بود، گرد آمدند، در حاليكه هوا بسيار گرم، مردم از شدت گرما به ساية درختان پناه ميبردند، عدهاي هم عبا بر سر خود انداخته و براي پيامبر هم سايباني ترتيب داده بودند، پس حضرت براي ايراد خطبه بر بلندئي كه از جهاز شتران يا احجاز و خشب ترتيب يافته بود قرار گرفته آغاز سخن نمودند، (تاريخ، سه شنبه/ هيجدهم ذيحجه/ سال دهم هجري/ نزديك ظهر، به ظنّ قوي اواخر بهار بود: پس از حمد و ثناي الهي و استعانت از قادر ازلي و اقرار به شهادتين، فرمود اي مردم خداي دانا و مهربان مرا آگاه نموده كه دوران عمرم در حال انقصا، قريباً دعوت حق را لبيك گفته و سراي جاودان خواهم رفت من و شما در مقابل اعمال و گفتار مسئوليم اي مردم ظن شما درباره من چگونه است گفتند: شاهديم كه شما دستورات خدا را به مردم ابلاغ نمودي از سعي در راه وظيفه دريغ ننموديد، خدا به شما اجر جزيل عنايت فرمايد اي مردم آيا شما بيگانگي خدا، رسالت مصطفي، قبر و قيامت جنت و جهيم، زنده شدن مردگان اعتقاد داريد همگان گفتند آري فرمود خدايا شاهد باش، باز با تاكيد بليغ و توجه دادن مردم به سخنانش فرمود اي قوم من در ارتحال به سراي ديگر و وصول به حوض كوثر از شما پيشي خواهم گرفت، شما در كنار آن حوض بر من وارد ميشويد عرض آن حوض به مسافت صنعاء و بصري است (صنعاء پايتخت يمن، بصري آبادئي از حوران دمشق چون اين دو مكان شناخته شده براي مردم بود لذا براي توجيح فهم آنها اينطور بيان فرمو) در آن حوض جامهاي نقرهاي بيشماري هست بعد فرمود اي مردم پس از من با دو چيز گرانبها كه به يادگار بين شما ميگذارم چگونه رفتار خواهيد كرد مواظب حرمت آن دو باشيد بعضيها گفتن يا رسول الله آن دو چيز كدام است، فرمود كتاب خدا، عطرت من، اولي بزرگتر و سبب ارتباط شما با خداست اين سبب را محكم بگيريد خدا به من خبر داد كه اين دوچيز از هم جدا نگردند تا كنار حوض بر من وارد شوند و اين را من از خدا خواستهام از آن دو پيشي نگيريد در پيروي از آن دو سستي نشان ندهيد كه هلاك ميشويد در اين وقت دست علي(ع) را گرفت و بلند نمود بطوريكه زيربغل هر دو بزرگوار نمايان گرديد مردم حاضر آن وضع را ميديند پس فرمود اي مردم آيا من به شما از خود شما سزاوارتر نيستم (به حكم آية النبي اولا بالمومنين من انفسهم و اموالهم[3] … )جمعيت جواب داد چرا پس فرمود هر كس را من مولا هستم علي مولاي او هست اين كلام را چندبار به قول احمد بن حنبل پيشواي حنابله، چهار بار تكرار فرمود بعد گفت خدايا دوست بدار دوستدار علي(ع) را و دشمن بدار كسي را كه با علي(ع) دشمني ميورزد، ياري كن ياري دهنده او را خوار كنندگان او را، بعد فرمود، حاضرين اين جريان را به غائبين ابلاغ كنند. بيعت مردم با علي يوم غدير پس از نصب علي به منصب ولايت حضار هجوم آوردند براي بيعت با علي ابوبكر و عمر زودتر از ديگران به علي تهنيت گفته و بيعت كردند حتي عمر اين جمله را نسبت به حضرت به زبان آورد بِخّ بِخّ لك يا بن ابيطالب اصبحتَ مولاي و مولي كلّ مومن و مومنه، به به تو اي فرزند ابيطالب شب را صبح كردي در حاليكه مولاي من و مولاي هر مرد و زن مومن هستي. حسان بن ثابت، شاعر عرب عرض كرد يا رسول الله اجازه ميفرمائي درباره اين حادثه شعري بسرايم، پيامبر(ص) به او اجازه داد حسان ابيات ذيل را انشاد كرد: يناديهم يومالغــدير نبيـــهم بخـمّ فاسمـع بالرسـول مـناديا يقول فمن مــولاكم و وليكم فقالو و لم يبدوا هناك التعامـيا الهك مولينا و انـت ولــــينا ولـم ترمـنا فيالـولايــه عاصـياً فقالَ له قــم يا عــلي فانني رضيتك من بعدي اماماً و هادياً فمن كنت مولاه فهــذا وليه فكونو اله انصار صــدق موالــيا هنـاك دعا الّهم وال ولــيـه و كن للذي عادي علياً معــاديا رواه از زيدبن ارقم نقل نمودند هنگام بيعت با علي(ع) پيامبر (ص) به مردم ميگفت بگوئيد پيمان بستيم با تو از صميم قلب و عهد نموديم با زبان، دست بيعت به تو داديم، همچنين تعهد مي كنيم كه اولاد و اهلبيت و كسان خود را به اين عمل واداريم غير اين سيره ديگري را نپذيريم و خدا بر اين عهد ما گواهست زيد ميگويد در اين وقت مردم به طرف رسول خدا و علي شتافته ميگفتند سمعنا و اطعنا به قلوبنا، پس سران قوم از قبيل عمر، ابوبكر، عثمان، طلحه، زبير، بزرگان انصار با علي بيعت كردند بعد ساير ناس آمدند بيعت كردند كار بيعت ادامه داشت كه رسول خدا نماز ظهر و عصر را يكجا خواندند بعد هم تا شب طول كشيد و نماز مغرب و عشاء با هم خوانده شد خلاصه امر بيعت تا سه روز امتداد پيدا كرد و پيامبر اكرم حتي به زوجات خود دستور دادند با علي(ع) بيعت كنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
داستان مباهله+سنة دهم و حجهالوداع +خطابهاي بينظير
داستان مباهله يك روز بعد از نماز عصر، علماي نصاري به سرپرستي ابوحارثه اسقف كبير، بر پيغمبر وارد، پس از درود و معارفه، ابوحارثه گفت: يا محمد ما تقول في سيدالمسيح فقال عبداله اصطفاه و انتجبه، قال اتعرف له اباً ولده فقال لم يكن عن نكاح فيكون له والدٌ قال كيف تقول انه عبد مخلوق و انت لاتري عبداً بغيرات. فانزلالله تعالي اِنّ مثل عيسي عندالله كمثل آدم خلقه من تراب… س العمران آيه 57 ترجمه: اسقف از پيامبر (ص) پرسيد عقيده تو درباره عيسي چيست، حضرت فرمود بنده خاص و منتخب خدا بود، گفت پدري براي او ميشناسي، فرمود از زناشويي به وجود نيامده تا پدر داشته باشد، گفت چگونه معتقديد او بنده و مخلوق است و حال آنكه نميبيني بندهاي را بدون پدر. در اين وقت اين آيه نازل گرديد: مثل عيسي نزد خدا همانند آدم است، كه خدا او را از خاك آفريده است تا آخر آيه بعد در آيه 59 همان سوره ميفرمايد: اي محمد اگر كسي درباره خلقت مسيح با تو مجادله كرد، بعد از علم توبه بنده بودن او، پس به مجادل بگو بيائيد، فرزندان و زنان و نزديكان و جان خودمان را در يك جا گرد آوريم و به درگاه خدا دعا كنيم سپس به دروغگويان نفرين كنيم. بعد از نزول اين آية (مباهله)[1]نبي اكرم مضمون آيه را با گروه نصاري در ميان نهاد، آنان قبول كردند، منتهي اسقف به كشيشان عازم براي مباهله، توصيه كرد و گفت وقتي ديديد محمد با اهل و نزديكان خود ميآيد از مباهله حذر كنيد، اما اگر با ياران خود ميآيد اقدام به مباهله كنيد، فردا وفد نصاري مشاهده كرد پيامبر ميآيد در حاليكه يك زن، دو فرزند، يك مرد سيساله همراهش كشيشان پپرسيدند اين همراهان با محمد چه نسبتي دارند گفتند دخترش هست نوادگانش و پسر عمش علي كه سمت دامادي او را نيز دارد، گويند وقتي همراهان پيامبر را با اسقف معرفي كردند، به كشيشان دستور داد از مباهله با اين گروه بپرهيزند، زيرا من چهرههائي را ميبينم اگر از خدا بخواهند، اين جبال از جاي خود كنده شوند ميشوند، اگر با اينان مباهله كنيد يك تن از شما زنده نخواهيد ماند پس خودش به پيامبر عرض كرد يا پيامبر ما عوض مباهله با تو مصالحه ميكنيم كه هر سال دو هزار حله و سي زره به بيتالمال مسلمين بدهيم گويند رسول خدا به اطرافيان فرمود، اگر اين گروه مباهله ميكردند به آتش قهر خدا همگي مي سوختند. از جمله وفود سال نهم هجري، قومي بودند از يهود كه براي اعلام تبعيت از فرامين حكومت اسلامي به محضر رسول خدامشرف شدند. ورود قبايل و طوايف به مدينه براي اظهار فرمانبرداري گاهي آنقدر زياد بود كه اكان پذيرايي همه در يك جا ميسر نميشد، در معارفه و برخورد با رهبر اسلام چيزي كه بيشتر از همه توجه ناظرين را جلب مينمود ساده زيستي و عاري از تكلف آن حضرتبود، آنها به عيان ميديدند كه پيامبر در منزلي محقر با اشيائي بسيار ساده زندگي ميكند. مينويسند وقتي وفد نجران با لباس فاخر و قيمتي وارد مدينه شدند مردم با تعجب به آنها نگاه ميكردند آنان با همان لباس و تزئين نزد پيغمبر رفتند حضرت به آنان توجهي ننمود علتش را فهميدند پس روز ديگر با وضعي ساده به محضر رسول الله بار يافتند حضرت بقيه سال نهم هجري را كه فراغتي يافتند شروع به سر و سامان دادن مناطق تحت نفوذ اسلام از حيث ديني و اجتماعي و اقتصادي نمودند هر ناحيه نياز به ارشاد داشت مبلغ فرستاد هرجا مشكل اجتماعي بود آن را حل و جائيكه دعاوي و خصومت پيشميآمد آن را فصل مينمودند، منطقهاي از نظر معيشت و ارتزاق در تگنا بودند آن را فتق، و قطري از جهت حوادث و آفات در حال فروپاشي بود آنرا رتق ميكرد، خلاصه هر مشكلي از مشكلات مردم را كه پيش ميآمد براي چارة آن اقدام ميفرمودند، اين كلام دُرَرْبار خودشان است: ه كس شب را صبح كند و نسبت به امر مسلمين بيتفاوت باشد مسلمان نيست، و خودشان تا حد توان به مضمون اين جمله عمل مينمودند. بعد از لشكر كشي تبوك ديگر مشكل جنگي مهمي براي حضرت در سنة نهم هجرت پيش نيامد، جز چند شورش و طغيان موضعي از قبيل دومهالجندل، واديالرمل، ارتداد عمروبن معدي كرب، كه با فرستادن ستوني مجاهد، به فرماندهي افسري آنها را منقاد ساخت نتيجتاً بقيه سال نهم را با كارهاي عامالمنفعه به پايان رسانيدند. سنة دهم و حجهالوداع در اين سال پيامبر اسلام ضمن رهبري اُمت و رتق و فتق امور مملكت، تصميم گرفتند كه در موسم حج بگزارند قبل از نفر و نقل به تمام نواحي و اقطار قلمرو اسلام قصد خويش را اعلام و به ساكنين آنها فرمود در صورت تمايل ميتوانند در اين بسيج ديني سياسي، شركت نمايند، مگر مشركين آنها كه به حكم آيه شريفه: يا ايها الذين امنو انما المشركون نجس فلايقر بواالمسجدالحرام بعد عامهم هذا آيه 28 س توبه. خطاب به پيامبر و ساير مسلمين ميفرمايد: اي مومنان بدانيد كه مشركين پليدند بعد از اين سال سنة نهم هجري [2] ديگر نبايد به مسجدالحرام وارد شوند. حضرت قبل از موسم و حركت به سوي مكه طبق روال سالهاي قبل به تنظيم و تشييد اركان دين و تبيين حكام مشغول گشتند، به همين منظور علي(ع) را به حدود يمن روانه تا به امور مسلمين آنجا رسيدگي و زكواه و ماليات آنجا را اخذ نمايد، در اين سال نيز قبايل زيادي به مدينه حضور حضرت رسيدند و ضمن قبول اسلام دستورات دين را اخذ و به موطن خود بازگشتند. باز در همين سال مسيلمه كذاب ادعاي نبوت نمود، وي از مردم يمن و از قبيله حنفيه بود اول مسلمان شد بعد به رسول خدا پيام داد اگر بعد از خودت رهبري اسلام را به من ميسپاري من از تو تبعيت ميكنم وگرنه از در مخالفت برميآيم پيامبر به اراجيف او وقعي ننهاد پس ميان قبيله خويش رفت مدعي نبوت شد گروهي سبك مغز شكم پرشت دور او جمع شدند، نامهاي به اين مضمون به حضرت نوشت: من مسيلمه فرستاده خدا به سوي قوم خود هستم خدا مرا با تو در امر نبوت شريك قرار داده من و تو بر نيمي از زمين فرمانروائيم نيم ديگر از آن قريش كوهها و سنگلاخ از تو دشت و دمن از آن من. پيامبر (ص) در جواب او دستور كتابت داد: از محمد(ص) به مسيلمه كذاب سلام بر تابعين راه هدايت نامة مملو از دروغ و تهمت تو به من رسيد مالك زمين خداست به هر كه بخواهد ميدهد خوبي از آن پرهيزكارانست. از آيات شيطاني كتاب ضلالت ماب مسيلمه كذاب، (براي ملاحت): ان الذين يغسلون ثيابهم و لايجدون مايلبسون اولئك هم المفلسون[3]. و طرحاتي از اين قبيل كه زهرالربيع بعض آنها را نقل نموده. خطابهاي بينظير ترجمه: رسول خدا در اين خطابه بعد از حمد و ثناي پروردگار و استغعفار و استعاده و اظهار شهادتين، فرمود اي بندگان خدا شما را به پرهيزكاري سفارش و وادارتان ميكنم به طاعت خدا، و انچه خير است براي شما ميطلبم اي مردم آنچه را ميگويم خوب بشنويد زيرا نميدانم ديگر شما را در اين موقف ملاقات خواهم كرد يا نه اي مردم جان و حيثيت شما بر شما حرام است (بايد از تعدي مصون ماند) تا روزي كه خدا را ملاقات ميكنيد، مانند حرمه امروز در اين بلد آيا به شما گفتم خدايا شاهد باشد هركس امانتي دارد به صاحبش برگرداند، معاملات ربوي جاهليت ملغي گرديده من ابتداء ربح پول عباس بن عبدالمطلب است تمام رسوم ايام جاهليت بياعتبار است مگر درباني كعبه و سقاته الحاج، در قتل عمد قصاص است اما غير عمد مانند مضروب ساختن به عصا و سنگ كه منجر به قتل شود، بايد ضارب صد شتر يا قيمت صد شتر ديه بدهد زيادتر از رسوم جاهليت است اي مردم شيطان در اين سرزمين از معبود واقع شدن مأيوس گشته ليكن خشنود ميگردد اگر مطاع واقع شود در غير پرستش هم از قبيل گناهاني كه شما اتيان آنها را بي اهميت تلقي ميكنيد اي مردم تأخير و تغيير حرمت ماهي به ماه ديگر زياده روي در كفر است گمراه گشتند با اين عمل آناني كه كفر ورزيدند و حلال شمردند آن ماه را مثلاً (ذيحجه) را در سالي و حرام ميداشتند در سال ديگر تا شماره ماههاي حرام را از حيث عدد موافق سازند. ( توضيح: خوي سركشي و طبيعت جاهلي مردم جزيرهالعرب آنها را به قتل و غارت عادت داده بود با وجود اين در ماههاي حرام سال مانند: ذيقعده، ذيحجه، محرم، رجب. دست از تعديات ميكشيدند و اين عمل از زمان ابراهيم خليل، معمول بود چون سه ماه از چهار ماه حرام متصل و پي در پي بود لذا راهزنان گفتند سه ماه متوالي بدون غارت نتوانيم صبر كرد پس براي خلاصي از اين سنت ماههاي حرام را به ميل خود تغيير ميدادند اين عمل را اصطلاحاً نسيئي مي گفتند.) همانا زمان و فلك در گردشند همانطوري كه روز اول خدا آسمانها و زمين را خلق كرد بدانيد به درستي عدد ماههاي سال نزد خداوند دوازده تا است در كتاب تكوين يا كتاب تدوين خدا از اول خلقت آسمانها و زمين از اين دوازده ماه چهار ماهش حرام كه سه تاي آنها ذيقعده، ذيحجه، محرم، پي در پي و يك ماه رجب بين جماديالثاني و شعبان قرار گرفته. در اينجا باز خطاب به جمعيت آيا به شما گفتم جمعيت با صداي بلند آري، حضرت خدايا شاهد باش اي مردم زنان به گردن شما حق دارند و براي شما هم به گردن آنها حقي است اما حق شما: نبايد كسي جز شما را در بستر خود راه دهند بدون اجازه شما كسيرا داخل منزل شما نكنند، فحشا انجام ندهند، اگر انجام دادند از طرف خدا مأذونيد به آنان سخت بگيريد و هم بستر نشويد، آنها را بزنيد، بگونهاي كه شديد نباشد (در بدن ايجاد جراحت و علامت نكند ) اگر دست از فحشا كشيدند و اطاعت نمودند روزي و لباس و ديگر مايحتاج آنها را طبق معمول بدهيد آنها امانت خدايند به دست شما معاشرت و همخوابي با آنها به حكم خداست، در مراعات حال آنها از خدا بترسيد، سفارش خير در حقشان كنيد. اي مردم مؤمن با كؤمن برادر، مال برادر مؤمني براي مؤمن ديگر حلال نيست مگر با رضايت خاطر او آيا به شما گفتنيها را گفتم مردم فرياد زدند آري حضرت: خدايا شاهد باش، ايم مردم بعد از قبول اسلام به كفر باز نگرديد، تا به جنگ و جدال درآمده و به جان هم در افتيد، من در ميان شما چيزي به يادگار گذاشتم اگر بدان متمسك شويد هرگز گمراه نخواهيد شد، آن چيز كتاب خدا و اهل بيت[4]من (مبيّن قرآنند)، آيا به شما گفتنيها راگفتم مردم… پيامبر: خدايا گواه باش، اي مردم همانا خداي شما يكي، پدر شما يكي، همه فرزند آدم و ادم هم از خاك آفريده شده، به درستي گراميترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شما است، هيچ عربي بر عجم فضيلت ندارد مگر به تقوي، آگاه باشيد آيا به شما گفتم، فرياد زدند آري، حضرت با تأكيد فرمود حاضرين بغائبين برسانند، اي مردم خدا سهم هر وراثي را معين فرموده، هيچ مورثي حق ندارد بيش از ثلث مال خود را براي كسي وصيت كند (البته د رمرض موت)، فرزند تعلق به مادر دارد، شخص زناكار (در صورت محصنه بودن) سنگسار ميشود، كسي ادعاي فرزندي يا غلامي كسي را بكند (بخاطر مال و منظورهاي ديگر اين عمل را ميكردند) بر او باد لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم، چنين شخصي بداند، در برابر اين عمل ناروا، توبة او پذيرفته نخواهد شد، والسلام عليكم و رحمهالله. باري كلمات بيبديل حضرت، آنروز، كنار جبلالرحمه، مردم را سخت تحت تاثير قرار داد، كساني كه قلبي خاشع و روحي خاضع داشتند آن مواعظ را نصبالعين ساخته، تا آخر عمر آنها را رعايت كردند، ولي با تاسف، اكثر آن جمعيت كه عددشانرا تا يكصد و چهل هزار گفتهاند، مانند همه جوامع كفرانگر كه زود مطالب سودمند از ذهنشان ميرود، اينان نير آن نصايح گرانمايه را به فراموشي سپرده، بعد از آن موقف، مخصوصاً بعد از ارتحال رسول خدا همه را ناديده گرفته و همانطور كه رهبر اسلام، پيشگويي كرده بود، شيطان بر آنها چيره گشته، و متعاقب آن هواي نفس را بر اطاعت از خدا ترجيح داده، عوض عترت، فطرت را برگزيدند و راه ضلالت را به جاي طريق سعادت انتخاب كردند، ناچيز در اين مورد هر چه بنويسد، جز حسرت حاصل ديگري نخواهد داشت، انشاءاله در دولت حقّه آل محمد(ص) اين حسرتها تبديل به شادي خواهند شد. نبي گرامي اسلام بعد از ايراد اين خطبه كه آنرا خطبة حجهالوداع، حجهالاسلام، حجهالبلاغ، حجهالكمال گفتهاند، بقيه اعمال حجّ را در مني انجام، سپس به مكه مراجعت فرموده و روز جمعه چهاردهم ذيحجهالحرام براي آخرين بار پس از طواف با بيت وداع نموده، عازم مدينه گرديدند. [1] ـ دعا بر ضد مخالف دروغگو [2] ـ تفسيرالميزان [3] ـ كسانيكه لباس خود را ميشويند و ديگر پوششي ندارند اينها مفلسند. [4] ـ ام سلمه گويد، پيامبر (ص) در بيت من بود، فاطمه(ع) امد، با او بود كاسهاي از حلوا پرسيد فاطمه جان علي و فرزندانت كو، عرض كرد منزلند، حضرت فرمود انها را به اينجا بخوان، فاطمه رفت آنها را خبر كرد، چيزي نگذشت، علي به اتفاق حسينين آمدند، در كنار پيامبر(ص) قرار گرفتند، فاطمه هم روبروي پدر، رسول خدا نگاهي به آنها كرد، بعد كساي خيبري خود را طلبيد، آنرا روي خود و علي و حسن و حسين و فاطمه انداخت و گفت بارالها اينها اهلبيت منند و محبوبترين مخلوق تو نزد من، خدايا دور كن از آنها پليدي را و پاكشان گردان، ام سلمه گويد عرض كردم يا رسول الله من از اهل بيت تو نيستم، فرمود تو بر طريق خوبي قرار داري. كشفالغمه ج 1 ص 46
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
وجه تسمية غزوه تبوك +ورود وفود به مدينه
وجه تسمية غزوه تبوك در اين غزوه مسلمين دست به سلاح نبردند، به علت اينكه دشمن از خوف، تقاضاي صلح نمود، سپاه اسلام تحت فرماندهي كل پيامبر(ص) از مدينه تا شام كه راه بسيار زياديست پيش رفت و در تبوك فرود آمد چند روز در آنجا ماندند، بعد از همانجا به مدينه مراجعت فرمودند در اسلام اين غزوه به نام تبوك شهرت يافته، چون پيامبر، به تقاضاي امپراطور در آن محل ترك مخاصمه نمودند، و ظاهراً آخرين لشكركشي اسلام باشد كه در حيات رسوللله روي داده، يا آخرين نبردي بوده كه پيامبر در آن حضور داشته، بنابراين اولين نبرد مسلمين در زمان حيات رسول خدا در نخله يكي از بوادي حجاز با تعداد 4 يا 6 نفر روي داد و آخرين آن در تبوك با نفراتي حدود 30 هزار نفر به وقوع پيوست. جنگ تبوك و ساير نبردها را در اصطلاح اسلام جهاد اصغر ميخوانند با اينكه به قيمت جان عزيز تمام ميشود، اما مبارزه با خواستههاي دل و به بند كشيدن نفس اماره را در لسان اسلام جهاد اكبر گويند، كه پيامبر گرامي براي توطين نفوس، و تهييج عقول، در پيمودن راه جهاد اكبر، در طول اين لشكركشيها بياباني دارند كه در بخش سوم كتاب به بعض آنها اشاره خواهد شد. انشاءالله. ورود وفود به مدينه از حوادث قابل توجه سال نهم هجري ورود هيئتهاي مذهبي سياسي به مدينه ميباشد، آنها براي كسب اطلاع از رفتار رهبر اسلام و كيفيت برخورد وي با پيروان اديان و ساير گروهها، به محضر رسول خدا بار مييافتند كه معروفترين آنها و فد نصاراي بحران[1] به سرپرستي (ابوحارثه) اسقف بزرگ آنجا بود كه با سي نفر بر پيغمبر وارد شدند. في كشف الغمه: لما انتشر امر الاسلام بعد الفتح و ماوّلاه من الغزوات و فدت الوفود علي رسولالله و كان ممن و فد عليه ابوحارثه اسقف بحران: بعد از فتح مكه و ساير غزوات، آوازه اسلام در بلاد عرب منتشر گرديد، هيئات بر پيغمبر وارد ميشدند، كه از آنها بود هيئت مسيحي نجران. اين وفود در منزل رمله بنت حارث، كه محل پذيرائي مهمانان دولت اسلامي بود، جاي ميگرفتند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
علي(ع) و حديث المنزله
علي(ع) و حديث المنزله مجاهد واقعي ره خدا، ابن عمّ رسول الله، علي مرتضي، در لشكركشي تبوك حضور نداشت، چون پيامبر(ص) او را به نيابت از خود به عنوان حاكم مدينه منصوب كرده بود همانطوريكه اشارت رفت پيامبر (ص) در اين لشكركشي نيازي به نبرد پيدا نميكند تا مجاهدي چنين مخلص را همراه ببرد از طرف مسير نسبتاً طولاني و پيامبر لامحاله مدتي از مركز حكومت اسلامي دور خواهد بود، و در اين مدت شخصيت لايقي بايد به امور مركز رسيدگي نموده و كارها را به نحو شايسته سروسامان دهد، احتمال سوم شايد مهمتر از احتمالات ديگر باشد، اينكه پيامبر اكرم با نصب علي (ع) به جانشيني خود، ميخواست به مردم عادت دهد كه با حاكمي چنين عادل و متقي و اميري چنان مدبر و محيط به امور، آشنا گشته و به امارات او انس گيرند، و احتمالاً مقاصد ديگر كه منظور رهبر اسلام بوده و براي ما روشن نيست، ولي همانگونه كه وجود علي خارج چشم حسودان و حقودان بود، افتخارات علي(ع) از جمله اين نيابت هم خوشايند منافقين و مخالفين نبود، لذا دست به شايعهسازي و پخش اراجيف زدند، ضد و نقيض بافتند، عدهاي به دروغ گفتند استخلاف علي(ع) جهت اكرام و اجلال او نبوده، بلكه به خاطر بيميلي پيامبر به او بود كه وي را در مدينه باقي گذاشته، و خواسته از وي فاصله داشته باشد، گروهي ديگر گفتند، پيامبر علي را با خود نبرده خواسته پسر عمش در رفاه باشد، و از مشقات و خطرات جنگ در امان بماند، و اباطيلي از اين نوع. وقتي اين اراجيف به گوش مولا رسيد، از مدينه حركت فرمود، در محلي موسوم به (جرف) به حضرت ملحق گرديد، عبارات منافقانه حسودانرا به عرض رسانيد، پيامبر(ص) ضمن رد شايعات بياساس مخالفين، فرمود علي جان به مدينه برگرد كه امور آنجا در غيبت من و تو سامان نگيرد، من از مفسدين خائفم، يا علي(ع) انت خليفتي في اهلي و قومي، اَما ترضي ان تكون منّي به منزله هرون من موسي الاّ انّه لانبي بعدي. اي علي تو جانشين مني در ميان اهل و امتم آيا راضي نميشوي كه باشي نسبت به من مانند نسبت هرون به موسي، مگر اينكه پيامبري به من ختم ميگردد، باري پيامبر اسلام با سپاه اسلام از سواره و پياده، پيش تاخت تا به محلي به نام تبوك، حوالي شام كه چشمه آبي داشت نزول اجلال فرمود، در آنجا چند روزي توقف كرد ولي از سپاه روم خبري نشد، علتش را نوشتهاند كه وقتي به امپراطور خبر دادند، محمد با سپاهي گران و مجهز، با لشكريان تو درگير خواهد شد دريافت كه چاپلوسان، واقع را كتمان و به دروغ به وي گفته بودند كه شيرازه اسلام از هم گسيخته و رهبر آن در حال نزع است لذا از مقابله با اسلام منصرف و تقاضاي صلح را نمود، امراي محلي هم وقتي وضع را بدين منوال ديدند دست از توطئه برداشته، مخفيانه فرار كردند، ساير گروهها و طوايف هم يا مسلمان شدند يا با قبول جزيه تسليم گشتند، در اين بسيج قوا گرچه مسلمين شمشير از غلاف نكشيدند و نزاعي بين آنها و مخالفين در نگرفت، اما اُبُّهت آنها به قدري در دل مخالفين جاي گرفت كه سوداي حمله بر بيضه اسلام را از سر خود خارج ساختند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
شورش هوازن و تقيف+سنة نهم هجري يا عامالوفود
شورش هوازن و تقيف از روايات تاريخ برميآيد رسول اكرم هنوز به مدينه نرسيده بودند، خبر يافتند كه طوايف هوازن و ثقيف، قصد حمله به مكه را دارند، اين اقوام تيره هائي از اعراب بوادي طايفاند كه در قسمت هاي جنوب مكه تا يمن پراكنده و با مكيان غالباً در ستيز بودند، قبلاً اشاره گرديد كه در عهد شباب پيامبر، يكبار به مكه حمله نمودند و حضرت به اتفاق عمويش ابيطالب و ساير قريش در آن جنگ كه به حرب فجار معروفست شركت نمود، قبايل مزبور اين بار به تصور اينكه، مسلمين به آنها حمله خواهند كرد مخصوصاً بعد از سقوط مكه و فروپاشي جبهه بتپرست به دست مسلمين، بيشتر احساس خطر مينمودند لذا مصمم شدند با بسيج نيرو علاج مشكل را پيش از وقوع بنمايند، پس سپاهي حدود چهار الي پنج هزار گرد آورده، با زنان و چهارپايان، به طرف مكه پايگاه دوم اسلام به راه افتاند، پيامبر اسلام هم نيروئي از مدينه و اطراف آن به اضافه سربازان تازه مسلمان مكه را جمع و لشكري عظيم حدوده برابر دشمن را وارد كارزار نمود كه بعضي از مسلمين ازكثرت نفرات خود، شگفت زده شده بودند، و قرآن بدان اشاره دارد كه مي فرمايد: و يوم حُنين اذ اعجيتكم كثرتكم…[1] توبه آيه 25، اين نيروي عظيم به طرف جايگاه قبايل ياد شده به راه افتاد، دشمن كه همه توان خود را براي پيروزي و ضربهزدن به اسلام به كار گرفته بود، وقتي فهميد كه مسلمانان با نفرات زيادي به مقرشان نزديك ميشوند، فرمانده لايقش به نام (مالكبن عوف) به افراد خود فرمان كمين داد، پس آنها در دو طرف دره حنين، محل تلاقي دو لشكر، پشت تپهها و سنگها خود را مخفي ساختند، وقتي سربازان وارد دره شدند در حاليكه اطمينان به پيروزي خود داشتند، ناگاه افراد مالك مثل طوفان بر مسلمين هجوم بردند، مسلميني كه بر اثر محاسبة غلط و غرور ناشي از كثرت، اكثرشان آرايش جنگي نداشتند، به همين جهت، روي به ف6رار نهادند و سراسيمهوار ميگريختند، بطوريكه اطراف پيامبر پيش از چند نفر باقي نماند، قرآن ميگويد: زمين به اين فراخي بر شما تنگ شده بود از شدت حمله دشمن.[2] رسول خدا وضع را چنين ديد، از مركب پياده شد روي تپهاي رفت فرياد برآورد اي مؤمنين كجا فرار ميكنيد، برگرديد، من اينجا هستم، پس پس مهاجر و انصار از استقامت پيامبر منفعل گشته برگشتند، اين بار با آررايش جنگي، هركه را يافتند از دم شمشير گذانيد، تا به قرارگاه دشمن پيش رفتند و زنان و چهار پايان و اموال آنها را به غنيمت گرفتند، بعد به شهر طايف كه محل تجمع مخالفين بود حمله بردند، خصم در پناه دژها به مقاومت برخاست، با اينكه پيامبر(ص) براي تقسيم غنائم به جعكرانه محل گردآوري غنائم تشريف بردند، در آنجا يكي از اسرا به نام شيمه زد پيامبر آمد عرضه داشت يا رسولالله من خواهر رضاعي تو از حليمه سعديه هستم به احترام آن شير، از تو ميخواهم مرا آزاد كني، پيامبر فرمود اين در صورتي ممكن است تو سهم من گردي گويا در وقت تقسيم غنائم، شيمه سهم پيامبر شد، حضرت هم او را آزاد كرد، زن كه آن لطف بديد بار ديگر نزد پيامبر آمد گفت شوهرم را نيز آزاد كن، رسول خدا سخن قبل را تكرار فرمود اسراي مرد را كه تقسيم ميكردند، شوهر شيمه از آن پيامبر شد حضرت اوم را هم آزاد كرد، بقيه اسرا كرامت رسول خدا راديدندسخن شيمه را بهانه كردند، حضرت به آنها همان جواب را داد، پس كساني كه سهم پيامبر شده بودند حضرت همه را آزاد كرد، سران مسلمين هم به متابعت از حضرت، سهم خود را آزاد كردند، سپاه اسلام هم به حركت كريمانه پيامبر اقتدا نموده اسراي خود را آزاد ساختند، قبايل هوازن و ثقيف وقتي اين جوانمردي را از اسلام ديدند، اكثراً بدان گرويدند، پيامبر را ثنا گفته مدحش نمودند: كريم هو و ربي في حجر الامهات و الاياء الكرام، محمد بزرگوار است و در دامن مادران و پدران بزرگوار پروش يافته. بعد پيامبر(ص) به تقسيم غنائم پرداخت و از خمس غنائم كه طبق آيه شريفه و اعلموا[3]انما غنتم من شيئئ… مال خود رسولال است، به سربازان قريش مخصوصاً سران آنها از قبيل ابوسفيان، معاويه، عكرمهبن ابي جهل، صفوان بن اميه و ديگران به عنوان مؤلفه قلوب، مقداري اضافه داد، به اين تقسيم، بعضي از فضولان انصار، اعتراض كردند، سخن آنها به سمع پيامبر رسيد، حضرت انصار را در محلي جمع نمود، فرمود غير انصار كسي دراينجا نباشد، فرمود از شما سؤالاتي ميكنم جوابم دهيد: آيا شما به سبب من هدايت نشديد، گفتند چرا. شما در آتش جنگ نميسوختيد كه خدا به وسيله من نجاتتان داد. گفتند چرا. شما بياهميت نبوديد. خدا به سبب من شما را بزرگ نمود. گفتند چرا. شما با هم دشمن نبوديد كه به سبب من ميان شما الفت برقرار شد گفتند آري همه را منت داري، بعد درنگي فرمود و گفت جوابي داريد گفتند چه جواب، پدر و مادر ما فداي تو باد فقط مي توانيم بگوييم بر ما منت داريد يا رسولالله بعد خودش فرمود: چرا نميگوييد قومت ترا راندند ما تو را پذيرفتيم ترسان بودي ايمنت ساختيم، تكذيب كردند، تصديقت نموديم، پس صداي حضار به گريه بلند شد بزرگان انصار بلند شدند ميخواستند دست و پاي حضرت را ببوسند ميگفتند ما راضي هستيم به رضاي خدا و رسولش، اين اموال ما، هر طور ميخواهي عمل كن، اگر از ما كسي حرف زده از روي غيرت بوده، پنداشته تقصيري از او سر زده، مورد غضب واقع گشته ميخواسته با اين كلام استغفار بطلبد نظري نداشته او را ببخش برايش استغفار كن پيامبر فرمود: اللهم اغفر للانصار ولابناء ابناء الانصار. بعد گفت اي انصار آيا شما به همصحبتي و همسايگي با من خوشنود نيستند، گفتند چرا، در اين وقت پيامبر گفت الانصار كَرَشي، و عَيْبَتي لوسلك الناس وادياً وَسَلكتِ الانصار شعباً لسكت شعب الانصار، انصار براي من حكم جعبه عطر و عائله را دارد و مخزن اسرار منند، اگر همه مردم به آبادي بروند و انصار به درهاي، من با انصار به دره خواهم رفت. باري سال هشتم هجري با كشمكشهاي سياسي و اجتماعي، برخوردهاي قومي و مذهبياش، مخصوصاً با فتح عظيم مكه به پايان رسيد و پيامبر اسلام از مسيرهاي تاريخي سرنوشتسازش به مركز اسلام مدينه مراجعت فرمود. سنة نهم هجري يا عامالوفود سال سر و سامان دادن به مناطق مسلمانان نشين و سكنة تحت نفوذ اسلام، رسيدگي به امور مسلمين و نشر احكام دين برطرف كردن مشكلات اقتصادي، توسعه كارهاي سياسي و اجتماعي، تامين معيشت جنگزدگان، پرداختن به بعضي از كارهاي ضروري و رفع مايحتاج نيازمندان و غيرهم محسوب ميگردد. از امور مهم سال نهم هجرت غزوه نبوك است، شرحي اجمالي در اين باره: عده اي فتنهانگيز از قبايل شامات كه با اسلام و رهبر آن مخالف بودند پيشرفت اسلام را به سود خود نمي دانستند، پس هراكليوس امپراتور روم را تحريك كرده و به دروغ به وي ميگفتند كه در اجتماع مسلميت تفرقه ايجاد شد. اركان اسلام به علت جنگهاي زياد فرسوده گشته رهبرش در حال فوت است وقت آن است رسيده كه به اين گروه نوپا بتازيد تا در آينده نتواند در برابر دين مسيح، قد علم كند هراكليوس تحت تاثير وسوسههاي عده سودجو، لشكري حدود چهل هزار از قبايل گوناگون را بسيج آماده حركت به سوي حجاز نمود خبر به سمع مبارك پيامبر رسيد حضرت دستور جهاد صادر و توصيه نمود اغنياي امت مخارج جنگ را متحمل شود پس نيرويي حدود سي هزار آماده قتال شدند، گرچه عدهاي به خاطر بعد گرمي هوا تساهل نموده و بهانهجويي كردند اما اكثريت قريب به اتفاق مسلمين فرمان پيامبر را اطاعت نموده به عشق الله همراه رسول الله روانه جبهه شدند در سوره برائت آيه 88 ميفرمايد: عدهاي از سست عقيدهها راضي شدند با زنان و معذورين در خانههايشان بمانند و از حركت به سوي جبهه كوتاهي كنند خدا هم به جهت نفاقشان بر دلشان مهر شقاق زده از لطف خويش محرومشان ساخت آيه 89 اما پيامبر و مومنين حركت كرده و با مال و جان جهاد نمودند براي ايشانست خوبي و رستگاري مورخين اين لشكر را جيشالعسره ناميدند به خاطر سختي راه و نبودن امكانات مشكلات راه: كافي نبودن مركب، نبودن آذوقه، كم بودن آب، حرارت آفتاب (گويا تابستان هم بوده) دوري راه و غيرهم به سبب دشواري راه و نبودن وسايل بعضيها از شدت ضعف از حال ميرفتند عدهاي رفاه طلب منافق با غذرهاي غير موجه از شركت در اين لشكركشي خودداري نموده و در مدينه ماندند، مسلمين تحت قياده رسول خدا رفتند و عمل به وظيفه نموده برگشتند، در اين وقت منافقين مزبور از قبيل جنده بن قيس، عبدالله بن ابي سرح، و غير هم، نزد حضرت امدند و براي تبرئه خودشان بهانهتراشي كرده و قسم ناروا خوردند قرآند در اين باره در سورة توبه آيه 96 گويد به زودي منافقين بيايند نزد تو، وقتي برگشتي و قسم به دروغ خوردند و از تو عذر بخواهند تا از توبيخشان بگذري، به اينها بياعتنا باش، اينان مردمي پليد و مأواشان جهنم است 97 رسول ما، آگاه باش اگر تو هم از آنها راضي شوي، خدا از چنين قومي فاسق، نخواهد گذشت. باري خدا ميفرمايد: در چنين مشقتي شديد نزديك بود دلهاي بعضي، از جهاد منحرف گردد، خدا از اين مختصر تزلزل قلبي آنها در گذشت، و آنها را از وسواس شيطاني حفظ فرمود كه خدا بسيار رئوف و مهربانست، مضمون آيه 118. همچنين پذيرفت توبه آن سه نفر را كه از رفتن به جبهه تخلف كردند، در مدينه ماندند تا اينكه ارتش اسلام با سرفرازي برگشت[4]، آنها عبارتند بودند از رفتن كعب بن مالك، هلال بن اميه، مرازه بن ربيع، كه پس از مراجعت ارتش اسلام نزد حضرت آمدند، ضمن خوشآمد گويي و اقرار به گناه، تقاضاي عفو نمودند، رسول خدا با بياعتنايي به آنها، حكم كرد كسي با ايشان مجالست نكند، روايت شده چهل تا پنجاه روز مردم با آنها بريدند، حتي زنانشان از ايشان فاصله گرفتند، آنها ناچار در صحرا چادر زده به تضرع و زاري پرداختند، بعد از مدت مذكور، آيه نازل و خدا به پيغمبرش قبولي توبه آن سه نفر را خبر داد: كشف الغمه: امرالله رسوله بالخروج اليها بنفسه و انيستنفر الناس للخروج اليها واخبره انّه لايحتاج فيها الي حرب ولايمني فيها بقتال عدوّ و انّ الامور تنقاد له بغير سيف و يعده بامتحان اصحابه بالخروج معه و اختيارهم ليتميزّوا بذالك و كان الحر قوياً الخ قوياً خدا به پيغمبرش امر كرد كه شخصاً به سوي تبوك حركت كند گرچه عدهاي از آن نفرت دارند و به پيغمبرش خبر داد كه در اين راه نيازي به جنگ پيدا نكني و كار منتهي به قتال دشمن نخواهد شد امور بدون نبرد، به نفع تو خواهد بود و به وي خبر داد غرض از اين مسير امتحان ياران و آزمايش مسلمين است تا خوب و بد معلوم گردند و هوا بسيار گرم بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
بیعت با رسولخدا +پايان بيعت در مكه
پايان بيعت در مكه گوين رسول خدا بعد از اقامه نماز جماعت، روي تپهاي قرار گرفت و به موعظه مردم پرداخت و فرمود، اي شنوندگان، اي بني اعمام، من محمدبن عبداله فرستاده خدا براي همه مردم روي زمين از عرب و عجم، ترك و ديلم، فرس و روم، سياه و سفيد، و غيره، هستم، مكتب من مكتب طبقاتي و نژادي نيست بلكه مكتب كردار و رفتار است، بدي را كيفر و خوبي را پادا ميدهد، حال اين كيفر گيرنده و ثواب برنده از آزادگان باشد يا از سياهان حبشه فرق نميكند. بعد از بلندي به زير آمده، در محلي قرار گرفتند، اصحاب هم دورش بودند، قرار شد، مردم به محضر رسول خدا مشرف گشته، با وي بيعت كنند، پس گروه گروه ميآمدند، به علامت بيعت دست در دست حضرت مينهادند و اعلام آمادگي براي پذيرش احكام عاليه اسلام، ترك منهيات و همكاري مينمودند، اين بيعت در حقيقت بيعت با خدا بوده كه از فرامين و نواهي الهي بدون چون و چرا اطاعت نمايند: ان الذين يبايعونك انما يبا يعونالله. سوره فتح كساني كه با تو بيعت ميكنند در حقيقت با خدا بيعت ميكنند. پس از بيعت مردان نوبت زنها رسيد، زنان قريش و ساير قبايل ميآمدند تا با قبول اسلام با پيامبر بيعت كنند كه دست از نابكاريها برداشته خود را تزكيه نموده زناني محصنه و محسنه گردند پس در ظرفي آب ريختند پيامبر دست مبارك در آن كرد سپس زنها به علامت بيعت دست توي آب ميكردند يا لباس[1] پيامبر را لمس ميكردند خلاصه به طريقي بدون مسح بدن با پيغمبر بيعت كردند كه: ديگر شرك نورزند، دزدي نكنند، زنا ندهند، فرزند خود را نكشند، سقطجنين نكنند، به شوهرهاي خود افترا نبندند، معصيت نورزند، الخ س ممتحنه آيه 12 خلاصه به احكام دين پايبند باشند، نه بعضي را قبول و بعضي را رد كنند نؤمن ببعض نباشند. چون عدهاي از اعراب جاهلي چنان به هوا و هوس گرفتار و به صفات زشت خو كرده بودند كه به هيچ وجه حاضر نبودند دست از آنها بردارند لذا ميآمدند به پيغمبر ميگفتند، به تو ايمان ميآوريم به شرط اينكه بعضي از كارها را از ما منع نكني، پيامبر به آنها ميفرمود دين من به چنين مسلماني نياز ندارد، نوشتهاند كه چند صفت در اعراب جاهلي بسيار متداول و به سبب رواج، از قبح افتاده بودند: 1ـ مالدوستي 2ـ شهوترواني 3ـ شرابخواري 4ـ تعصب قبيله و امثال اينها مردي آمد صريحاً به رسولالله گفت، من به تو ايمان ميآورم اما ربا خواري و عمل زنا را انجام ميدهم، زنا براي زنان بيشوهر در جاهليت امري رايج بود، بعضي از همين زنان بالاي منزل خود پرچم نصب ميكردند، هند جگرخواره متنكراً براي بيعت آمد حضرت تعليمات فوق را به وي تلقين ميكرد او گفت يا رسولالله به مثل مني ميگوئيد زنا ندهيد، نوشتهاند شخصي در آنجا حاضر بود لبخندي زد بعد از تفحس دريافتند كه مرد متبسم گاهي با اكله الاكباد نشست و برخاستي داشته. پيامبر(ص) با دقت سخن هند را گوش داد بعد فرمود تو هنده دختر عتبه هستي وقتي گفت آري، صحنه احد نزد پيامبر مجسم شد داغ قتل حمزه تجديد گرديد روي از هند بگردانيد، هند هم با معذرت رفت. پايان بيعت در مكه وقتي بيعت مردم با پيامبر خاتمه يافت، حضرت دربارة احترام حرم به مردم مكه سفارشاتي نمود و از بيت تجليل بعمل آورد و مردم را به مهرباني با هم توصيه و به كارهاي شايسته، تحريض، و از كارهاي ناروا تحزيرشان داشت، حضرت در فتح مكه حدود پانزده روز در آنجا توقف فرمود، كارهاي ديني و سياسي شهر را سر و سامان داد، يكي از سرا قريش[2] را ه تازه مسلمان شده بود به حكومت مكه منصوب نمود، آنگاه به مدينه مراجعت فرمود.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
سنه ی هشتم هجری+داستان فتح مکه
سنة هشتم هجري پيامبر (ص) سرگرم تبليغات دين و رتق و فتق امور سياسي و سر و سامان دادن ناهمواريهاي سنة ماضي بود كه به حضرت خبر قتل سفيرش به نام حارث بن عمير را دادند، اين مرد حامل نامة پيامبر براي امير غسانيان فرمانرواي شام بود، او وقتي وارد كشور شام گرديد، مامورين يكي از ايلات شام او را دستگير و به نزد حاكم آن ايالت به نام شرحبيل بن عمرو آورد، پس از مبادلة كلمات، حاكم دستور قتل وي را صادر كرد اين عمل فجيح پيامبر را ناراحت كرد، پس براي امير غسانيان (حارث بن ابي شمير) نمايندة امپراتور روم در شامات، نامه نوشت، ضمن گله گذاري تقاضاي قصاص از حاكم متجاسر را نمود، حارث در جواب نوشت، من در داخل كشورم هرچه بخواهم انجام ميدهم، تو را نرسد كه در مملكت من مداخله نمايي، پيامبر اكرم براي خودخواهي سفير خود و تنبيه حارث، تصميم گرفت به كشورش حمله برد لذا سه هزار مرد جنگي را تحت فرماندهي جعفر بن ابيطالب بسيج نمود و روانه شامات كرد، و به لشكر فرمود در صورت پيش آمد سوء براي جعفر، فرماندهي به زيد بن حارثه محول شود، اگر زيد شهيد شد، عبدالله بن رواحه عهده دار فرماندهي شود، اگر عبدالله هم شهيد گرديد، افسرا بين خود اميني انتخاب كنند، آنگاه تا ثنيهالوداع لشكر را بدرقه نمود، سپس براي انها دعا كرد و وداعشان نمود، اين لشكر حركت كرد تا با راضي موته نزديك فلسطين فرود آمد، حارث با اينكه لشكري حدود پانزده هزار زير سلاح داشت مع ذالك از سپاه اسلام ترسيد و از امپراتور روم كمك خواست، هراكليوس يكصد هزار نيرو به كمك او فرستاد، دو لشكر در برار هم صف كشيدند، با اينكه لشكر كفر چهل برابر سپاه اسلام و از لحاظ تجهيزات برتري كامل داشتند، معالوصف سربازان دلاور اسلام با آنان درگير شده، و به درياي لشكر هجوم بردند، و خود جعفر پيشاپيش همه، علم به دست، بدون واهمه، خود را به قلب دشمن زد، از چپ و راست خصم را به خاك ميافكند، عدو كدست راستش را قطع كرد وي با دست چپ به مبارزه ادامه داد، دست چپش را هم جدا كردند، او باز لشكر را فرماندهي ميكرد، يك وقت طرفين مشاهده كردند، پيكر بيدست جعفر روي نيزهها بلند گرديده، سيره نويسان گفتند كه پيامبر عظيمالشأن در اين وقت به اطرافيان خود، در مدينه فرمود بازوان پسر عمم جعفر را دشمن از بدن جدا نمود و خدا عوض دو دست، دو بال به او مرحمت فرمود، كه در بهشت در حال پرواز است. باري مسلمين از قتل فرمانده خود نهراسيده بلكه با اطمينان خاطر تحت فرماندهي زيدبن حارثه به نبرد نابرابر ادامه دادن، تا فرمانده تازه هم شهيد گرديد، پس از زيد، علم فرماندهي اسلام را عبدالله بن رواحه بدست گرفت و به دشمن هجوم برد عده اي را از پا درآورد، تا شهيد گرديد، بعد از شهادت عبداله، سپاه اسلام، خالد بن وليد را كه مردي دلير و بيباك و كاردان بود به فرماندهي برگزيد، خالد در مقام فرماندهي، تاكتيكي به كار برد، كه در تضعيف روحيه دشمن موثر افتاد، وي شب هنگام دستور داد تا گردانها جاي خود را با هم عوض كنند، يعني يمين بايسار و خلف با امام تعويض مكان كنند، صبح هنگام مصاف، سربازان روبهرو كه با سربازان روزهاي قبل فرق دارند، با خود گفتند براي مسلمين نيروي كمكي آمدند، لذا خوفي به ايشان دست داد خالد با اين كيفيت وارد معركه گرديد آن روز تا تاريكي شب دو طرف جنگيدند خالد شخصاً فرمانده سپاه دشمن را بكشت، نوشتهاند، وي در موته از شدت ضربات 9 قبضة شمشير را كج و معوج نمود، سياهي شب همه جا را فرا گرفت، دو لشكر از ميدان نبرد خارج شدند، خالد پس از مشاوره با سران سپاه، تصميم گرفت با باقيمانده سپاه كه تقريباً 1500 نفر بودن در همان تاريكي شب عقبنشيني كنند چون ديد مقاومت سودي ندارد زيرات به علت كثرت نفرات دشمن راه به جايي نخواهد برد بلكه خود و نيروي تحت فرمانش همگي كشته خواهند شد لذا با افراد خود شبانه از صحنة نبرد دور شد و راه مدينه را پيش گرفت هنگام طلوع فجر وقتي سپاه روم از آسايشگاه خود برخاست، ديد از لشكر اسلام خبري نيست خوشحال شد از اينكه جنگ خود به خود خاتمه يافت، چون آنها هم به علت ضربات سهمگين و تلفات سنگين كه از جيبش اسلام متحمل گشته بودند، از ادامه نبرد قلباً ناراضي و خائف بودند و ميدانستند اگر جنگ ادانه پيدا كند باز متحمل تلفات زياد خواهند شد و اين براي ارتشي با آن حجم[1] زياد، ذلتبار خواهد بود كه در مقابل سه هزار نيرو بيست هزار يا 15 هزار كشته بدهد، گرچه همة نيروي مخالف را هم از بين ببرد، ولي خود ده برابر آنها كشته و زخمي داده، لذا روميان وقتي ديدند سربازان اسلام از ميدان جهاد دور شدند، در مقام تعقيب برنيامدند، نتيجتاً جنگ موته خاتمه يافت در حاليكه از مسلمين 1500 تا دوهزار و از كفار 8 تا10 هزار به هلاكت رسيده بودند كه به همين تعداد هم، روميان زخمي برجاي گذاشتند، كارشناسان ميگويند: مسلمين در اين جنگ گرچه موفقيتي كسب نكرده و مورد طعن، هم كيشان واقع گشته، حتي خانواده خودشان در مقام نكوهش آنان برآمدند، اما يك برگ زرين در تاريخ براي خود ثبت كردند و آن مقابله سه هزار سرباز با 120 هزار نيرو كه در هيچ جاي عالم از گذشته و حال سابقه ندارد، اين شهامت و جسارت، پرستيژ مسلمين را بالا برده و رعبي از آنها در دل مخالفين افكند. سال هشتم هجري سال پرماجرائي براي پيامبر بود، زيرا علاوه از زيرسازي بناي حكومت اسلامي و تبليغ و اشاعه احكام دين، جنگهاي متعددي را نيز در برداشت، چنانكه مسلمانهاي باقيمانده از جنگ موته، هنوز همة افراد خانواده خود را كاملاً نديده بودند كه مأمور جنگ ذات السلاسل شدند. توضيح عربي[2] از باديه نزد رسول اكرم آمد، گفت عدهاي از اتفراد يا بس و رمل متحد شدند و مي خواهند شبانه به مدينه حمله كنند حضرت مردم را به مسجد دعوت جريانرا به آنها گوشزد كرد، پس عدهاي را تحت فرماندهي ابوبكر بسيج روانه سرزمين مذكور نمود، سپاه رفت به سرزمين بنيسليم فرود آمد، زميني ديد مملو از شجر و مدر دشمنان در وادي مستقر درگيري توأم با خطر مع ذالك جنود اسلام وارد كارزار شد ولي در برابر عكسالعمل خصم تاب نياورد و با دادن تعدادي كشته فرار كرد ابوبكر به حالت انفعال نزد پيامبر بازگشت حضرت فرماندهي را به عمر واگذار نمود او به منطقه آمد دشمن در اين موقع پشت سنگها و درختان كمين كرده بود وقتي عمر نزديك شد ناگهان از مخفيگاه خارج گشت و به سپاه اسلام حمله كرد عمر وضع را چنين ديد فرار كرد پيامبر(ص) وقتي خبر فرار عمر را شنيد ناراحت شد عمروعاص حضور داشت عرض كرد يا رسولالله جنگ خدعه ميطلبد مرا مأمور كن اميد است با نيرنگ پيروز گردم پيامبر(ص) حكم فرماندهي را به او واگذارد او هم رفت و با بجاي گذاشتن عدهاي كشته برگشت رسول خدا چند روزي درنگ كرد تا اينكه مقام فرماندهي سپاه را به علي(ع) تفويض فرمود و در حقش گفت او افسريست پياپي حمله ميكند و هرگز فرار نميكند و دعايش نمود و پيروزي او را از خدا طلب كرد و هر سه فرمانده شكست خورده را مأمور ركابش نمود و تا مقداري راه مشايعتش فرمود علي(ع) به خاطر رمز نظامي راه سنگلاخ را ميپيمود روزها تمرين ميكرد شبها راه ميرفت وقتي به محل تلاقي دشمن نزديك شد دستور داد لشكر حركات و علامات خود را مخفي نگهدارند، بعد فرمان توقف داد، مقدمه لشكر را در ناحيهاي به حال اماده باش نگهداشت، عمروعاص تاكتيك علي(ع) را ديد يقين كرد كه وي پيروز خواهد شد لذا از روي حسد دست به اخلال زد پس نزد ابوبكر و عمر رفت آن دو را از درندگان بيابان تخويف داد بعد به لشكريان گفت مصلحت اين است كه شما بالاي تپههاي وادي قرار گيريد عمر و ابوبكر به تحريك عمروعاص از خوف وحوش با علي صحبت كردند حضرت به شايعات اعتنا نكرد عمر گفت يا علي ما نبايد خودمان را در معرض هلاكت قرار دهيم ما را در بالاي تپهها جاي ده سپاه متوجه توطئه شد پس به حالت اعتراض به عمر گفتند سفارش پيامبر اين است كه ما از فرمان علي(ع) سر نتابيم، چگونه حرف تو را گوش كنيم، پس همگي به فرمان علي (ع) در مكان خود ماندند تا طلوع فجر هنگام صبح فرمان حمله صادر و با حمله غافلگيرانه سپاه اسلام، دشمن تار و مار گرديد، در اين زمان سورة والعاديات بر پيغمبر نازل گرديد: بسم الله الرحمن الرحيم والعاديات ضبحاً فالموريات قدحاً فالمغيرات صبحاً فاثرن به نقعاص فوسطن به جمعاً….[3] بنام خداي رحمن رحيم: قسم به اسباني كه سواران اسلام در جهاد با كفار آنقدر به كار گرفتند تا نفسشان به شماره افتاد؛ از شدت تاختن، گرد و غبار بر انگيختند؛ دشمن را تماماً به محاصره گرفتند… رسول خدا در مدينه بشارت فتح را به اطرافيان داد، هنگام مراجعت سپاه پيروز، پامبر(ص)، استقبال شاياني از علي و همراهان بعمل آورد، و به علي فرمود همانا خدا و رسولش از تو راضيند، علي جان اگر خوف اين نبود كه امت در حق تو بگويند، چيزي را كه نصاري در حق مسيح مي گويند، ميگفتم دربارة تو مطلبي را كه از كنار قومي عبور نكني مگر خاك زير پايت را به عنوان تربت بر دارند. جنگ ذات السلاسل بالاخره با پيروزي كامل مسلمين پايان پذيرفت. از حوادث قابل توجهه بلكه بسيار مهم سال هشتم هجري فتح مكه، پيروزي كامل مسلمين بر مشركين، فروپاشي حزب بت پرستان، نابودي بت و بتگرائي در عربستان، جايگزين شدن كلمه توحيد به جاي آن، روي آوردن قبايل و احزاب به دين مبين اسلام بوده، وعده اي كه خداوند هنگام هجرت يا بعد آن به رسول گرامي خويش داده و فرموده بود: لتدخلن المسجدالحرام ان شاء الله امنين الخ اي رسول حتماً به مسجد الحرام و مكه به خواست خداوند خواهي داخل شد با امنيت و سلامت[4]محقق گرديد. داستان فتح مكه اطراف مكه دو قبيله به نامهاي خزاعه، كنانه، زندگي مي كردند، اولي با اسلام پيمان سياسي و اقتصادي داشت، دومي با قريش، يكي از مردان كنانه روزي، در اجتماعي، چند بيت در هجو رسول خدا انشاد كرد، فردي خزاعي كه در آن جمع حضور داشت، به وي اعتراض كرد، شاعر رذل با بياعتنائي به كار خود ادامه داد، خزاعي كه سخت غضبناك شده بود، بيمحابا جلو رفت، ضربة محكمي به صورت شاعر بيادب نواخت، مضروب از قبيله خود استوداد كرد، اما قبيله او، به دو علت جرئت عكسالعمل در خود نديد: 1ـ كثرت جمعيت طايفه خزاعه 2ـ همپيماني خزاعه با مسلمين، از طرفي خوي جاهلي و تعصب قومي او، مانع بود تا مسئلهرا با صلح و صفا، خاتمه دهد، لذا رئيس قبيله شاعر مضروب، جريان را باقريش در ميان گذاشت و تقاضاي كمك نمود قريش مغرور هم علاوه از كمك مالي و تسليحاتي عدهاي از دشمنان شماره يك پيامبر از قبيل عكرمه بن ابي جهل، صفوان بن اميه، مكرز بن حفض و ديگر اراذل و اوباش را مخفيانه به كمك كنّانه فرستاد پس قبيلة كنّانه با همكاري قريش در يك حمله غافلگيرانه عليه طايفة خزاعه عدهاي از آنها را كشته و تعدادي را هم مجروح ساختند، ابوسفيان سركردة مخالفين اسلام از پيشآمد به وحشت افتاد، زيرا به فراست دريافت كه جنايتي چنين ناجوانمردانه، ممكن نيست با عكسالعمل رهبر اسلام كه با خزاعه هم پيمانست روبرو نگردد، لذا با احساس خطر شديد، راه مدينه را پيش گرفت، تا بلكه با ملاقات پيامبر(ص)، مشكل را حل و صلح حديبيه را تمديد كند، وي در بين راه به بديل بن و رقاء، رئيس خزاعه برخورد كه با چند نفر از مدينه ميآمد، ابوسفيان احتمال داد آنها براي گزارش حال، به مدينه رفته باشند لذا علت سفر را از بديل جويا شد، او از گفتن حقيقت طفره رفت، اما ابوسفيان وقتي به مدينه آمد دريافت كه پيامبر از جريان قبيله خزاعه كاملاً باخبر است، چون وقتي به منزل دخترش ام جبيبه كه در اين وقت زوجة رسول خدا بود، وارد شد، با بياعتنائي روبرو گرديد، به ابوبكر وارد گرديد، تحقيرش نمود، خلاصه به منزل هر آشنائي رفت، برخورد سرد مشاهده كرد، لذا با دست خالي به مكه بازگشت، از آن طرف پيامبر(ص) وقتي ديد مشركين مكه مواد صلحنامة حديبيه را زير پا گذاشتند و عملاً آن را نقض كردند ديگر الزامي در مراعات آن نديد، و در اقدام به جنگ و ورود به مكه ولو به حتف انف، خود را محق مي دانست زيرا اين مشركين بودند كه پيمان عدم تجاوز را نقض كردند، پس قهراً بايد تاوان آنرا هم بپردازند، بعلاوه گروهي به جرم همبستگي با اسلام مورد تجاوز و قتل و غارت قرار ميگيرند، اگر الام از آنها حمايت نكند بايد عهد و پيمانهاي او مورد سوءظن واقع گشته، و اعتماد بر او زير سئوال برده شود. در تفسير الميزان ضمن توضيح آية مباركه برائه من الله و رسوله… مي گويد: خداوند حكم به بطلان پيمان و رفع امنيت مشركين از جانب مسلمين را نموده زيرا حال مشركين اين گونه بو: با مسلمين پيمان عدم خصومت برقرار سپس آنرا نقض مي كردند بطوريكه هيچ اطميناني به عهدشان نميشد كرد و بر قسمشان وفادار نبودند، و از اعمال شر و مكر نسبت به مسلمين دريغ نميورزيدند. پيامبر بزرگوار چاره را در آن ديد كه اين مركز توطئه عليه اسلام و مسلمين را از ريشه بركند، لذا با مراعات اسرار نظامي سپاهي را بسيج نمود، و قصد پيامبر را فقط خاصّان مطلع بودند اما بعضي تيزبينان با استعداد قوي خود دريافتند كه هدف پيامبر(ص) بايد مكه باشد، زيرا قريش دائماً در مقام ايذاء مسلميناند، كه هجوم و غارت خزاعه يكي از دهها مورد، به حساب ميآيد، و نيرويي به اين عظيمي را بسيج نمودن، يا هدف بايد روميان باشند، كه مسلمين تازه از جنگ موته برگشتند، يا مقصد مكه و قريش پيمان شكن، پس همانطور كه اشاره شد بعضيها به فراست دريافتند هدف پيامبر بايد مكه باشد كه مركز همه توطئهها است، يكي از اين متفرسين حاطب بن ابي بلتعه بود، وي قبلاً سفارت پيامبر را براي پادشاه مصر به عهده داشت، وي زني موسوم به ساره كنيز يكي از مدنيها را با تطميع روانه مكه نمود، و ببعض از خويشاوندان خود به توسط نامه خبر داد كه پيامبر(ص) درصدد حمله به مكه ميباشد، نامه زا به زن داد، او هم نامه را در لاي گيسوان پنهان، عازم مكه شد، در اينموقع جبرئيل به پيغمبر نازل، افشاي رازش را به توسط بعضي از مسلمين به وي اعلام نمود، رسول خدا اعلام كرد كه مسلمين در مسجد جمع شوند، پس به منبر جلوس فرمود، بعد از حمدو درود خداي متعال، اظهار داشت، قريب به اين مضمون: در ميان شما فردي جريان بسيج نيرو را به مردم مكه ابلاغ كرد با اينكه بنا بود موضوع مكتوم ماند، او انتشار آنرا پسنديد، هر كس اين كار را كرده، خود را معرفي كند، كسي بلند نشد، بار دوم فرمود، باز كسي چيزي نگفت، مرتبه سوم حاطب بلن شد، در اينوقت مردم از خشم به وي حمله نمودند، از هجوم مردم حاطب افتاد، او را كشان كشان نزد پيامبر آوردند، عمر گفت يا رسولالله اجازه ده سرش را جدا سازم، پيامبر مردم را ساكت، و جريان را از وي جويا شدند، او ضمن شرح كيفيت ارسال خبر، عرضه داشت يا رسولالله غرض من مخالفت با سياست شما نبود، بلكه قصدم اين بود به خانواده خود كه در مكه هستند خبر دهم تا خود را از خطر حفظ كنند، پيامبر(ص) عذرش را قبول و از كردهش درگذشت، در اين موقع علي(ص) و زبير را ماموريت داد تا زن را يافته نامه را از وي بگيرند، علي(ص) و زبير رفتند، در بين راه او را ملاقات كردند زبير مطالبه نامه نمود، كنيز سياه قسم خورد كه حامل نامه نيستم، زبير باورش آمد اما علي(ع) گفت قول پيامبر(ص) راست، زن دروغ ميگويد و مشخصات، نشان مي دهد، حامل نامههمين زن است، اوست كنيز صيفي بن عمرو زن سياه چردهاي كه براي قريش خبر ميبرد، پس شمشير كشيدند و فرمودند اگر نامه را ندهي ترا عريان كرده آنرا مييابيم، زن مجبور به اقرار گرديد، پس در خلوت، گيسوان را باز، نامه را از آن جدا و به علي(ع) داد، علي هم نامه را با زن به حضور پيامبر آورد. باري پيامبر(ص)، چنانكه اشاره شد با مكتوم داشتن هدف و زيرنظر داشتن راهها، به تجهيزات قوا و معدات پرداخت، تا نيرويي حدود ده هزا گرد آورد، شب دهم رمضان سال هشتم هجري اين نيروي نسبتاً عظيم به فرماندهي پيامبر اكرم از مدينه به طرف مكه حركت كرد تا به محلي به نام (قديد) رسيدند، مسلمين روزه بودند، در انجا پيامبر به روزهداران فرمود از اين به بعد نبايد روزه بگيريد، چون به حكم پروردگار روزه بر مسافر واجب نيست، لشكر به راه خود ادامه داد تا روز بيستم رمضان به يك منزلي مكه رسيد، به حكم فرماندهي كل، لشكر در انجا چادر زد، شب هنگام براي تهيه غذا و نيازمنديهاي ديگر آتش افروختند، اهل مكه شعله هاي آتش را مي ديدن، عباس عموي پيامبر ميگويد من در تاريكي شب مثل همه، ناظر شعله هاي آتش بودم، شنيدم دو نفر صحبت ميكنند، يكي مي گويد اين آتش از خزاعه است، كه به مكه ميخواهند حمله كنند، ديگري ميگفت خزاعه آن اندازه نيرو ندارد كه اينقدر آتش روشن كند، من گوينده دوم را شناختم، ابوسفيان بود پس وي را به كنيه (ابا حنظله) صدا زدم و گفتم شعلة آتش را ميبيني، ابوحنظله به من گفت يا اباالفضل چه خبر است، گفتم محمد(ص) با سپاهي عظيم عازم مكه است تا قريش پيمانشكن را گوشمالي دهد و بدان وقتي اين نيرو وارد مكه شود اول فرمانده آنرا كه تو باشي خواهد كشت، ابوسفيان گفت راه خلاص چيست، عباس گفت مسلمان شدن، بعد به وي گفتم اينجا بمان تا من بروم از محمد برايت امان بگيرم، عباس نزد رسول خدا آمد، تمايل ابوسفيان را با سلام عرضه داشت و تقاضاي امان براي وي نمود حضرت موافقت كرد، آنگاه عباس و ابوسفيان بر مركبي كه رسول خدا در اختيارشان گذاشته بود سوار، به محضر پيامبر آمدند، مينويسند با اينكه ابوسفيان در پناه عموي پيامبر بود و بر مركب اهدايي آن حضرت سوار، معذالك بخاطر سوابق شرارتش، تا نزد رسول خدا بار يابد، چند بار مورد سوءقصد قرار گرفت كه با شفاعت عباس رفع خطر از وي شد، و بالاخره به حضور رسول خدا آمد، شهادتين اجرا و از اين طريق دفع ضرر از خود نمود، در اين موقع پيامبر دستور داد سپاه به حالت اماده باش از جلو ابوسفيان بگذرد، يا ابوسفيان را از جلو لشكر عبور دهند، شايد با اين عمل رسول معظم خواسته، شكوه و جلال آئين توحيد را به لجوجترين و سرسختترين دشمن اسلام نشان داده و به او و يارانش بفهماند ايستادگي در برابر اين آئين پاك بيهوده بوده و خواهد بود، در اين وقت ابوسفيان از روي شگفتي به عباس گفت شخصيت فرزند برادرت از عظمت قياصره و كياسره هم فزوني يافته، بعد از پيامبر(ص) تقاضا كرد اجازه دهد جلوتر از ديگران به مكه بيايد و به اهالي بگويد كه پايدار در برابر سپاه اسلام عبث و منجر به نابودي است، حضرت به او فرمود برو به مردم بگو هركه در كعبه يا در منزل بماند در امان خواهد بود، ابوسفيان گفت يا رسولالله منزل من را هم مأمن واردين قرار ده، حضرت قبول كرد، پس ابوسفيان با عجله به مكه آمد در جوار بيت ايستاد فرياد برآورد، اي جماعت قريش و سكنه مكه، اينك سپاه محمد(ص) وارد شهر ميِود، كسي را ياراي مقابله با آن نيست، امروز كسي در امان خواهد بود در خانه بماند يا به كعبه يا به منزل من پناه آرد، مردم به محض شنيدن سخن ابوسفيان از ترس جان به خانه رفتند يا به كعبه روي آوردند، گروهي هم به منزل ابوسفيان پناه گرفتند، يك وقت صداي همهمه و غلغله بلند شد و بانگ تكبير از هر طرف به گوش ميرسيد، وقتي نگاه كردند ديدن لشكري انبوه با پرچمهاي گوناگون، از چهار ناحيه به سوي شهر سرازيراند، اينان سپاه كفر ستيز اسلام بودند كه به فرماندهي چهار افسر به قصد تسخير مكه و تطهير بيت از بت وارد ميشدند و در راس همه آنها وجود مبارك پيامبر عظيمالشأن كه با پرچم توحيد در حركت بود حضرت با شتاب با ياران و اصحاب، با الطاف روحاني و كرامات انساني ميآمد تا با نصب شعار توحيد، بر تارك خانه توحيد، بساط نفاق و شفاق را كه بتپرستي مظهر آن بوده از صفحه روزگار برانداخته و به جاي آن روح وحدت و صفا كه منشأ خير و بركت است در ميان جهانيان برقرا سازد باري لشكر اسلام بدون مقاومت قريش با سرافرازي داخل شهر شد، نقاط حساس شهر از جمله كعبه مكرمه را كه به انواع بتها ملوث گشته بود تحت اختيار گرفتند سران متكبر قريش را كه از روي غرور حاضر نبودند حرف حق را بشنوند و تسليم آن گردند حتي سد راه ارشاد ديگران هم ميشدند مجبور كردند، از مظهر حق يعني رسولالله اطاعت نمايند گردنكشاني كه تا قبل از هجرت نميگذاشتند پيامبر به تبليغ دين بپردازد، حتي حاضر نبودند آن حضرت با يارانش آزادانه تكاليف دين را انجام دهد امروز با تسليم در برابر خواسته حق وعدة پروردگار به محمد را (لتدخلنَ المسجدالحرام امنين محلقين رئوسهن) مصداق بخشيدند، با غلبه حق بر باطل، رايحه فتح مبين براي حضرت آشكار گرديد (انا فتحاً لَكَ فتحاً مبينا) خصم مستكبر با ذلت و خواري، سر تعظيم در برابر رسول خدا فرود آورده و هر نوع مواخذه از جانب حضرت را پذيرا شد اما نبيالرحمه و شفيعالامه مگر قلب رئوفش حاضر است، دست از مراحم و عواطف بردارد و قومي را كه بر اثر عناد بيجا و تعصب بيمورد، انواع تجاوز را در حق فرستاده خدا روا داشته مجازات كند و پاداش كردارش را در دستش نهد حاشا و كلا چنين نكرد بلكه با عنايت خويش عفو جهان شمول خود را شامل حال آن قوم لج بازنمود و با دستور اكيد به فرماندهان گوشزد كرد احدي حق ندارد در برابر تسليم شدگان شمشير بكشد، حتي در يك مورد گويا يكي از فرماندهان سر خود گفته بود امروز روز تقاص است پيامبر (ص) او را از مقام فرماندهي عزل نمود، پس رسول خدا در حاليكه سوار ناقه بود وارد مسجدالحرام شد بيت را طواف، آنگاه به عثمان بن طلحه، كليد دار كعبه دستور داد بيت را بگشايد، حضرت وارد بيت شدند عدهاي را ديد كه به بيت پناه برده، از وحشت به گوشهاي خزيدند، پس با كرامت از كنار آنها گذشت بتهاي كوچك و بزرگي را در آنجا ديد، بزرگترين آنها لات، هُبل، عُزّي، كه بر سقف كعبه آويزان بودند، علي بن ابيطالب فرمود بتها را از جايگاه خود فرو اندازد و بشكند علي فرمان برد، معروفست 360 بت در كعبه جاي داشت، هنگامي كه علي به دستور پيامبر پا روي شانه حضرت گذاشته بتها را يكي يكي از جايگاهشان سرنگون ميساخت بعضي از جهال قريش صورت برگرداندند تا صحنه را نبينند، مبادا به عقوبت سرنگوني بت گرفتار آيند، اينگونه اشخاص خرافاتي هنوز هم پيدا ميشوند كه معتقد به اوهام و اباطيلند، مانند اعتقاد به چهارشنبه سوري، نحوست13 ، بستن نخ و او تار به بعض درختان، آويختن قفل و زنجير به ضريح بقعهها و تكايا، و بعضي از كارهاي نابخردانه ديگر، اين صفت خرافاتي حتي در غرب هم رايج است، مجله صنعت نفت ايران، منتشره در ده بين 1340 ش تا 1350 ش نوشته بود: سال گذشته مردم پاريس 44 مليون دلار براي فالگيري، پيشگويي سرنوشت، تسخير اجنه و ارواح پرداختهاند. خلاصه پس از نابودي بتها، رسول خدا از بيت بيرون آمد كليد بيت را دوباره به عثمان باقيست بعد در حاليكه اين دعا را زمزمه ميكردند به راه افتاد: لا اله الاّ الله وحده وحده، انجزه وعده و نصر عبده و اعزّ جنده و هزم الاحزاب وحده فلكه الملك و له الحمد، يحيي و يميت و يميت و يحيي و هو حي لايموت بيده الخير و هو علي كل شيي قدير. در اينوقت مخالف و مؤالف حضرت را دوركرده بودند، پس رو كرد به جمعيت و فرمود در حق من چه ميكوئيد و چه گمان داريد. سهيل بن عمرو سخنگوي مشركين كسي كه حاضر نبود قبلاً پيامبر را با لقب هم صدا بزند، گفت ما در حق تو گمان خير داريم چون كريمي از خانواده كريم بر ما پيروز گشته و به او ميگوييم: يا اخا الكريم و ابن اخ الكريم اذا نصرت و قدرت فاسحج اي برادر بزرگوار و پسر برادر كريم وقتي پيروز شدي و به قدرت رسيدي، بگذر ناگاه ديدند اشك ديدگان پيامبر را فراگرفته و در حاليكه گريه راه گلويش را گرفته بود، ميفرمود اي قوم شما در حق من بد كرديد مرا درغگو و ساحر خوانديد از ديارم طرد كرديد قصد قتلم نموديد با من به كرات جنگيديد، عزيزانم را از من گرفتيد ولي من به تلافي همه اين كارها به شما آنرا ميگويم كه برادرم يوسف به برادران ناسپاس خود گفت: لاتژيب عليكم اليوم يغفرالله لكم، فاذهبوا انتم الطلقا. يوسف به برادران گفت غمگين نباشيد، من شما را عفو كردم امروز، خدا هم از شما بگذرد، پس پيامبر خطاب به جمعيت فرمود، برويد، همه شما را آزاد گذاردم. در اين وقت هلهله شادي مردم، فضا را پر كرده بود، به همديگر تبريك ميگفتند و پيامبر را سپاس ، پيامبر(ص) به دنبال عفو عمومي، براي جمعيت حاضر بياباني ايراد فرمودند: شما اي اقوام خود خواه اي قريش اي ملتزمين خانه خدا، بدانيد اينك نظام مقدس اسلام بر شما حكومت ميكند بايد رسوم جاهليت را كنار گذارده به جاي آن تعاليم عاليه اسلامي را برگزينيد، خانوادهها به همديگر بگويند و تلقين نمايند كه اسلام از تفاخر جاهليت بيزار است و با تبعيض به سختي مخالف است همه بدانند و يقين كنند كه انساكنها از آدم و آدم هم از خاك آفريده شده بنابراين همه با هم برابر و برادرند، سياه و سفيد، ثروتمند و فقير، عالي و داني، در برابر قوانين الهي يكسانند، نزد پروردگار عالميان آنكس محترم تر است كه از همه پارساتر باشد، آنهائيكه دنبال عربيت حركت ميكنند، و آنرا سبب عزت خود ميشمارند سخت در اشتباهند، من امروز مفاخر دوران جاهليت عرب را تحقير نموده، پايمال ميكنم، بايد كينههاي آن زمان را رها كنيد، حسب و نسب دوران جاهلي از امروز لغو ميگردد، فقط يك مزيت وجود دارد، آنهم تقوي است بعد فرمود: خدا ياور آنكس باشد كه سخنان مرا شنيده و به ديگران منتقل نمايد. اينها كلماتي بود كه كتب تواريخ در فتح مكه، به پيغمبر منتسب نمودند، صحت و سقم اين انتساب به درستي معلوم نيست نه ميشود ادعا كرد، آنها صددرصد قول پيامبر است و نه ميشود گفت نيست، چون الخبر يحتمل الصدق و الكذب خبر احتمال درستي و نادرستي را در بر دارد. بالاخره به مصداق للباطل جوله و للحق دوله، حق(شريعت مقدس اسلام) به مركز خود، كعبه و مكه جاي گرفت و به جاي كلمه لنا العزي لنا الهبل، كلمه شريفه، الله اعلي و اجل استقرار يافت، و صبح و شام از پشت بام كعبه بانگ الله اكبر از حلقوم بلال برخاست و با اذن بلال، رسول خدا به نماز جماعت پرداخت، هر جند كوردلاني بودند كه از اذان بلال و مراسم اسلام، از خشم دروني ميسوختند مينويسند عتاب بن اسيد به بلال بد ميگفت، عكرمهبن ابي جهل از شدت خشم لب ميگزيد و ميگفت من از اين صدا تنفر دارم، يكي ديگر ميگفت پدرم چقدر خوشبخت بود، مرد واين صدا را نشنيد ابوسفيان ميگفت من جرئت نميكنم بر ضد محمد چيزي بگويم، ممكن است در و ديوار به او خبر دهند، معذالك به كوري چشم حسودان و حقودان، اسلام شكوفا شد و به شكوفايي خود ادامه داد و خواهد داد. انشاءالله
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
فرماندهي علي(ع) در خيبر+اعتراف عمر
فرماندهي علي(ع) در خيبر وقتي آن دو فرمانده با انفعال از ميدان جنگ عقبنشيني كرده و براي سپاه تحت فرمان خود جزء شرمساري چيزي به بار نياوردند، پس رهبر اسلام فرمود فردا پرچم را به كسي بدهم كه دوستدار خدا، و رسول هم او را دوست ميدارند، روز ديگر هنگامي كه سران مهاجر و انصار، دور پيامبر حلقه زده و براي احراز پست فرماندهي، گردن ميكشيدند، حضرت، علي را طلبيد، گفتند مبتلي به رمد است، فرمود او را حاضركنيد، پس علي (ع) را سوار شتر نموده، محضر رسول خدا آوردند، در حاليكه از درد چشم ناراحت بود پيامبر (ص) آب دهن خود را به چشم علي ماليد، به كرامت نفس پيامبر، چشم علي (ع) سلامت خود را بازيافت، بعضي گفتتند، پيامبر، دست بر چشم علي (ع) نهاد و دعائي خواند، چشم خوب شد، از مولا نقل كردند كه بعد از اين درمان ديگر مبتلي به درد چشم نشدم، آنگاه رأيت اسلام به وي تفويض، پس علي (ع) با يك ستون از نظاميان رفت و قلعههاي يهود را يكي پس از ديگري بگشود. اعتراف عمر عمر هنگاميكه از خيبر بدون كمترين موفقيتي مراجعت ميكرد، به افسراني كه همراهش بودند گفت من براي فرماندهي اين سپاه و گشودن قلعهها كسيرالايقتر از علي نميدانم، او مرديست صبور، شجاع، كه بتنهائي در برابر يكصد مرد جنگي استقامت ميكند. علي (ع) در اين جنگ براي پيروزي اسلام تدابير و رشادتهائي را بكار برد، كه بطور نمونه به بعضي از آنها اشاره ميگردد: مورخين بالاتفاق، يكي از پهلوانان نامي عرب مرحب را ميدانند، بغوي مورخ مينويسد، او در غزوة خيبر با آرايش جنگي تمام از بالاي قلعه نسطات به مسلمين فرياد زد، فرمانده شما كيست، علي در جواب گفت علي بن ابيطالب، مرحب گفت حاضري با من نبرد كني، علي گفت آري، پس مرحب از قلعه بيرون آمد و در برابر علي(ع) ايستاد بعد از مبادلة ضربات بين دو همآورد، علي ضربتي بر سر مرحب كوفت كه خود و سر را تا دهن بشكافت و با اين ضربت كه صداي آن تا فاصلة زيادي شنيده شد مرحب به قتل رسيد. بعد از قتل مرحب، جهودان به داخل قلعه فرار كردند و درب را به روي خود بستند؛ در اين موقع مجاهدين اسلام، به دستور مقام فرماندهي، روش (كلّه قوچ) چ) را به كار گرفتند، يعني عدهاي از سربازان زورمند، تنه درخت ضخيمي را به دست گرفته، اول چند قدم به عقب، سپس با شتاب و شدت به طرف جلو، سر تير را به درب قلعه ميكوفتند و به اين كيفيت درب قلعة نسطات گشوده شد، سربازان وارد قلعه شدند. جهودان متصل از بالاي قلعهها سنگهائي شبيه گلوله به توسط آلتي (منجنيق) به طرف سپاه اسلام رها مينمودند، تا آنان خود را به پاي حصار قلعه ها نرسانند، پس به دستور مقام محترم فرماندهي، مسلمين برجهاي چوبي چرخدارد ساخته و در پناه آن، خود را پاي ديوار رسانيدند. نوشتهاند در مدت 10 روز، علي (ع) با تدابيرات و دلاوريهاي ياد شده، چهار دژ مستحكم خيبر را متصرف شد، بقيه چون خود را ناتوان ديدند، لذا بدون درگيري تسليم شدند! مدتي كه قلاع خيبر در محاصره مسلمين بود، علي (ع) شانزده بار با دشمن غدّار جنگ تن به تن نمود كه در همة آنها پيروزي با علي (ع) كار جنگ خيبر به پايان رسيد، علي سرافراز و پيروزمند، به محضر رسول خدا شرفياب شد، پيامبر وي را در آغوش گرفت و بوسيد و خطاب به او فرمود يا علي انتَ اَسَدُالله.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
محاصره دژ يهودان خيبر+خيبر كجاست+سپاه اسلام در خيبر
محاصره دژ يهودان خيبر از كارهاي مهم رسول خدا در سنة هفتم هجري محاصره قلعة خيبر بود كه از حيث استحكامات و سنگرهاي دستهجمعي مورد توجه جهودان بود، مردم انجا از مكنت و ثروت سرشاري برخوردار بودند. از جمله مزاياي صلح حديبيّه، آسودگي خاطر پيامبر (ص) از طرف مشركين مكه به هم پيمانان آنها بود، لذا با فكري فارغ به تبليغ دين و اشاعة آيين ميپرداخت هر جا به مانعي بر ميخورد، بدون دغدغة خاطر، در مقام دفع آن برميآمد، كه خيبر نشينان، يكي از آن موانع، حساب ميآمدند آنان به تصور غلط، خود را قوم برتر دانسته، از حيث امكانات، غني، و در دانش و فنون براي خويش مزيتي قائل بودند، از اين جهت به سادگي زير بار حق نميرفتند، در كتب و صحف ميخوانيم كه اقوام ديگر، گروه گروه به اسلام متمايل گردد، در عوض هر جا صدايي يا شعاري بر ضد اسلام بلند ميشد، اينان فوراً آنجا حضور پيدا نموده آتشبيار معركه ميشدند، چنانكه در غزوه احد و احزاب مشاهده گرديد. خيبر كجاست دويست كيلومتري جنوب مدينه دشت وسيع و حاصلخيزي به نام خيبر وجود دارد كه ساكنين آنجا از زندگي نسبتاً مرفهي برخوردار بوده، به موازات رفاه معيشت، خوي سركشي در جبلّت آنها معهود، چنان سرمست بادة نعمت بودند، كه گوش شنواي حقيقت و احساس مسئوليت از خود سلب، و با كبر و نخوت در طريق ضلالت گام ميزدند، اين قوم چون به توطئهگري مشهور، و در خصومت با اسلام معروف بودند، لذا پيامبر اسلام مصلحت نديد اين كانون خطر را به حال خود واگذارد، زيرا استبعاد نداشت كه اين طايفة مفسده جو، باز در زد و بندهاي قومي مجامع ضد اسلام وارد گشته، نيت شوم خصومت عليه اسلام را اعمال دارد، به علاوه حال كه زمينه مساعدي براي ترويج اسلام فراهم گشته و نبي اكرم با ارسال نامهها، سران ممالك را به اسلام ميخواند، اگر موانعي همچون توطئههاي خيبريان را بر طرف نسازد، چه بسا اين گونه موانع، مقتضي موجود را خنثي سازند، و همانطور كه اشارت رفت وجود ناميمون جهودان مدينه و اطراف آن از اهم موانع پيشرفت اسلام به شمار ميآمدند، لذا پيامبر (ص) تصميم گرفتند، آخرين لانه فساد يهودان توطئهگر را بر سرشان خراب كند. سپاه اسلام در خيبر پيامبر (ص) در اوايل ماه صفر سال هفتم هجري با جانشين نمودن يكي از مسلمين به نام (سباع بن عرطفة غفاري) را در مدينه با يك ستون از مجاهدين اسلام عازم منطقة خيبر گرديد، تا آن قوم لجوج را يا به اسلام متمائل نمايد يا جمعيتشان را پراكنده سازد، توضيح: ساكنين خيبر تقريباً همه يهودي و جمعيتي حدود 20 تا 30 هزار را تشكيل ميدادند كه بسياري از آنها جنگجو بودند، در ميانشان پهلواناني همچون مرحب خيبر وجود داشت كه از نظر نظامي به آنها افتخار مي كردند، اين وم براي حوادث غيرمترقبه، و هجومهاي قافلگيرانه، پيشبينيهاي لازم را مينمود، لذا بناهاي خود را در مكانهاي مرتفع قرار ميدادند تا علاوه بر مصون ماندن از مضرات حيوانات موذي و همچنين حوادث طبيعي، از حملات احتمالي دشمن نيز در امان بمانند، و با ايجاد قلعه، و ساختن برج و باور در اطراف منازل، به عبارت ديگر با احداث مساكن سنگري، خود را از هجوم ناگهاني خصم، حتيالمقدور محفوظ ميداشتند، نا گفته نماند در عربستان آنروز و شايد تا امروز هم، بسياري از آباديها و بوادي به طور عشيرهاي زندگي ميكردند، و اين عشاير چون تمدن نداشتند و از فرهنگ اجتماعي به دور، لذا بسياري از اوقات سر موضوعاتي ولو كوچك، به نزاع بر ميخاستند، طوايفي كه امكانات داشتند، براي روزهاي جنگ، پيشبيني كرده، براي خود مساكن قلعهاي ميساختن، جهودان خيبر، از اين معدود طوايف بودند كه در پناه خانههاي سنگري زندگي ميكردند، مورخين نوشتند در خيبر 8 قلعه به نامهاي: ناعم، قموص، مرحب، وطيح، سلالم، نسطاه، كتيبه، سق، وجود داشت كه ساكنين آنها در داخل قلعهها از همه گونه امكانات برخوردار بودند، در جوار خيبر، قبيلهاي به نام غطفان سكونت داشت كه بين اين قبيله و خيبريان پيمان نظامي منعقد، و در موقع جنگ به كمك هم ميشتافتند، پيامبر اسلام از حال خيبريان كمّا و كيفاً مطّلع بود، و احتمال ميداد كه در خيبر با نبرد شديدي روبرو گردد، لذا بدون افشاء هدف از مدينه حركت كد تا به دره رجيع كه حايل بين خيبر و غطفان بود فرود آمد، براي جلوگيري از كمك غطفانيان به سكنه خيبر، ستاد خود را در همانجا مستقر ساخت، تصميم گرفت از همين مكان جنگ را رهبري كند، حضرت ابتدا عدهاي سرباز و افسر را زير نظر ابوبكر با توصيههاي لازم روانه جبهه نمود تا قلاغ خيبر را بگشايد، ابوبكر رفت، بعد از يك شبانهروز تلاش، بدون اخذ كوچكترين نتيجه، به مقر فرماندهي كل مراجعت نمود روز بعد پيامبر (ص) پرچم فرماندهي را به عمر بن الخطاب واگذارد، او هم رفت و كاري از پيش نبرد. ابن ابيالحديد و بغوي دو دانشمند بزرگ اسلامي از عامه نوشتند كه فرماندهي سپاه در خيبر ابتدا به ابوبكر واگذار شد، او با حمله ناموفق كه براي مسلمين تلفاتي نيز داشت عقبنشيني كرد، پس پيامبر (ص) فرماندهي سپاه را به عمر واگذار نمود، وي نيز حملهاي كرد اما كاري از پيش نبرد و عقبنشيني كرد. تاريخ طبري از قول بريده بن اسلم (يكي از مجاهدين) ميگويد در روز خيبر رهبر اسلام پرچم را به عمر داد، سربازان تحت فرماندهي وي روانه ميدان شدند، اما فرمانده ما بدون نتيجه، عقبنشيني كرد، لشكر اسلام وقتي به محضر رسول خدا رسيدند، تقصير عقبنشيني را به گردن فرمانده خود انداخته و او را ترسو معرفي كردند، عمر هم تقصير را به گردن سپاه انداخت.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
دعوت سران جهان به اسلام+نامههاي پيامبر به اميران و فرمانروايان
دعوت سران جهان به اسلام
پيامبر (ص) وقتي از مشكل قريش كه بيشتر دوران نبوتش را به خود مشغول كرده بود، فارغ گشت، و فكرش از آن بابت آسوده شد، بنا گذاشت رسالت خود را جهاني نموده، جهت نشر آن به سران و رؤساي ملل و اقوام نامههائي ارسال دارد، ابتدا به قيصر روم، بعد به امپراطور ايران نامهاي مرقوم فرمود. نامة پيامبر (ص) به قيصر
به نام خداوند بخشندة مهربان، از محمد (ص) فرزند عبداله، به هر قل، بزرگ و رئيس روم، به هر كسي كه از راه راست متابعت كند، اي پادشاه، من ترا به اسلام دعوت ميكنم، اسلامآور تا در پناه آن سالم ماني، و در برابر اي عملت، خدا دو پاداش به تو ميدهد: 1ـ پاداش ايمان خودت 2ـ پاداش ايمان آوردن زير دستانت، ولي اگر سرپيچي كني، بر تو دو گناه نوشته ميشود: 1ـ گناه سرپيچي خودت 2ـ سرپيچي كارمندانت، اي اهل كتاب بيابيد تا غير خدا را نپرستيم، و برايش شريك قرار ندهيم، بعضي بعض ديگر را به عنوان مؤثر كارها و ربّ خويش ندانيم، اگراز راه درست رو گردانيد، گواه باشيد ما مسلملنيم. شاه رُم كه مردي عاقل و انديشمند بود، مضمون نامه را مطالعه و براي مشورت با نزديكان و تفحص حالات پيامبر، فرستادة حضرت ( دهيه كلبي ) را چند روز در بيت المقدس نگه داشت، ( قيصر در اينوقت در بيتالمقدس بود) به دستور وي مأمورين رفتند تا در شهر كسيرا از نژاد عرب كه با محمد (ص) نوعي ارتباط داشته باشد بيابند، گويا همان ايام عدهاي از تجار مكه براي تجارت، به آن ديار آمده بودند، مأمورين آنرا نزد قيصر بردند، شاه از آنان از كيفيت زندگي و برخورد آن حضرت با مردم و ياران و پيروانش و راستي و درستي و امثال اينها سئوالاتي نمود،اعراب واقعيات را به قيصر گفتند، وي گفت اين گفته هاي شما با اطلاعات من از انجيل و تورات دربارة پيغمبر آخرالزمان مطابقت دارد، اگر با او مواجه شوم، به وي تكريم خواهم نمود، آنگاه موضوع پيامبري حضرت را با مشاور عالي سياسي و مذهبي خود در ميان گذاشت، مشاور گفت نشانهها حاكي است كه او فرستادة خداست، قيصر مجلسي ترتيب داد، علماي مسيح را به آن مجلس خواند، و با انها درباره دعوت پيامبر بحث نمود، اما از آنجائيكه كبرو و حسد از صفات رذيلهايست كه انسانها مخصوصاً علماي نصاري هم از اين عام مستثني نبودند، لذا شاه را از تصميم موافق برحذر داشته، تهديد به عكسالعمل شديد نمودند، قيصر هم از خوف اختلاف، موضوع را مسكوت گذاشته، سفير پيامبر را با احترام خاص و هديه شايسته و جوابي نيكو مرخص داشت. نامة پيامبر (ص) به خسرو پرويز
از جمله نامههاي پيامبر (ص) به سران ممالك براي دعوت به اسلام، نامهايست به شاه ايران خسرو پرويز كه در اوايل سال هفتم هجري به توسط افسري به نام عبدالله بن حذافه سهمي، به دربار ايران (تيسفون) فرستاد، متن نامه از تاريخ طبري: بسم الله الرّحمن الرّحيم من محمد رسول الله الي كسري عظيم فارس، سلام علي من اتبّع الهدي و امن بالله و رسوله، و شهد ان لا اله الاّ الله وحده لا شريك له و انّ محمّداّ عَبْدُه و رسوله، ادعوك بدعايه الله فاني انا رسولالله الي الناس كافه لا نذر من كان حيّا ويحق القول علي الكافرين، اسلم تسلم فان ابيت فعليك اثم المجوس. ترجمه: بنام خداي رحمن و رحيم از محمد (ص) رسول خدا به شاه ايران سلام بر آن كس كه دنبال هدايت است، و ايمان ميآورد به خدا و رسولش، گواهي به يكتائي خدا و رسالت بندة او محمد دارد، تو را به سوي خدا ميخوانم، خدايي كه من فرستاده اويم به سوي همه مردم جهان، از خشم او برحذر ميدارم كسي را كه درك و فهم دارد، عذاب خدا گريبانگير كافرانست، اي شاه، اسلام را اختيار كن تا در امان ماني، اگر ايمان نياوري، علاوه از گناه خود، گناه امت مجوس هم به گردن توست. عبداله حذافه با نامه وارد دربار ايران شد، به حضور شاه رسيد، نامه را داد، خسرو به توسط مترجم از مضمون نامه آگاه گرديد، از مقدم بودن نام پيامبر (ص) ناراحت شد لذا نامه را پاره و نامه رسان را از قصد اخراج نمود، سپس به عامل خود در يمن نوشت، اين محمد (ص) را دستگير و به پايتخت گسيل داد، استاندار يمن هم طبق دستور، دو افسر را مامور نمود، به عربستان رفته، محمد (ص) را جلب و به ايران گسيل دارند، آن دو، راه حجاز را پيش گرفتند، در بين راه به عربي برخوردند، از وي آدرس پيامبر را خواستند او گفت شخصي را كه شما در پيش هستيد، در يثرب ميباشد، آن دو نفر به مدينه امدند حضور پيامبر رسيدند، پس از معارفه، گفتند ما به دستور (باذان) فرمانرواي يمن، ماموريم شما را به يمن برده، از آنجا تحويل شاهنشاه خسروپرويز دهيم، و با تهديد به پيامبر گفتند اگر اين كار را بكني به صلاح شما باشد، رسول خدا پس از استماع سخن آن دو، اسلام را به آنها عرضه نمود، نپذيرفتند بعد فرمود فردا به شما جواب خواهم گفت، مامورين فردا حضور پيامبر رسيدند، حضرت ابتدا خبر كشته شدن خسرو به دست پسرش را به اطلاع آنان رسانيد، آن دو ضمن تحير، به رسول خدا گفتند تكليف ما چيست، حضرت با خشرويي به آنها فرمود شما برويد به باذان به گوييد دين من تا به آنجا نفوذ خواهد كرد كه فوق تصور توست، و اي باذان اگر آن را بپذيري ترا به حكومت يمن ابقا خواهم نمود، آنگاه هدية نفيسي به آن دو عطاء فرمود، پس مامورين با رضايت خاطر از محضر رسول خدا مرخص شده به يمن مراجعت كردند، جريان ملاقات خود با پيامبر و خبر قتل خسرو را به باذان گفتند، وي گفت اگر خبر درست باشد، او پيامبر است، زمان زيادي نگذشت كه پيكي از جانب شيرويه پسر خسرو به يمن آمد، كشته شدن پرويز و انتصاب شيرويه را به فرمانروايي كل مملكت به باذان ابلاغ نمود، باذان از شنيدن خبر قتل خسرو تعجب نمود، سپس بخاطر غيبگويي پيامبر (ص) خود و نزديكانش اسلام آوردند. نامههاي پيامبر به اميران و فرمانروايان نامهاي به توسط حاطب بن ابي بلتعه براي مقوقس فرمانرواي مصر فرستاد، وي را به اسلام دعوت نمود، مقوقس فرستاده حضرت را به گرمي پذيرفت و به وسيله او از صفات و كردار پيامبر كسب اطلاع نمود، مخفيانه اسلام را پذيرا شد، سپس نامة حاكي از درود و قبول آيين پاك اسلام با مقداري هدايا براي حضرت ارسال داشت، و حاطب با اعزاز و اكرام از مصر مراجعت كرد. حضرت نامههايي هم قريب به اين مضامين براي سران حبشه و غسانيان و امير يمامه و ساير فرمانروايان و حكام فرستاد و آنها را به اسلام دعوت كرد كه اكثراً جواب موافق دادند، و بعضيها نمايندگاني نيز با هدايا به محضر رسول اكرم ميفرستاند و اين نمايندگان با ديدن كردار خوب پيامبر، مجذوب گشته و ايمان ميآوردند، از تواريخ بر ميآيد، غير از خسروپرويز كه از روي نخوت نامة پيامبر را پاره كرد ساير زمامداران يا اصل دعوت را ميپذيرفتند، گاهي هم قلباً ايمان ميآوردند، منتهي براي رفع تشنج ايمان خود را ظاهر نميكردند يا نسبت به دعوت بيتفاوت بودند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
سهيل و صلح حديبيه+شروط بطور اختصار
سهيل و صلح حديبيه
قريش پس از منع رسول خدا از تشرف به مكه، نمايندة بنام سهيلبن عمر نزد حضرت فرستادند، سهيل با سخنان عواطف برانگيز گفت يا محمد اگر تو با اين نفرات و اين وضع وارد مكه شوي، براي قريش موجب سرافكندگي است، لذا از جانب آنها تقاضا ميكنم، امسال از اين عمل منصرف گردي، و در سال آينده تحت شرايطي ميتواني با ياران خود به مكه بيابي، پيامبر پذيرفت و قرار شد صلحي بين طرفين، منعقد گردد، كه رسول خدا علي را احضار و به او فرمود پيمان نامهاي به اين شرح بنويس: بسم الله الرحمن الرحيم، سهيل گفت ما رحمن و رحيم را قبول نداريم، شما بنويسيد باسمك الله، پس از اين توافق، علي (ع) نوشت اين پيماني است بين محمد رسول خدا، نماينده قريش گفت دعواي ما با شما سر اين است كه ما شما را به پيغمبري قبول نداريم، با وجود اين، چگونه كلمه (پيامبر) را در پيمان ميگنجاني، اگر ميخواهي پيمان منعقد گردد، بايد بنويسي محمدبنعبداله، در اين وقت بعضي از اصحاب سخت برآشفته و اصرار داشتند كه پيامبر اين شرط را نپذيرد، حتي علي(ع) از كتابت محمد بدون رسول الله استنكاف مينمود، ولي پيامبر (ص) با روحيه باز، براي تنفيذ عقد صلح، اين شرط مشركين را نيز پذيرفت تا بلاخره صلحي به نام صلح حديبيه حاوي هفت شرط بين پيامبر(ص) و سهيلبنعمر نماينده مشركين منعقد گرديد. شروط بطور اختصار
1ـ طرفين تعهد ميكنند بمدت ده سال برعليه همديگر وارد جنگ نشوند. 2ـ دو طرف مجازند با ديگر قبايل پيمان بندند. 3ـ پيامبر و گسان او حق ندارند امسال وارد مكه شوند، ولي در سالهاي آينده، بدون سلاح ميتوانند، به زيارت بيت مشرف شوند. 4ـ اگر قرشئي به مدينه فرار كند، مسلمين او را بازگردانند، اما عكس آن لازمالجرا نيست. 5 ـ مسلمين مكه، آزادند اعمال مذهبي خود را انجام دهند. 6 ـ طرفين بدون تعرض و توطئه، اموال يكديگر را حفظ ميكنند. 7ـ مسلمين مدينه وقتي وارد مكه ميشوند، مال و جان آنان از تعرض مصون است. بعد از كتابت مواد قرارداد، بعضي از مسلمين به صورت اعتراض گفتند چرا ما فراريان قريش را تحويل دهيم اما آنها نه، رسول خدا فرمود، به زودي خدا براي فراريان آنها راه حلي خواهد گشود ، اما مسلم فراري، يا نداريم، اگر هم احياناً داشتيم، بر چنين مسلم، فايدة مترتب نيست، پيامبر بعد از انجام عمل عمره ناقص، با همراهان از حديبيه به مدينه مراجعت فرمودند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
عوامل شكست احزاب+تسخير دژ بنيقريظه +مدينه محاصره شده
عوامل شكست احزاب
اهل سير عواملي را در فروپاشي دژ قريش در جنگ قريش موثر قلمداد كردهاند، كه در اينجا بدانها اشاره ميشود: 1ـ كشته شدن عمرو به دست علي (ع) و به دنبال آن فرار قهرمانان قريش، همچون عكرمة بن ابي جهل، هبيرة بن وهب، ضراربن خطّاب، و غير هم از ميدان نبرد، 2ـ اختلاف نظر احزاب و قبايل ضد اسلام، از قبيل غطفان، فرازه، قريش، منافقين، يهود، در پايداري و كيفيت آن، 3ـ وعدة عطا و انعام پيامبر به سران غطفان و فرازه، در صورت انصراف از همكاري با قريش 4ـ نقش نعيم بن مسعود، وي بتپرستي بود كه تازه به اسلام گرويده، گويا مخالفين به اين امر واقف نبودند، چون شخص موجهي بود، لذا سران مخالفين با او ارتباط و سابقه دوستي داشتند،وي در گرماگرم نزاع به محضر پيامبر آمد، گفت من با سران اين قبايل دوستم، آنها مرا ازخود ميدانند و از اسلام من خبر ندارند، اگر اجازه ميفرمائيد، طرحي رائ براي تضعيف خصم، به اجرا گذارم، پيامبر فرمود اگر ميتواني دشمن را پراكنده ساز، مفهوم كلام حضرت اين بود، مجازي ولو به نيرنگ، چون اولاً از كيفيت سئوال بوي مكر ميآمد ثانياً پيغمبر (ص ) در آخر كلام خود فرمود اَلْحربُ خُدْعةٌ، جنگ نوعي خدعه است. پس نعيم، به صورت خيرخواهي اول به دژ بنيقريضه رفت، بعد از احوالپرسي و اظهار همدردي، گفت اي دوستان شما بيجهت خودتانرا در معرض خطر قرار داديد، مدينه شهر شما و مركز پرورش خانواده شماست، بدينجا آمدهاند و متعلقاتشان هم در خارج است، حال اگر اين احزاب خارجي همدست شدند و توانستند محمد و يارانش را نابود سازند، امكان سود براي شما هست، اما اگر كاري نتوانستند بكنند و شكست خوردند، كه احتمالش هم هست، در اين صورت، معركه را رها نموده، بيدرنگ به ديار خود بر ميگردند، اينجاست شما بايد فكر كنيد، اگر احزاب چنين كردند، و شما را زير سلطة مسلمين رها نمودند و رفتند، چه بر سر شما خواهد آمد، جهودان تأملي نمودند، ديدند سخن صوابي است و احتمالش هست، پس گفتند اي نعيم رأي شما چيست، گفت، حل كه با احزاب متحد گشتهايد به عهد خود پايبند باشيد، منتهي براي محكمكاري، از آنها بخواهيد، چند نفر از سران خود را تحويل شما دهند، تا در صورت شدت جنگ، نتوانند به سادگي شما را به حالتان واگذارند و خود بروند، بلكه به خاطر سران خود مجبورند تا آخرين نفس با محمد بجنگند، رأي نعيم را جهودان پسنديدند و بنا شد چنين كنند، نعيم بعد از اين طرح، به سرعت از دژ بنيقريضه خارج شد و مخفيانه به ستاد احزاب آمد، و تقاضاي ملاقات با سران را نمود، چون سابقة دوستي داشتند، او را پذيرفتند، نعيم به آنان گفت، دوستان، بنيقريضه از همكاري با شما بر ضد محمد، پشيمانند، و در مقام آنند كه تعدادي از بزرگان شما را گروگان گرفته، بعداً تحويل محمد دهند، و از اين راه، ميخواهند نزديكي خود را به وي، ثابت كنند، طرفين به اين امر توافق كردند، خلاصه توطئهايست در پشت پرده، مواظب باشيد، گواه مدعا: اگر از آنها بخواهيد، بر عليه محمد وارد جنگ شويم، عذر خواهند آورد خلاصه نعيم با يك سلسله لطايفالحيل دو طرف را صيد نمود و در آخر منتظر نتيجه نشست، يك روز سران قريش پس از شور، تصميم گرفتند كار جنگ را يكسره كنند، زيرا از توقف پشت خندق خسته شده و از طرفي امكاناتشان نيز در حال تحليل رفتن بود، پس براي بنيقريضه (ستون پنجم ) پيام دادند كه ما بيش از اين نميتوانيم صبر كنيم سنگر نشيني ما را تهديد ميكند لذا فردا حملة عمومي را آغاز ميكنيم، شما هم طبق پيمان از پشت به مسلمين هجوم آريد، جهودان جواب دادند ما وقتي با شما همكاري ميكنيم كه عدهاي از بزرگان شما نزد ما گروگان باشند تا شما در بحبوحة جنگ ما را تنها نگذاريد، قريش با خشم و تعجب از درخواست بني قريظه، صحت قول نعيم را تأييد و به خواسته جهودان وقعي ننهاد، از طرفي بنيقريظه هم از نكول احزاب، نسبت به درخواستش يقين كرد كه نعيم در نظريه خود صادق بوده، پس دو متحد جنگ خندق، با وجودخسارت زياد، بدون نتيجه عقبنشيني كردند پنجمين عامل شكست احزاب كه ميتوان آنرا بسيار مهم شمرد، امدادات غيبي بود، توضيح مكتب انسانساز دين، و جهان شمول اسلام، به مثابه ذكر بلكه عين ذكر است كه خداوند وعده حفظ آنرا در قرآن داده و فرموده: انّا نحن نزّلنا الذّكرو انّا له لحافظون، ما ذكر را ( قرآن ) را فرو فرستاديم و ما نيز حتماً آنرا حفظ ميكنيم، لذا در اين جنگ به امر پروردگار، باد و طوفان و رگبار، وارد عمل شده، بر لشكر كفر، هجوم آوردند، چنان هجوميكه چادرها از جا كنده، و ديگهاي غذا وارونه، و در يك لحظه، دار و ندار قريش، زير و زبر گرديد، چه مناسب سروده اين شاعر باد را ديدي كه با عادان چه كرد آب را ديـــيكدي كه در طوفان چه كرد جملـه ذرات زمـيـن و آسـمـان لـشـكـر حــقــنــد گـاه امـتـحـان تسخير دژ بنيقريظه پس از خاتمه غزوة خندق و پراكندهشدن سپاه شرك، هنوز آثار ناراحتي جنگ، از سيماي مسلمين بر طرف نگشته بود، كه رسول اسلام دستور حمله به دژ بني قريضه را، تنها قبيلة جهودان باقيمانده در مدينه، كه در جنگ خندق، برخلاف پيمان، با قريش همكاري صميمي داشت، صادر فرمود، اينان عوض اينكه با مسلمين همكاري كنند، و از موطن و مأواي خود دفاع نمايند، برخلاف پيماننامه، از دشمن حمايت كردند، پيامبر (ص ) هم طبق همان پيمان، مبادرت به جنگ آنها نمود، و يك ستون از مجاهدين را به فرماندهي علي ( ع ) مأمور اين كار كرد، علي ( ع ) هم طبق فرمان قلاع بنيقريضه را به محاصره گرفت، جهودان درهاي دژ را بستند، و به مسلمين ناسزا گفتند، محاصره يك به طول انجاميد، جهودان به كمبود ارزاق دچار گشتند، پس به فرمانده سپاه اسلام پيام دادند كه فرزندان ما در خطرگرسنگي و مرگند، علي (ع )در جواب گفت ما هم زن و فرزند داريم، از گرفتاري شما آگاهيم، تا خلاص شويد، جهودان گفتند، ما پيامبر و دين شما را قبول نداريم، محمد (ص )غير اسرائيلي است، ما جز قوم خود، كسي را لايق پيغمبري نميدانيم اما در مورد شرط دوم، حاض به حكميتيم، آنگاه از علي ( ع ) تقاضا نمودند كه اجازه دهد تا با رهبر اسلام ملاقات نمايند، علي (ع) اجازه داد، جهودان كسي را نزد پيامبر فرستادند، او به پيغمبر گفت يا ابااقاسم ما را هم مانند ديگر قبايل يهود اجازه ده تا مال و منال خود را برداشته از مدينه برويم پيامبر (ص) نپذيرفت، زيرا بعيد نبود، اينان هم مانند ساير همكيشان خود، وقتي از حوزه امنيت مسلمين خارج گشتند بناي توطئه را بگذاريد ، چنانكه بنيالنظير و بنيقينقاع كردند، پيامبر (ص) با درخواست آنها موافقت نكرد چون ممكن بود باز با دشمن ديرين اسلام ( قريش ) طرح همكاري ريخته جنگ ديگر برابر مسلمين تحميل كنند، پس نماينده جهودان بدون اخذ نتيجه به دژ بازگشت، آنها تصميم گرفتند با ابيلبابة اَوْسي كه سابقه دوستي با وي داشتند، به مشورت بنشينند، ابولبابه با اذن پيامبرذ به جمع آنها آمد، اينان پس از عرض مشكلات، گفتند شما صلاح ميدانيد ما تسليم گرديم، ابولبابه در حاليكه اشاره به گردن نمود، گفت آري، ة دربارة اين عمل ابيلبابه داستاني است، طالبين براي كسب اطلاع ميتوانند به ناسخ يا سيرة ابن هشام و غيره مراجعه كنند ) جهودان بني قريضه مجبور شدند، با قبول حكميت برگزيديم، سعد از اصحاب نزديك پيامبر، رئيس طايفة اوس و از دوستان قديمي بنيقريضه به حساب ميآمد، جريان قببول حكميت سعد، از طرف جهودان به عرض رسول خدا رسيد، حضرت فرمود، ما هم به حكميت سعد راضي هستيم، آنگاه محاصرة دژها رفع و درهاي آنها باز، علي (ع) با عدة سرباز و افسر وارد دژها شدند، افراد را پس از خلع سلاح، بازداشت نمودند تا تكليفشان روشن شود، در اينوقت سعد به حكميت نشست، دادخواهي طرفين، و دادرسي سعد، چند روزي طول كشيد، سرانجام بنيقريضه به اتهام پيمانشكني و نقض قانون اساسي مدينه، مجرم و محكوم به اعدام گرديدند، كه فرمانده سپاه اسلام، علي(ع) زنان و كودكان و سالخوردگان را از مجازات معاف، بقيه را بين اسلام و اعدام مخير گردانيد كه حكم دبارة متمردين اجراء اموالشان هم پس از اخراج خمس، به اسم غنائم جنگي بين سربازان اسلام تقسيم گرديد. مدينه محاصره شده
بعد از فروپاشي احزاب و درهمريزي دژ بنيقريضه، و اخراج ديگر فرقههاي جهود از مدينه، هنوز شهر حالت طبيعي ندارد، مردم از محاصره ساير فرق مخالف، مانند قريش مستكبر، يهودان جسور خيبر، و طوايف ضد اسلام ديگر، در زحمتند، منافقين داخل مدينه هم به فعاليت پشت پردة خود مشغولند، ولي جبهه اسلام به همت بازوي سربازان فداكار و مجاهدين جان بر كف تاحدي تقويت شده و سپاه اسلام، توان سركوبي مخالفين و معاندين را پيدا نموده و مأمورين خفيه از هر جا و از هر گروه اعلام خطر نمايند، پيامبر (ص) فوراً بدانجا نيرو فرستاده يا شخصآً حضور پيدا نموده، توطئه را در نطفه خفه ميسازد، مانند برهمزدن اجتماع بنيفرازه و غطفان، پراكندهنمودن جهودان بنيالنضير و بنيسليم، رام كردن بنيالمصطلق، قتل و سركوب اشراري مانند حيبن اخطب، سلامبن ابي الحقيق، و ساير آتشافروزان جنگكه حضرت با اينگونه تاكتيكها توانست تا حدي محيط مدينه و اطراف آنرا امنيت بخشد، اما مانع اصلي پيشرفت اسلام، گردنكشان و قلدران مكهاند، پيامبر اسلام بايد اين لانه اصلي فساد و مركزيت شرك الحاد را خراب كند، تا بتواند اسلام را در جزيرةالعرب فراگير سازد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط نرجس
|
احزاب و جنگ خندق+جهاد علي (ع) با عمرو+فضيلت ضربت علي (ع) در روز خندق
احزاب و جنگ خندق جهاد علي (ع) با عمرو در مدتيكه احزاب پشت خندق به انتظار حمله وقتشماري ميكردند، بعضي اشرار از قبيل: خالد بن وليد، عكرمة بن ابي جهل، ضرارين خطاب و غير هم اقدام به عبور از خندق را نمودند ليكن هر كدام، با مقابله شديد مسلمين، روبرو شدند، نتيجتاً بدون دستآوردي، از خندق دور گشتند، در اين ميان فقط، قهرمان پرآوازة عرب، عمروبن عبدود توانست از خندق عبور نمايد و نداي هل من مبارزه سر دهد، او فوقالعاده شجاع و در ميان اقوام عرب به اين صفت مشهور بود، عمرو مشغول رجزخواني شد، سكوت محض مسلمين را فرا گرفته، احدي جواب او را نميداد، باز رجز خواند و اين بار با صداي بلند گفت چرا جوابم را نميدهيد، مگر عقيده شما نيست كه كشتگانتان به بهشت ميروند و مقتولين ما به جهنم، آيا كسي هست مرا به دوزخ بفرستد يا خود به بهشت برود، در اين وقت پيامبر (ص) ندا در داد يك نفر برود او را ساكت كند، علي (ع) بلند شد، گويند پيامبر (ص) به علي گفت بنشين، پس بار ديگر عمرو فرياد برآورد و گفت من از رجز خواندن خسته شدم، مبارزي نيست، باز علي بلند شد، رسول خدا فرمود علي جان او عمرو است علي (ع) گفت باشد، باز علي اجازه نيافت، عمرو هم متصل فرياد ميزد روندگان بهشت كجايند، بار سوم علي (ع) بلند شد عرضه داشت يا رسولالله به من اجازه ميدان ده، پيامبر فرمود نزديك بيا، علي جلو رفت، پس در حاليكه شمشير به دست علي ميگذاشت و عمامه خويش را به سرش ميبست گفت: الّلهم احفظ عليّاً اليوم، لاتذرني فرداً و انت خيرُالوارثين، خدايا علي را حفظ فرما و مرا تنها وامگذار، تو بهترين يادگاري، علي كه به طرف ميدان ميرفت پيامبر هم مشغول به دعا، خدايا علي را بر عمرو پيروز گردان، وقتي علي (ع) و عمرو پيروز گردان، وقتي علي (ع) و عمرو مقابل هم ايستاند، پيامبر (ص) فرمود، تمام ايمان در برابر تمام شرك مبارزه ميكند، ابن ابيالحديد از واقدي و ابن اسحاق دو مورخ معروف نقل ميكند: وقتي علي (ع) در برابر عمرو ايستاد، وي كه در بسياري از ميادين جنگ حاضر شده و خود را يلي فرض ميكرد، از علي پرسيد كيستي فرمود عليبن ابيطالب، عمرو گفت پدرت دوست و همصحبت من بود (در جاهليت همنشين بودند) تو برگرد من راضي نميِود فرزند دوستم را بكشم، ابن ابيالحديد ميگويد ما از استادمان ابوالخير مصدق سبب اين سخن عمرو را استفسار نموديم، او گفت قسم به خدا عمرو اين سخن را به خاطر علي نگفت بلكه خود از علي ترسيده بود چون دلاوري علي را در جنگ بدر ديده و احد شنيده بود، خجالت ميكشيد بگويد من با تو نميجنگم، رعايت حال علي بهانة بيش نبود لذا علي وقتي در جوابش گفت اما من دوست دارم با تو بجنگم، او دوباره از راه حيله گفت اي فرزند برادرم من كراهت دارم مرد كريمي مثل تو را بكشم، بر گرد من خوبي ترا ميخواهم، علي گفت تو غصة مرا نخور، من ترا بكشم يا كشته شوم سعادتمندم اما ترا دوزخ در انتظار است، عمرو ديد علي (ع) با اين حرفها از ميدان در نميرود، از طرفي اظهار عجز باعث شرمندگي است لذا تن به نبرد داد، در اين موقع علي فرمود قريش از تو نقل ميكنند كه مبارز تو هرگاه سه چيز از تو بخواهد لااقل يكي از برآورده ميكني عمرو گفت آري، علي (ع) فرمود: 1ـ ترا با سلام ميخوانم، اين تقاضا را رها كن 2ـ از تو ميخواهم خود و تابعين تو از معركه فاصله گيريد، جواب داد آنوقت زنهاي قريش خواهند گفت عمرو از مبارز جواني ترسيد و اين سخن موجب سرافكندگي من است 3ـ من پيادهام نو نيز پياده با من رزم كن، گفت: اين پيشنهاد كوچكي است، خيال نميكردم احدي از من چنين چيزي بخواهد، پس پياده شد و اسب را رها نمود. انگاه دو دلاور شروع به مقاتله نمودن، از حركات آن دو غبار غليظي فضاي ميدان را پوشاند، جز صداي شمشير و سپر چيزي معلوم نبود، ناگهان صداي تكبير شنيده شد كه پس از فرونشستن غبار، علي (علي) را ديدند، روي سينة عمرو نشسته، همراهان عمرو با ديدن صحنه، همگي فرار كردند جز نوفل بن عبداله حين فرار، در خندق سقوط كرد، پس علي (ع) او را هم به عمرو ملحق كرد. فضيلت ضربت علي (ع) در روز خندق پس از قتل عمرو علي (ع)، به محضر رسول خدا مشرف شد پيامبر (ص) ضمن تحسين او، به وي فرمود علي جان، ارزش اين جهاد تو از اعمال خوب همه امت من فزونتر است[1]، در فضيلت اين ضربت، ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه ميگويد: آن اجلّ از اين است تا كسي در عظمت و جلالتش سخن بگويد، بعد اضافه ميكند و ميگويد از شيخ ما (ابوالهذيل) در فضيلت علي و ابوبكر نزد خدا، و اينكه كدام افضلند، سائلي سئوال نمود، شيخ در پاسخ گفت اي فرزند برادرم بدان، قسم به خدا همانا تنها مبارزة علي با عمرو در غزوة خندق معادل با اعمال و طاعات تمام مهاجر و انصار است، تا چه رسد با بيبكر تنها. و غير اين كلمات و روايات كه فعلا ما در مقام ذكر همة آنها نيستين، فقط ميگويم علي مرد خدا بود و اعمالش خالص و براي خدا، لذا خدا هم چنين مقاماتي به وي عطا فرمود، او به ظواهر و ماديات، يا درود و تمجيدات نظر نداشت، مشكلي را كه همة سران و اصحاب در حل ان فرو مانده بودند، او با سرپنجة قدرت آنرا گشوده سپس بدون اينكه اعتنائي به وسائل جنگي و زره قيمتي مقتول خود نمايد خاضعانه از ميدان معركه خارج گشته و در گوشهاي به استراحت پرداخت، جزاكالله احسن الجزا يا زوج بتول العذرا. باري پس از قتل عمرو و چند نفر ديگر از شجعان قريش، تزلزلي در اركان لشكر احذاب پديد آمد، و آنها در مثمر بودن پايداري ترديد نمودند، مخصوصا با سرماي زمستان كه آثارش نمايان شده بود، مورخين، تاريخ صفآرائي غزوة احزاب را ماه آخر پاييز سال پنجم هجري ذكر كردهاند، لشكر كفر به مدت يك ماه پشت خندقي كه از كنارة احد تا جبل سلع امتداد داشت به انتظار پيروزي معطر ماند آخرالامر با ذلت و خواري و اتلاف سرمايههاي جاني و مالي، و تحمل شكست خفتباري، بدون اخذ كمترين نتيجهاي، به جايگاه خود مراجعت كرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
غزوة بني مصطلق و جويريّه+داستان افك
غزوة بني مصطلق و جويريّه به رسول خدا خبر دادند كه طايفه بني مصطلق قصد حمله به مدينه را دارد، حضرت قشوني تحت فرماندهي عبداله ابّي ترتيب داد، عبدالّه گرچه منافق بود اما صلاح نديد كه از پست مزبور شانه خالي كند لذا با سربازان خود به معيّت رسول خدا كه جمعاً سي نفر ميشدند در 8 منزلي مدينه جلو سربازان قبيله مذكور را كه عددشان 200 نفر و به طرف مدينه سرازير بودند گرفتند، در آغاز حمله ده تن از آنها كشته و بقيه تسليم شدند، و از مسلمين فقط يك نفر كشته شد، در اين جنگ، مسلمين 190 اسير گرفتند كه درميان اُسرا زن هم بود، از قبيل جويريّه دختر بيوة رئيس قبيله، او بعد از اسيري نزد پيغمبر رفت، عرضه داشت شما شخصيتي عادل، حال كه مرا اسير كردي، ميخواهم آزادم كني، حضرت فرمود من از راه ستم ترا اسير نكردم، بلكه سبب اسيري تو پدرت گشته، جويريّه گفت يا رسول الله من هرگز كنيزي نكردم[1]، پيامبر را رحم آمد، او را خريد و آزادش كرد، جويريّه، اين لطف بديد، پيشنهاد زوجيّت به وي داد رسول خدا پذيرفت پس او را به عقد خويش درآورد، بعد از ازدواج پيغمبر با جويريّه، مجاهدي كه حارث بن ضرار (پدر جويريّه) سهم او شده بود، ديد خلاف ادب است پدرزن پيامبر غلام او باشد، پس به احترام پيامبر او را آزاد كرد، ساير مجاهدين وقتي ديدند كه همة اسيران با هم فاميل سببي و نسبي هستند، و نيز نوعي ارتباط با جويريّه دارند لذا از حق خود گذشته، اُسرا را آزاد كردند، قبيله بني مصطلق وقتي اين ايثار را از مسلمين مشاهده نمودند، همگي اسلام اختيار كردند و بعدها از فداكاران راه اسلام درآمدند، نتيجتاً پيامبر با اين ازدواج توانست قلوب افراد قبيله را متمايل به اسلام سازد. داستان افك كراراً گفته شد كه مخالفين، دائم عليه جان و حيثيت پيامبر توطئه ميكردند تا او را از صحنه خارج سازند، از جملة توطئه ها غزوه بني مصطلق بود كه نبي اكرم شخصاً در آن حضور داشت و غائله را به نفع اسلام تمام كرد، پيامبر (ص) را عادت بود، هرگاه به سفر رفتي ميان زنان قرعه زدي، به نام هر كه آمدي، او را با خود بردي، دراين غزوه قرعه زدند، به نام عايشه آمد او دختر ابيبكر، مادرش امّ رومان، ولادت سنة 8 قبل از هجرت، وفاتش 58 هجري بود، پيامبر برايش هود جي ترتيب و به همراه خود برد، پس از خاتمه جنگ پيامبر (ص) با عجله به مدينه بازگشت؛ بعضي از مورخين علت تعجيل را چنين گفتند كه در پايان جنگ سر موضوعي بين غلام عمرو و يكي از خزرجيان مشاجرة سختي در گرفت، رئيس منافقان (عبدالّه ابي) كه از خزرجيان بود، با عصبانيت گفت اين نتيجة اعمال خود ماست، كه مهاجرين را بر ما آقا نموديم، مثلي است معروف، وقتي سگ را سير نمودي به صاحبش پاس ميكند، قرآن وقتي[2] به مدينه رسيديم عزيزان (انصار) ذليلان (مهاجرين) را بايد از شهر برانند، چون سخن عبدالّه به سمع مبارك پيامبر رسيد براي دفع فتنه با عجله به مدينه آمد، بدون اينكه در مسير توقعي نمايد، عدهاي از همراهان از جمله عايشه به دنبال پيامبر حركت كردند نزديكيهاي مدينه كه رسيدند شب شد، مدتي در آنجا توقف كردند، عايشه ميگويد من براي قضاي حاجت از هودج فرود آمدم، و با زني از همسفران به صحرا رفتيم چون باز آمديم ديدم گردنبندم نيست، براي يافتن آن، تنها به موضع قضاء حاجت رفتم بسيار بگشتم ولي آنرا نيافتم، وقتي برگشتم ديدم قافله كوچ كرده، احدي در آن مكان جز من نمانده، و اين بخاطر آن بوده كه چون پرده هودج من فرو افتاده بود نگهبان گمان بردن كه در آن آرميدهام، پس در آن مكان تنها ماندم و با خود گفتم، چون مرا در بين قافله نبينند، كس به طلب من بفرستند، تا اينكه چشمم به سربازي به نام صفوان بن المعطّل السّلمي افتد، كار او ياري عقبماندهها و يافتن گمشدهها بود و هميشه قافله ها حركت ميكرد، وي مرا بشناخت پس با خود به مدينه آورد، اينجا دو قول است: 1ـ صفوان شتر خود را خوابانيد، عايشه را سوار كرد، آنگاه امام آنرا گفت تا به منزلي كه رسول خدا فرود آمده بود رسانده، منافقين چون بديدند برسبيل طعن گفتند، زن پيغمبر با مرد بيگانه آنهم در بيابان چه ميكرد، از كجا ندانيم كه ميان آن دو، رازي نباشد، و از اين قبيل شايعات دروغين 2 صفوان عايشه را بر شتري كه خود سوار بود سوار نمود و به مدينه آورد جمنّه بنت جحش خواهر زينب، زوجة پيامبر از آن مطلع شد و با هووگري كه بين عايشه و زينب بود، براي جرح عايشه آنرا وسيله قرار داد، بيمار دلاني همچون حسّان ثابت، عبداله ابّي، مسطّح بن اثاثه، آنرا انتشار دادن، و زبانهاي ناپاك هم شاخ و بالش دادند و شايعات دروغين ساختند، تا حدّي كه رسولخدا بسيار ناراحت شد و راجع به آن با اصحاب به شور نشست آنها عايشه را مبرّا دانستند، مع ذالك حضرت با عايشه سر سنگين بود، چنانكه عايشه ميگويد من مريض شدم پيامبر به حجرة من ميآمد و احوالم ميپرسيد و بيدرنگ ميرفت، روزي به حجرة من آمد، كنارم زني از انصار بود، من از تهمت وارده ميگريستم، پيامبر گفت، عايشه اگر تو مبرّائي، خداي برائت ترا تأكيد خواهد كرد، و اگر خطاكاري توبه كن، گفتم يا رسولالله خدا داند كه من مبرّاام كاري نكردم تا توبه كنم، پس غصه گلوي مرا گرفت، نتوانستم حرف بزنم كه در همين موقع آيه 11 تا 20 س نوره در اين باره نازل: كسانيكه از روي تهمت براي ايذا و آزار به مؤمنان و شما (و به عايشه) افترا بستند مپنداريد كه شرّي به شما رسد، بلكه خير و ثواب به شما خواهد رسيد و تهمت زنندگان به عقاب اعمال خود خواهند رسيد، بر موجب و عامل اين بهتان بزرگ، عذابي دردناك خواهد رسيد تا آخر آيات، از اين آيات بر ميآيدكه عايشه مورد اتّهام معاندين اسلام واقع گشته و دشمنان با دستآويز قرار دادن موضوع افك خواستند پيامبر گرامي را بيش از پيش آزار دهند و رسول خدا مُتَهمن اصلي يعني حَسّان بن ثابت، عبدالّه بن ابي، مَسطّح بن اثاثه، جَمنة بنت جحش را به جرم قذف محكوم به حدّ نمود. غرض از شرح اين داستان تبيين حدّ خصومت معاندين با پيامبر بود كه آنان تا چه حدّ حاضر بودند با شخص پيامبر به خصومت قيام كنند ولو با هتك آبرو و هدم حيثيّت، بيجهت نبود كه ميفرمود: هيچ پيغمبري به اندازة من اذيت نكشيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
ايثارگري يك زن مسلمان+فداكاري فوق تصور
ايثارگري يك زن مسلمان ابن ابيالحديد از واقدي مورخ معروف نقل ميكند كه عايشه با جمعي از زنان مدينه به صوب اُحُد حركت كردند به بادية بني حارثه رسيدند، هند دختر عمروبن حزّام را ملاقات كردند كه از اُحُد حركت كردند كه از اُحُد با بار شتري ميآمد، از وي استخبار ميدان قتال نمودند گفت: خبر خوشي دارم و آن سلامت رسول خداست، پرسيدند، بار شتر شما چيست؟ گفت كشتگان من: شوهرم عمروبن جموح، پسرم خلّادبن عمرو، برادرم عبداله بن عمروبن حزّام، بدانيد هر مصيبتي بعد از تندرستي پيامبر كوچك مينماد. جزاكشالله خيرالجزاء يا بنت عمرو و عمه جابر بن عبداله الانصاري. فداكاري فوق تصور
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
صفآرايي در احد +آغاز حمله+پيامبر كنار كشته حمزه
صفآرايي در احد
رسول خدا كه پيشبيني چنين روزي را ميكرد و ميدانست كه قريش فتنهانگيز بيكار نميشيند، لذا دائم در آمادگي بسر ميبرد پس با اصحاب به مشورت نشست و در موضع مصاف، شهر باشد يا خارج شهر به راي زني پرداخت، اكثريت پيشنهاد خارج شهر را دادند، پيامبر(ص) هم تصويب فرمود الا از دو جهت نگران شهر بود، اول از جانب منافقان به سركردگي عبداله بن ابي كه مدام در حال سمپاشي و جعل اكاذيب بودند، دوم از جهت يهودان مدينه كه حالتي مرموزانه داشتند، با اينكه سران هر دو گروه وعدة مساعدت داده بودند مع ذالك حضرت به قول اين دو گروه اطمينان نكرد، پس مثل جنگ بدر شخصي را به نمايندگي از خود در مدينه نصب فرمود و خود با هزار سرباز از قشرهاي مختلف عازم جبهه گرديد، اين لشكر هنوز به محل خود استقرار نيافته بود كه منافقان كوردل به سرپرستي عبدالّه بن اب از جمعيت فاصله گرفته، به مدينه بازگشتند، و حدس پيامبر در عدم اطمينان از آنها درست درآمد، قبل از شروع جنگ رسول معظم، جهودان حاضر در جبهه را احضار و به آنها مطالبي قريب بدين مضمون فرمود: اي برادران يهود طبق قانون موضوعه بين ما، گرچه شما در ضرر و نفع مدينه با ما شريكيد و موقعي كه شهر ما در خطر حمله است بايد از آن دفاع كنيد، اما اين جنگي كه ما درگير آنيم جنگ مشركين با مسلمين است آنها با كل سكنه مدينه جنگ ندارند بلكه با مسلمين شهر، سر ستيز دارند بنابراين ما از شما انتظار مساعدت بر ضد بتپرستان را نداريم، شما تعهدي از اين بابت نداريد مابه تنهايي با آنها ميجنگيم تا تقدير چه باشد، پس يهود مدينه هم از سپاه اسلام جدا شد نتيجتاً در روز احد (شنبه هفتم يا هشتم شوال) به اختلاف نقل، سنه سوم هجري، بنا بر قول دوم به تاريخ شمسي 29/12/3 بود پيامبر(ص) با 700 نفر سرباز در برابر سه هزار نيروي دشمن صفآرائي نمود، ابتدا مواضع سربازان را تعيين و تاكتيك جنگي را صورت داد بعد عدهاي از سربازان را زيرنظر مسلمانان فداكاري (عبداله جبير) در تنگه احد كه زمين همواري بود و از لحاظ تاخت و تاز محل مناسبي به حساب مي آمد، گمارد، و به آنها كه اكثر مورخينرقمشانرا 50 نفر گفتند، توصيه فرمود كه شما از اين تنگه كاملاًمراقبت كنيد، آنجا را رها نكنيد چه ما پيشروي كنيم يا به عقب رانده شويم، هر دشمني قصد نزديكي آنجا را داشت، شما با تيرهاي خود، او را هدف قرار دهيد و نگذاريد از آنجا بگذرد، حضرت مؤكداً به آنها فرمود شما تيراندازان از اين تنگه بايد پاسداري كنيد، زيرا احتمال حمله دشمن از اين درة زياد است، هرچه بر سر ما آمد شما از جايگاه خود تكان نخوريد از دره پاسداري كنيد ولو تا آخرين نفر كشته گرديد، خلاصه رهبر گرامي اسلام همه گونه پيشگيريها و تاكتيكها را بكار برد، و سفارشان لازم را به فرماندهان نظامي داد و جايگاه پرچمداران را تعيين فرمود، فالانژها را مرتب ساخت، مجاهدين را از حملة انفرادي بر حذر داشته و به تقوي و توكل سفارش نمود، آنگاه آمادة نبرد گرديد، از طرفي خصم هم ستاد خود را مستقر ساخته، و همة امكانات خود را بكار گرفته و مقدمات جنگ را فراهم نموده و منتظر فرمان تا حمله را آغاز كند، شايان توجه اينكه مشركين وسيلهاي را در اين جنگ به كار گرفتند كه مسلمين از آن تبري داشتند، و آن وارد نمودن عدهاي از زنان مغنيه و رقاصه به سرپرستي هند جگر خواره، به ميدان رزم، اين زنان كارشان اين بوده كه براي سربازان خود مخصوصاً فرماندهان، شعر حماسي و عاشقي بخوانند تا آنان سختتر بجنگند، چون در سنين استمتاع هم بودند و از زيبايي اندام برخوردار، هرجا ضرورت ايجاب ميكرد، بعضي از جاهاي بدن خود را به آنها نشان ميدادند و ميگفتند اي فداكاران راه لات و هُبَلُ و عزي و پويندگان طريق وَدّ، مناة، اُخري، خوب بجنگيد، حمله كنيد، هجوم بريد تا به زودي در فراشهاي ذيقيمت، به آغوش ما درآئيد، و از لذت شراب و لذايذ ديگر متمع شويد. ممكن است بعضي، از خواندن اين مطالب، تعجب نموده و آنرا حمل و اغراق نمايند، ولي اگر غوري در تاريخ اسلام مخصوصاً هنگام ظهور اسلام بشود، معلوم ميگردد كه اين نسبت، اتهام نبوده بلكه واقعيت داشته است؛ اين كلام جعفر بن ابيطالب است نزد شاه حبشه كه براي رد ادعاي عمر و عاص ميگويد: ما قومي بوديم شهوتران … كه قبلاً بدان اشاره گرديد، امام حسن (ع) در مجلس معاويه خطاب به عمروعاص ميفرمايد ما در تو بدكاره بوده، همين نصب بود كه در يوم الطلقا حين بيعت، پيامبر (ص) به او فرمود بگو بيعت ميكنم كه ديگر بتن نپرستم، دزدي نكنم، زنا ندهم، دروغ نگويم و غيره. آغاز حمله باري جنگ احد روز شنبه هفتم يا پانزدهم شوال سنه هجري با حمله مشركين شروع گرديد كه با دفاع سرسختانه مسلمين مواجه شد، آنگاه سپاه اسلام با هيئت اجتماع شروع به پيشروي نمود، مشركين از خوف، پا به فرار نهادند به گونهاي كه وسايل زيادي را رها نموده معركه را ترك گفتند، آنها علاوه از اموال، شترها و اسبان خود را بر جاي نهاده دررفتند، مسلمين به خاطر شتر و اسب و اخذ اموال بيشتر (آن زمان سرباز آنچه در ميدان جنگ اخذ كرده ميتوانست تصاحب كند) فالانژ خود را ترك گفتند، فرماندهان مخصوصاً علي(ع) هر چه ندا كردند، سفارش پيامبر را متذكر شدند، فايده نكرد، بلكه آنها حريصانه و عجولانه دنبال كسب غنائم بودند، كمانداراني كه تحت فرماندهي عبداله جبير از بالاي تپه عينين مراقب دره احد بودند، وقتي ديدند دشمن از ميدان فرار كرده، هم رزمانشان در حال جمعآوري غنائمند، خودشان نيز براي كسب غنائم تپه را رها كردند، عبداله هر چه اصرار كرد، سفارش پيامبر(ص) را متذكر شد، فايده نبخشيد، گفتند قريش فرا كردند، نگهباني ما در اينجا لزومي ندارد، پس همگي جز 12 نفر كه يكي از آنها عبداله بود، تپه را رها نموده به دنبال جمع غنائم رفتند دشمن كه ناظر جريان بود ديد تنگه تقريباً بيدفاع مانده زنهاي هرزه هم نيمه عريان جلو جلو، به طرف ميدان ميروند شعر حماسي ميخوانند و طنازي ميكنند مسلمين هم به فكر جمع غنائم، انظبات رزمي ندارند، فرصت را غنيمت شمرده، عده سواره نظام تحت فرماندهي خالدبن وليد، خود را به تنگه رسانده به نفرات معدود عبداله حمله برده، همه را از پاي درآورده و از پشت به سربازان افسار گسيخته اسلام هجوم بردند، از جلو هم به تحريك زنان فاجره نيمه عريان، نفرات شكست خورده دشمن خود را جمع و جور نموده، به سپاه اسلام كه در گوشه و كنار ميدان نبرد، دنبال غنائم بودند يورش آوردند و به اصطلاح امروز بطور گازانبري به سربازان متفرق اسلام حمله نمودند كه دراين هجوم سپاه اسلام خسارت جاني نسبتاً سنگيني را متحمل شد. مؤلف وظيفه خود را ميداند، در اينجا از دلاوريها و استقامت كم نضير بعضي از مجاهدين فداكار اسلام به عنوان تقدير مستقلاً اشاره بشود اول علي بن ابيطالب، وي در روز احد علاوه از حفاظت و نگهداري جبهه اسلام، خود را سپر بلاي جان پيامبر(ص) نيز قرار داد، آنقدر در حفظ بيضة اسلام به كوشيد كه تمام بدنش مجروح گرديد، مورخين نوشتند بعد از خاتمه احد جراح آوردند تا بدن علي(ع) را مداوا كند، جراح بدن را معاينه كرد ديد، بدن 90 زخم برداشته، كه هنگام نفس كشيدن، خون از جراحتها به بيرون ميجهد، گفت من تمام بدن اين افسر را بايد پانسمان كنم و او مدتي بايد استراحت كامل كند، اگر از منزل بيرون رود ميميرد. (علي(ع) در اين وقت 26 سال بيشتر نداشت) جان مؤلف و هر عاشقي فداي تو باد اي مولاي متقيان دوم حمزه بن عبدالمطلب، او در معركهها چنان شمشير ميزد كه از خود بيخبر ميشد و در احد چنان بيمحابا، قتال كرد و كردا تا شهيد شد، مشهور است كه ما در فاجره معاويه به وحشي غلام، گفت اگر محمد(ص) يا علي(ع) يا حمزه(ع) را بكشي ترا آزاد خواهم كرد، گفت محمد(ص) را يارانش مثل نگين احاطه دارند علي(ع) هم مانند كلنگ مواطب اطراف خويش است ولي حمزه فارغ از همه جا ميجنگد، اميد است او را هدف قرار داد زوبين پهلويش را دريد و به قلب اصابت كرد ساعتي بعد جان داد، درود خدا بر چنين مجاهد فداكار. سوم ابودجانه اين افسر دلاور در روز احد مدانگي عجيبي از خود بروز داد و فداكاري بيسابقهاي نمود، معروفست كه او در روز احد دستمال زردي به سر بست و آن علامت بود كه بايد آنقدر شمشير بزند تاپيروز شود يا كشته گردد، نوشتهاند كه پيغمبر(ص) در صحنه احد شمشيري را به افسران برجسته ارائه و فرمود كيست حق اين شمشير را ادا سازد، ابوذجانه گفت حق آن چيست يا رسولالله فرمود آنقدر با آن جهاد كند تا بشكند يا خم گردد، ابودجانه گفت من حقش را ادا ميكنم، پس شمشير را گرفت آنقدر با آن برسر مخالفين زد تا كج گرديد، با زانو آنرا راست نمود و به كارزار ادامه داد تا شكست و بلاخره حين دفع دشمن از جان رسول خدا شربت شهادت نوشيد، رضوانالله تعالي عليه. چهارم زبيربن عوام تاريخ نام او را در رديف اشخاصي ثبت كرده كه با فداكاري جان پيامبر را در روز احد حفظ ميكردند. پنجم عبداله جبير اين مجاهد راستين در راه عظمت اسلام و فرمانبرداري از رهبر آن، روز احد با اينكه ميدانست كشته ميشود آنقدر استقامت ورزيد تا شهيد شد. ششم انسبن نضر بود ابن هشام مينويسد او در بحبوحه فشار قرار گرفتن مسلمين عمرو طلحه را ديد در گوشهاي خزيدهاند، با اعتراض، به آن دو گفت چرا اينجا نشستهايد گفتند پيامبر كشته شد ديگر جنگ چه فايده دارد (در اين وقت شايع بود كه پيامبر(ص) كشته گشت) من گفتم اگر پيامبر كشته شد پس برخيزيد به راه او برويد زيرا ديگر زندگي سودي ندارد، ديدم سخنم در آنها اثر نكرد، پس خودم شمشير گرفتم و به قلب دشمن زدم، مينويسند فرزند نضر آنقدر جنگيد تا كشته گرديد، بعد از شهادت 70 زخم در بدنش شماره گرديد و به طوري مجروح گشته بود كه غير خواهرش كسي او را نشناخت، ادخلهالله في بحبوحات جناته. هفتم مصعب بن عمير او ايثارگرانه از جبهه اسلام دفاع كرد با اينكه اكثر سربازان اسلام و بعض از رجال و سران(اسمي) اسلامي دنبال چاره و پناهگاه بودند اين مجاهد فداكار با اينكه از امكانات جنگي كامل برخوردار نبود معذالك از خود دلاوريها نشان داد و در جهاد با خصم سرسختانه كوشيد در آخر با يكي از سران شجاع قريش[1] روبرو گرديد ضرباتي ميان آنها رد و بدل شد اما چون حريف، زره كامل بر تن داشت لذا ضربات مصعب مؤثر نيفتاد و دشمن توانست با ضربههاي كاري او را از پاي درآورد، جزاالله خيرالجزا (جهاد يك زن فداكار) از جمله كسانيكه در جنگ احد از جبهه توحيد و شخص پيامبر دفاع جانانه نمود تا رهبر اسلام از گزند حادثه در امان ماند نسيبه مكني به عنوان سقايت سربازان و كمك مجروحان در احد شركت كرد ( جهد از زنان در اسلام ساقط است) اين زن با فضيلت ميگويد اول مسلمين پيروز شدند اما چيزي نگذشت به جهت بيانضباتي بعضي از مجاهدين، مسلمانان رو به فرار نهادند، من جان پيغمبر را در خطر ديدم، بر خود فرض دانستم بايد خطر را از او دفع كنم پس سلاح به دست شروع به حمله و دفاع نمودم، با يكي ار دلاوران قريش به نام ابن قميئه روبرو شدم او قصد پيامبر داشت ولي با دفاع من توانست به رسول خدا نزديك شود من متصل با دشمن درگير بودم و از شدت حمله آنها ميكاستم تا اينكه مجروح گرديدم. پيامبر(ص) در شأن نسيبه فرمود: لمقام نسيبه بنت الكعب اليوم خير من مقام ابيبكر و عمر[2]. رضوان خدا بر تو باد اي ام عامر. خلاصه مورخين اسلام عدد مدافعين سخت كوش جبهه اسلام را در احد از 12 نفر تا 36 نفر ذكر كردهاند كه بيباكانه از حريم اسلام دفاع كردند و با اراقه دم و ايثار نفس نگذاشتند زحمات پيامبر لگدمال اميال مخالفين اسلام گردد و نهال نورس دين خشكيده شود، ولي با كمال تأسف و حسرت فراوان، در همة ادوار و دوران، ميان جوامع بشري، اشخاصي يافت ميشوند كه مال و منال را بر همه چيز ترجيح ميدهند، حتي نفس و ايده خويش را فداي ماديات ميكنند كما اينكه در همين جنگ، به استناد تواريخ، مسلمين آن خسارت عظيم رامتحمل نميشدند مگر به خاطر اميال نفساني و بدست آوردن زخارف دنيائي. [1] ـ ليثي [2] ـ همانا مقام نسيبه دختر كعب بالاتر است از مقام ابوبكر و عمر
پيامبر كنار كشته حمزه پس از خاموشي آتش جنگ، پيامبر خدا از عمويش جويا شد كسي به ميدان حرب رفت، وضع حمزه (ع) را دلخراش يافت، دلش نيامد آن وضع را به پيغمبر اطلاع دهد لذا در مراجعت سستي نمود، در اين وقت پيامبر (ص) خود با عده اي كنار كشته عمو آمد ديد اعضاء و جوارح او را از بدن جدا نمودند پس دستور داد بدن را بپوشانند تا بازماندگان مخصوصاً خواهرش صفيه حمزه را به آن وضع دلخراش نبيند. نمونه اي از قساوت قلب بعد از فرو نشستن آتش جنگ، هنده زن نابكار ابوسفيان، مادر ناكس معاويه، ننة خبيث يزيد را ميان كشتگان مسلمين، ديدند كه حربه به دست، مقتولين را مثله ميسازد، او اول ظواهر اعضاء بدن حمزه را قطع نمود بعد شكم آن حضرت را دريد، جگرش را بيرون آورد و مقداري از آن را خورد آنگاه با بعضي از كشتگان ديگر همين عمل را نمود سپس انگشتان و بيني و گوش و عضوهاي ديگر، گردنبنيد ترتيب و به گردن نحس خود آويخته، ميان جمع ميرقصيد، لعنت خدا و رسول و صالحين براكلة الاكباد و خاندانش. رسول خدا با ديدن آن منظره بسيار ناراحت شد و از شدت تأثر فرمود اگر جنگي بين ما و اين قوم درگيرد من با كشتگان آنها اين عمل را خواهم كرد، اهل تحقيق و تفسير گويند بعد از اين تصميم حضرت بود، كه آيه 127 سوره نحل نازل گرديد: اگر ميخواهيد آنها را عقوبت كنيد، پس مقابله به مثل كنيد و اگر هم صبر كنيد، خير و خوبي در انتظار صابرانست، بعد پيامبر دستور داد، بدن حمزه و بعضي از كشتگان را كه قابل حمل نبودند با پارچه پوشانده، در قتلگاهشان دفن كنند، ساير شهدا را نيز به مدينه منتقل و در قبرستان بقيع دفن كردند
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
قريش در تدارك جنگ ديگر+جهود مدينه توطئه ميكند
قريش در تدارك جنگ ديگر
جنگ بدر ميان مكيان و قبايل اطراف آن اثر سوء منفي گذاشت، عوض اينكه اقوام، چشم خود را باز كنند و حقايق را دريافته و بدان بگروند، با كمال اسف به عادت معهود، كوردلانه با ان برخورد نموده و در پي حس انتقامجويي و نابودي اسلام دست به كار جمعآوري عده و عُدّه زدند و براي اينكه سينه پركينهشان لبريز از عدوات محمد(ص) تا وقت انتقامجوئي باقي بماند. بخشنامه صادر و در آن چند چيز را متذكر و متخلف را تهديد به طرد از اجتماع نمودند: 1ـ تا موعد انتقام كسي حق زناشوئي ندارد، 2ـ بازماندگان كشته شدگان بدر مخصوصاً زنان مجاز به گريه و ندبه نيستند، 3ـ شعرا براي تحريك مردم بر ضد اسلام شعر بسرايند، 4ـ براي نابودي مسلمين هر كس آنچه در توان دارد به كارگيرد،5ـ اگر كسي محمد(ص) را ترور كند جايزة ممتاز ميگيرد، ابوسفيان سرجنبان بتپرستان قسم ياد نمود كه تا انتقام خون فرزند و برادرزن و پدرزن خود را از محمد نگيرد با زني معاشرت نكند، بعد وجود نحس ديد نميتواند از زن فاصله گيرد عدهاي حدود 200 نفر راهزن را با خود همراه نمود و با همدستي سلام بن مشيام رئيس يهودان بنيالنضير به اطراف مدينه حمله كرد، مسلماني را كشت، خانههاي اعراب باديهالعريق را به آتش كشيد، مسلمين به محض اطلاع انها را تعقيب، انها هم از ترس بارهاي خود را كه سويق (آرد جو) بود ريخته فرار كردند، در تاريخ اسلام به اين راهزني جنگ سويق گويند. زن فاجره ابوسفيان با خود عهد نمود، روز نابودي اسلام در كوچههاي مكه به رقص و پايكوبي بپردازد، با اين كيفيت معلوم شد، قريش در تدارك جنگ ديگريبا مسلمين است، جسته گريخته به مدينه خبر ميرسيد كه مشركين براي جنگ آماده ميشوند، هر روز توطئه به راه ميانداختند، به شعرا پول ميدادند تا بر عليه مسلمين و پيغمبر شعر بگويند. جهود مدينه توطئه ميكند
مشركين با يهودان مدينه رابطه برقرار و با وعدههايي از انها خواستند تا عليه اسلام اقدام كنند، انها هم پذيرفته در خفا و گاهي علني مسلمين را ميآزردند، پيامبر(ص) آنها را خواست پيمان دوستي در كنار مسلمين را به آنان يادآور شده و از دشمني با مسلمين برحذرشان داشت، جهودان نصايح پيامبر را نشنيده گرفته هر روز توطئه ميكردند، و به قريش پيام همكاري فرستادند و به خيال خود عنقريب لشكري گران از سپاه ستمگران مكه و ضواحي آن به صوب مدينه حركت نموده بساط اسلام را در هم ميريزد و خودشان نيز از پشت به آنها خنجر خواهند زد، پس به اين اميد پندهاي پيامبر را به تمسخر گرفته و از مداراي آن حضرت استفاده سوء نموده و بر مزاحمت خود ميافزودند، روزي دختري مسلمان به بازار زرگران جهود گزارش افتاد عدهاي از هرزهگان به دخترك كلماتي ركيك گفتند بعد تصميم گرفتند جامه او را كنار زده بدنش را مشاهده كنند، دختر مسلمان در محاصره هرزگان ناچار در جاي خود جلوس نمود يكي از جهودان غفلتاً پايين جامه او را به بالايش سنجاق كرد، دخترك وقتي برخاست بعض از بدن او نمايان شد مرد مسلماني كه ناظر جريان بود غيرتش يجنبيد و به جهود مزاحم حملهور شد در اين گير و دار، يهودان ريختند سر مرد مسلمان و او را از پاي درآوردند، خبر به پيامبر رسيد حضرت تصميم گرفتند به جهودان جسور گوشمالي دهد آنها متحد گشته در پناهگاههاي خود مخفي شده دو هفته در محاصره مسلمانها بودند تا اينكه تسليم شدند پيامبر(ص) با آنها ملاطفت كرد و مخيرشان نمود بين قبول اسلام يا كوچ از مدينه، پس تعداد كمي مسلمان شده بقيه با زمين گذاشتن اصلحه از مدينه رفتند، خلاصه روزي نبود كه از طرف مخالفين بر ضد اسلام توطئه نشود و قريش، اول مخالف اسلام يكسال بعد از جنگ بدر، شوال سنه سوم هجري، با سه هزار مرد جنگي و تعدادي زن خواننده و نوازنده هرزه به طرف مدينه حركت كرد كار اين زنان دلربايي و خودنمايي و در معرض التذاذ سربازان قرار گرفتن بود، الخبيثات للخبيثين.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
غزوه بدر+آغاز نبرد+تصميم دربارة اُسرا+پيامد جنگ بدر
غزوه بدر
شرح غزوه بدر نياز به كتابي جداگانه دارد كه اينجانب در اين كتاب به مناسبت تحرير سيرة پيامبر، مطالبي از آن واقعه مهم را نقل مينمايم، اگر توفيق رفيق گشت دربارة آن، كتابي ويژه خواهم نوشت، باري قبل از شروع نبرد، پيامبر(ص) مامورين كشف به اطراف گسيل نمود، تا از جبهه شرك اطلاعاتي به دست آورد، آنها ضمن گشتزني به دو مرد مسلح برخوردند پس آنها را دستگير، نزد رسول خدا آوردند، پس از بازجوئي معلوم گرديد كه آن دو نفر از پيش قراولان قريشند، پيامبر(ص) به توسط آن دو از كم و كيف سپاه دشمن آگاه گرديد، حكم توقيف آنها را صادر، بعد ضمن خطبهاي، شمار دشمنان و تجهيزات آنها را به سران سپاه خود اعلام، ماندن در آنجا يا مراجعت به مدينه را به شور گذاشت و پيامد هر دو تصميم را متذكر گرديد، قرار شد جنگ يا صلح در همان مكان باشد، پس لشكر خود را به حالت رزمي درآورد، و به آنها توصيههايي از اين قبيل نمود: دشمن فراري را تعقيب نكنيد، كرامت نفس را از ياد نبريد، مغلوب را لخت ننموده مثله ننمائيد، به حيوانات صدمه نرسانيد، متعرض غير سربازان نشويد، ياران من ما براي خدا و در راه خدا نبرد ميكنيم خدا ناظر اعمال ما هست، افتخارت شخصي و قومي را كنار بگذاريد، از نبرد انفرادي كه به منزلة خودكشي است دوري گزينيد. آنگاه تاكتيكي را كار برد كه تا ان زمان لااقل در عرب سابقه نداشت، و غربيها آنرا (فالانژ) گويند كه سربازان تحت يك فرماندهي دركنار هم به صورت دايره يا مربع و احياناً مثلث، قرار ميگيرند، به گونهاي كه دشمن از هيچ طريق به پشت اين نيرو نتواند رخنه كند (البته اين تاكتيك، در جنگ با اسلحة سرد كارساز است) بعد پيامبر فرمود اي جنداله، چون تعداد دشمن سه برابر ما هست ما اگر بخواهيم به تنهايي و به فاصله همديگر با دشمن نبرد كنيم، احتمال نابودي ما زياد است، ولي چون زاحف علاوه از اينكه مورد غضب خداست (انفال آيه چهاردهم) اگر وي به مدينه هم برود دشمن او را رها نخواهد نمود، شما بايد با توكل به خداوند ايستادگي كنيد اگر پيروز شديد ثواب بهشت داريد و كشته هم شويد چون در راه خدا جهاد ميكنيد جايگاه شما د ربهشت است. آغاز نبرد
اولين جنگ رسمي مسلمين به فرماندهي پيامبر اكرم(ص) با مشركين مكه، در روز جمعه 17 رمضان سال دوم هجري در كنار وادي بدر روي داد، به اين جنگ بدر ميگويند به جهت اينكه در محلي موسوم به بدر رخ داد، سربازان اسلام 313 نفر، اما تعداد سربازان مشركين تقريبا هزار نفر با تجهيزات كامل، شب هفدهم رسول خدا، به ارتش اسلام دستور داد، غير از نگهبان بقيه استراحت كنند تا فردا براي جنگ آمادگي داشته باشند و در حقشان دعا كرد تا با قلب آرام و مطمئن به خواب بروند و همچنين قبل از جابجايي مشركين، جاي سربازان خود را پشت به آفتاب قرار داد تا حين مصاف چشمشان رو به آفتاب قرار نگيرد، و نظير اين تدابير كه د رپيروزي موثر بودند به كاربرد، بعضيها از پيشبينيهاي محمد تعجب نموده و ميگويند، او فنون جنگي را نزد كسي نياموخته، در مياديني شركت نكرده، معذالك اين كاردانيها از كجا، رسول خدا فرماندهي نترس و در قوت قلب فوق العاده بود، دوران رسالتش قريب هشتاد جنگ و سريه بين او و مخالفينش درگرفت، در 27 تاي آنها شخصاً فرماندهي سپاه را به عهده داشت با وجود اين هرگز ديده يا شنيده نشده كه آن حضرت از معركه گريخته باشد، پايداري او خصم را به شگفتي وا ميداشت، علي(ع) كه در شجاعت بينظير بود ميگويد در ميادين هروقت آثار نبرد بر ما فشار ميآورد ما به پيامبر پناه ميبرديم، از شجاعتش همين بس كه در روز بدر با سپاهي بدان كمي و نداشتن ساز و برگ كافي، با ارتشي آزموده و غرق در صلاح به مقابله برخاست، بعض از نويسندگان مخصوصاً غربيها ميگويند ما تعجب ميكنيم كه روز بدر محمد(ص) چگونه جرئت كرد با دشمني با آن تعداد و صلاح روبرو شود اين نبود مگر ايمان قوي به خداي خود داشت، سربازانش هم براثر تبليغات او اينطور به بار آمده بودند. بيشتر مورخين نوشتند قبل از شروع جنگ، مشركين شخص كارآزمودهاي به نام عتبه بن ربيعه را جهت بررسي كمّي و كيفي ارتش اسلام به مقدمه جبهه فرستادند، وي تا نزديكي استقرار سپاه اسلام پيش رفت پس با چشمان تيزبين خود وضعيت آنها را بررسي، و به دقت از زير نظر گذرانيد، و به قدر امكان در احوال تك تك آنها مطالعه نمود و مراجعت كرد، سران قوم جمع شدند تا وي نتيجه مطالعه خود را اعلام دارد، او گفت: سربازاني كه من ديدم شبيه افعيهاي گرسنه، به دنبال شكار، زبان از دهان بيرون آورده، به اطراف نگاه ميكنند، روحيهشان چنانست كه هر كدام از آنها تا يكنفر از ما را نكشند، خود كشته نخواند شد. د ر اين وقت همهمه بين لشكر كفر درگرفت، و يكي از سران با كارشناس مزبور به مشاجره برخاست، نزديك بود مشاجره تبديل به زودخورد گردد كه از هم جداشان كردند. بالاخره ساعت قتال در رسيد، طبق رسم زمان، فرماندة كل بر بلندئي براي نظارت و فرماندهي قرار ميگرفت، پيامبر(ص) هم روي تلّي جاي گرفت و از آنجا دستورات صادر ميفرمود، از ميان لشكر شرك سه مبارز به نامهاي عُتبه، شيبه، وليد، خارج شده از سپاه اسلام همرزم طلبيدند (توضيح: در قديم مخصوصاً ميان اعراب رسم بود كه وقتي دو سپاه در برابر هم صفآرائي ميكردند، قبل از درگيري دستجمعي، شجعاني از دو طرف به ميدان ميآمدند، مصاف ميدادند، ميكشتند، كشته ميشدند، سپس جنگ همگاني شروع ميشد) سه مسلمان از انصار در برابر آنها صف كشيدند، مبارزين قريش پرسيدند شما كي و از چه قبيله هستيد، آنها خود را معرفي كردند، اينان گفتند ما شما را شايسته مبارزه با خود نميدانيم (ما از اشراف، شما از انذال) برويد به محمد بگوئيد اگر از قريش كسي دارد به به جنگ ما بفرستد،رسول خدا علي(ع) حمزه، عبيد بن حارثه را به ميدان فرستاد، پس علي وليد را، حمزه شبيه را، عبيد هم عتبه را، از پا درآوردند، با كشته شدن قهرمانان قريش، حمله عمومي آغاز گرديد، پيامبر(ص) براي تهييج سربازان خود از مقر فرماندهي به وسط دژ دشمن مسلمين آمد، و با خواندن آيات قتال قرآن: قل هر تربصوا بنا الااحدي الحسينين لاتحسبن الذين قتلو في سبيلالله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون و غير هما آنها را تحريك مينمود و اين تحريض باعث شد تا مسلمين مانند سيل بنيانكن به هيجان آمده و چنان هجومي به دشمن برند كه آنها بياختيار مجبور به عقبنشيني شوند، و فرماندهان آنها هرچه به پايداري دعوتشان ميكردند، انها عوض پايداري فرار را ترجيح ميدادند، ابوجهل فرمانده مشركين با داشتن محافظين، جراحت سختي برداشت كه در حين انتقال به پشت جبهه، عبداله بن مسعود او را شناخت پس با ضربتي كار او را ساخت، بعد از قتل ابي جهل، دشمن روحيه خود را باخت و با وحشت زايدالوصفي از ميدان نبرد گريخت، آتش جنگ كمكم فروكش نمود، مسلمين با پيروزي كامل در حاليكه بيني اكثر گردنكشان قريش را به خاك مالانده و عدد كشتگان را به 70 نفر رسانيده و همين تعداد هم اسير گرفتند و غنائم بسياري نصيب خود نمودند، اما خسارت سپاه اسلام يكپنجم كشتگان دشمن شهيد، تقريبا دو برابر شهدا مجروح، ضرر مالي به حد صفر، سپس فاتحانه و سرافرازانه در معيت رهبر عاليقدر خود وارد مدينه شدند. نكته شايان توجه، ارتشي بدان كوچكي، نداشتن ساز و برگ كافي، چطور شد بر نيروي چند برابر خود و درعين حال از حيث سلاح و نظاميگري پيش رفته غلبه كرد، اين نبود مگر به اتكاء معنوي و تاييدات الهي. تصميم دربارة اُسرا
بعد از مشاوره قرار شد اُسراييكه سواد دارند هر كدام پس از تعليم خواندن و نوشتن به ده نفر مسلمان، آزاد شوند بقيه با دادن فديه سرانه به مبلغ چهارده هزار درهم، آزاد گردند، در ميان اسرا ابوالعاص، شوهر و دختر پيامبر و عباس عموي آن حضرت هم بودند، كه بعضي از مسلمين به خاطر پيامبر، پيشنهاد تخفيف و يا گذش را دادند، رسول خدا حاضر نگرديد حق مشروع اشخاص به خاطر وي ناديده گرفته شود و تبعيضي صورت گيرد.
پيامد جنگ بدر
پيامبر(ص) و مكتب او ا زلحاظ سياسي معروفيت ممتازي پيدا كرد، مسلمين از مضيقة اقتصادي تا حدي خارج شدند، مخالفين و منافقين مدينه و اطراف موقتاً از توطئه بر ضد اسلام دست برداشتند، موقعيت مسلمين و به اصطلاح پرستيژ انها بالا رفت، و بالاخره رعب قريش و هم پيمانان آنها از اسلام، گرويدن مرددين به دين اسلام، تقويت روحي مسلمانان، فضيلت فوق العاده كجاهدين بدر در نزد مسلمين، پيريزي حكومت مقتدر اسلامي و غيرهم
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
مشكل قتال در ماه حرام+مقدمات جنگ بدر:+قريش آماده حرب ميشود
مشكل قتال در ماه حرام
عبداله ديد موقعيت خوبي پيش آمد، ولي يك مانع وجود دارد و آن وقوع نزاع در ماه حرام يعني ماه رجب كه در نزد اعراب بسيار مذموم و عامل آن مستحقّ طعن و لعن است از طرفي فكر كرد اگر به كاروان صدمه بزند خدمتيست به اسلام، زيرا همين قومند كه آسايش را از مسلمانها سلب كردند، مدينه را در محاصره دارند، از انتقال ارزاق و مايحتاج زندگي براي مردان و زنان حتي كودكان آنجاجلوگيري ميكنند، پيامبر خدا و ياران باوفاي او را به ضيق معيشت و در معرض گرسنگي حتي تشنگي قرار دادهاند، درست است مدينه از لحاظ آب كمبود نداشت اما رسول خدا يا يك مسلمان اگر ميخواست بادلوي مثلاً از چاه آب بكشد قريش مانع فروش آن سطل بودند، حال كه مشركين مكه همه گونه سختي را در حق اهالي مدينه روا ميدارند، بر چنين مردم سنگدل تاختن، ولو در ماه حرام چه مانعي دارد مگر قريش حرام را مراعات ميكند، اگر مراعات ميكرد، كودكان مدينه نبايد شب تا صبح از گرسنگي و بيشيري بنالند، خلاصه عبداله بين دو راهي گير كرد، حرمت ماه رجب را نگه دارد، يا تنبيه قريش را برگزيند، پس از فكر و تأمّل و شَوْر و تبادل، او و يارانش شقّ دوم را انتخاب و به حمله دست زدند، كاروان تار و مار اموالش ضبط، دو نفر اسير، بقيه مقتول و فراري) فراريان به مكه رفتند، ماوقع را شرح دادند، قريش درصدد مقابله برآمدند، اما موقعي دست به كار شدند كه سريه عبداله از ميدان معركه دور شده بود، عمل عبداله سبب تهييج احساسات مشركين حتي مخالفين اسلام در خود مدينه گرديد، تبليغات زهرآگين عليه وي و به دنبال او عليه اسلام شروع گرديد، پيامبر (ص) از اين واقعه نگران به نظر ميرسيد اما چيزي نميگفت، مثل اينكه منتظر وحي و دستور بود سرانجام آيه نازل گرديد بقره آية 215، اي رسول از تو درباره قتال ماه حرام، پرسش ميكنند بگو جنگ و خونريزي در آن ماه گناه بزرگيست اما جلو راه خدا و مسجدالحرام را گرفتن و به خدا كفر ورزيدن، و اهل مكه را به جرم حق پرستي بيرون كردن گناهش بس بزرگتر است، و هم چنين فتنهانگيزي گناهش از قتل بزرگتر است. (توضيح، درقتل ممكن است كسي شخصي را بكشد اما در فتنهانگيزي گروهي كشته ميشوند، فتدبّر) با نزول اين آيه، پيامبر (ص) از نگراني و ترديد بيرون آمد و توانست زبان مخالفين را قطع سازد، گرچه از اول، حكم واقعي براي حضرت روشن بود و به قاعدة قول معروف: الضرورات تبيح المخدورات، اضطرار رفع ممنوعيت ميكند) عمل عبداله دفاعي و اضطراري به حساب ميآمد، با وجود اين در برابر هجوم لفظي مخالفين و هَوْ و جنجال آنها سكوت اختيار فرمود، تا اينكه با نزول آيه مزبور عمل گروه عبداله انتقامي و فعلشان به منزله رفع الفتنه و دفع الكفره محسوب گرديد، لذا رهبر اسلام غنائم را جزء بيتالمال و اسيرانرا هم با گرفتن جزيه آزاد كرد. باري مشركين از اين ضرب شصت مسلمين متنبه نگشته هيچ، بلكه جريتر هم شده و محاصره مدينه را شديدتر كردند بطوريكه مسلمين مخصوصاً مهاجرين كه در اصل فاقد معيشت بودند سخت در مضيقه قرار گرفتند همان قوت لايموت كه بعضي اوقات گيرشان ميآمد كمياب يا ناياب گرديد، چون انصار كه ميزباني مهاجرين را تقبل نموده بودند با محاصره شهر كم كم از هستي ساقط شده و ذخاير آنها رو به اتمام نهاد، از طرفي يهوديان و منافقان بر مهاجرين طعن ميزدند، وجود آنها را به فال بد گرفته مسبب بدبختي ميدانستند، خلاصه فشار شديد و غيرقابل تحمل شده بود (مقدمات) مقدمات جنگ بدر: رسول خدا براي رفع مشكل محاصره، اين بار تصميم گرفتند جديتر اقدام نمايند، لذا دست به كار تازهاي زد، عيون و جواسيس به اطراف گسيل نمود، تا از كاروانان مكه در حال نقل انتقال مال التجاره خود هستند باخبر شده، براي تصاحب آنها به موقع اقدام كنند، يك وقت مأمورين خبر دادند كارواني بزرگ با مال التجارة زياد كه اكثر بازرگانان مكه مخصوصاً قريش در آن سهيمند از شام در حال بازگشت است، به زودي حوالي مدينه خواهد رسيد، سرپرست كاروان هم ابوسفيانست، پس رسول خدا به تلافي محاصره مدينه تصميم گرفت به ساكنين اُمّالقري ضربهاي زده اگر شد مالالتجارة آنها را عوض تضييقات مالي كه براي مردم مدينه پيش آوردند، مصادره كند، پس نيروئي به تعداد 313 نفر كه نصف كمتر آنرا انصار تشكيل ميدادند بسيج نمود و فرماندهي آن را شخصاً بر عهده گرفت و يكي از مومنين با اخلاص گويا ابوذر را به جانشيني خود، براي مدينه انتخاب و روز 15 رمضان سال سوم هجري از شهر خارج گشته، به وادي بدر سه فرسخي مدينه آمده، ستاد خود را در آنجا مستقر و منتظر كاروان نشستند، اين نكته را بايد متذكر گردم، هنگام خروج پيامبر از مدينه با ساز و برگ جنگي، عبادالشيطان حدس زدند مقصود روس الله بايد قريش باشد كه سرسختترين دشمن اسلام، به حساب ميآ’د، لذا به ابوسفيان سرپرست كاروان قريش، جريان خروج محمد از مدينه را با آن كيفيت گزارش دادند، ابوسفيان خودش هم دي اينگونه امور ورزيده بود و از ناحية محمد احساس خطر ميكرد پيوسته مراقب بود مبادا از جانب مسلمين ضربه بخورد، مينويسند اين موجود كثيف در اين سفر تجاري وقتي به نزديكيهاي مدينه رسيد به عربي برخورد، او را احضار و از وي پرسيد در اين روزها كسي يا كساني را دراين حدود مشاهده نكردي، مرد گفت كساني كه قابل اعتماد باشند نه فقط دو نفر را ديدم كه شترهاي خود را مدتي براي چرانيدن اينجا رها نمودند بعد رفتند، ابوسفيان فوراً چند نفر را به چراگاه گسيل داشت و به آنها گفت فضولات شتران اگر يافتيد بياوريد آنها رفتند، اندك زماني بعد با مقداري از پيشكل شتران برگشتند، ابئوسفيان پيشكلها را واري كرد از ميان آنها چند حصّه خرما يافت، به دقت به حصّهها نگريست دريافت كه حصّههاي خرماي مدينه است، احساس خطر نمود، بلافاصله به كاروان فرمان حركت داد، از طرفي پيكي سريعالسير با شكل و قيافة مصيبتبار كه حاكي از حادثه ناگوار باشد، به مكه فرستاد تا جريان تهديد محمد را به اطلاع آنها برساند. توضيح هرگاه كارواني از قريش براي تجارت به راه دور مثل شام رفت ميرفت، و مدتي سفرشان طول ميكشيد، هنگام مراجعت، چند منزلي مكه توقف مينمود، پيكي با مركب تندرو به شهر ميفرستاد تا خبر مراجعت كاروان را به خانواده اعلام دارد چنين پيكي را اصطلاحاً (نتّاف) ميگفتند، يعني برطرف كنندة موي از بدن، چون او با اعلام مراجعت كاروان، در حقيقت به زنهائي كه شوهرانشان در سفر بودند بشارت ميداد كه همسرانتان ميآيند، خود را نظافت دهيد، موهاي زايد بدن را بزدائيد، آماده پذيرايي از آنها باشيد (البته از مردني شهوتران و شكمپاره، غير از اين نميتوان توقع داشت) اين بار عوض نتاف پيكي آمد با هيئت واژگونه عوض بشارت، استغاثه مينمود، مانند گرفتاران و انصر تا سر ميداد، مردم او را ميديدند كه بر شتر بيجهاز سوار، پيشاني آغشته به گل، دو گوش شترخوان آلود، فرياد ميزند، اي جماعت قريش كاروان شما در معرض خطر محمد(ص) است، آنرا دريابيد، نگذاريد اموال شما به غارت رود، هركس غيرت دارد نبايد حاضر شود عشيره او مورد تهديد قرار گيرد، و شعارهايي نظير اين. قريش آماده حرب ميشود
با استغاثات پيك ابيسفيان، مشركين مكه چنان تحريك شدند كه ظرف نصف روز 950 مرد شمشيرزن داوطلب كارزار شدند و با تعدادي از زنهاي هرزه و مُغَنيه، هفتصد شتر، و يكصد اسب به طرف مدينه حركت كردند، تا محمد و ياران او را هر جا بيابند از دم شمشير بگذرانند ولو در مدينه، البته كاروان تجارتي قريش با انتخاب مسير بيراهه از مهلكه نجات يافت، بعضيها نوشتند كه ابوسفيان به نيروي قريش پيام داد كه ما از دست محمد نجات يافتيم شما هم از مسير خود مراجعت كنيد، ولي لشكر كفر از آنجائيكه غرور و نخوت او را فرا گرفته بود، اين پيام را ناديده گرفت و براي تعصب پيامبر تا نزديك چاههاي بدر پيش رفت، دو لشكر در سرزمين بدر با هم تلاقي كردند، فرمانده لشكر اسلام محمد خليفه رحمن، و سركرده سپاه شرك ابوجهل نماينده شيطان.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
شروع توطئه+محاصره اقتصادي مدينه+مقدمات برخورد نظامي
شروع توطئه
نفرات مسلمين در مدينه رو به فزوني نهاد، بعضي از قبايل به پيكرة اسلام روح موافق نشان دادند، قريش فتنهگر از اين تجمع احساس خطر نمود، پس در صدد برآمد تا نفوذ پيامبر (ص) را محدود سازد، لذا با دوستان خود در مدينه، رابطه برقرار كردند، از آنها خواستند تا اطراف محمد (ص) را خلوت نموده، بر عليه او تبليغات سوء نمايند و نيز به آنها اولتيماتوم دادند كه كاري نكنند، محمد (ص) سبب قطع رابطه مكه و مدينه شود، اهالي مدينه مخصوصاً انصار به پيام قريش اعتنائي نكردند، آنها بار ديگر پيامي به توسط عبدالله بن ابي سردسته منافقين براي مردم مدينه ارسال داشتند و در آن از تهديد مالي و جاني سخن به ميان آوردند، اين باز هم از مردم مدينه، چه منافق و چه موافق عكسالعمل مساعدي دريافت نكردند، بار سوم ناچار به يهودان مدينه و ضواحي آن متوسل شدند و از آنها خواستند در كار محمد اخلال نموده، اگر بتوانند او را دستگير و تحويل قريش دهند، يهود بدعنود، به عادت معهود، قول صريح نداد ولي روي موافق نشان داد. محاصره اقتصادي مدينه
قريش ديد از پيامها و نامهها، نتيجه حاصل نگرديد، پس دست به حربة اقتصادي زد و همة نيروي خود را بسيج نمود تا مدينه را در فشار خوراكي و معيشت قرار دهد، و به اصطلاح امروز آنجا را در محاصرة اقتصادي قرار داد، اين طرفند مشركين اگر چه موجب مضيقات و كمبودهائي گرديد و پيامبر (ص) را آزرده خاطر نمود اما باز نتيجه نگرفتند زيرا ساكنين مدينه اطراف محمد (ص) را خالي ننموده و دست از حمايتش برنداشتند، اما هر روز كه ميگذشت آثار محاصره اقتصادي نمايانتر ميشد، كم كم تنگناها شدت پيدا كرد، مردم قوت لايموت را به دشواري تأمين مينمودند، رهبر گرامي اسلام، خود كه در مشقت بود از سختي معيشت مردم هم رنج ميكشيد، كار سختي محاصره تا آنجا بالا گرفت كه پيغمبر اسلام (ص) مجبور شد سياست مماشات و مدارا را كنار گذاشته، راه مقابله به مثل را پيش گيرد، چون ميديد قريش هيچگونه عواطفپذير نبوده، حاضر نيستند ذرهاي از لجاجت و عداوت خود را نسبت به اسلام كم كنند، پس براي آنها پيام داد كه به تلافي محاصره مدينه از اين پس كاروانهاي شما در تعرض مسلمين خواهند بود، و به دنبال اين پيام سريههائي در تعقيب كاروانهاي مشركين، به اطراف مدينه كه منطقه عبور كاروانها بود گسيل داشت، اين سرايا تا كنارة درياي احمر را تحت نفوذ داشتند و براي كاروانها مانع بزرگي به حساب ميآمدند، قريش از ترس اين گشت زنيها آرام نداشت و خواب از چشمشان پريده بود، پس در مقام برامدند كه قبايل تحت نفوذ محمد (ص) را با تطميع همراه خود سازند و با هدايا و تُحف به سران آن قبايل، توانستند براي مدتي كوتاه جلو شبيخوان افراد اسلام را بگيرند، كراراً پيش آمد كه مجاهدين اسلام خواستند به كارواني بتازند اما سران قبايل ياد شده، به بهانة پيمان دو جانبه مانع از هجوم مسلمين ميشدند، تا بالاخره با شكايت سعد وقاص پسر دائي پيامبر، از اين وضع، حضرت تصميم گرفتند شخصاً با سران عشاير مذكور وارد مذاكره شود. پس با يك ستون از نظاميان مؤمن خود، به قصد مناطق عشايرنشين از مدينه خارج شدند، قبل از وصول به مناطق مزبور به وادي ابواء رسيدند جائيكه حدود پنجاه سال پيش مادر عزيزش در آنحا دفن گرديد، سرقبر مادر آمد، عزاداري كرد، گريه و ندبه نمود، بعد با قبر مادر وداع كرد و رهسپار سرزمين (ودان) شد، با رئيس قبيله مذاكره نمود، پيمان عدم تعرض بين طرفين بسته شد كه از دشمنان همديگر حمايت نكنند، در مواقع ضرورت به ياري هم برخيزند. از آنجا به سرزمين (غفار) كه بين مدينه و يُمبو واقع است آمدند با رئيس قبيلة غفار هم پيماني شبيه پيمان قبلي بستند، از آنجا عازم منطقة (جهينه) شد با آن قبيله هم پيمان نظامي بست، از آنجا به طرف قبيلة (بنومدليج) رفتند اهالي با اكرام او را پذيرا شدند، بين پيامبر به عنوان رهبر اسلام و رئيس قبيله، پيمان عدم تعرّض منعقد گرديد، سپس رسول گرامي اسلام مظفرانه در حاليكه با چهار قبيله از طوايف بدوي اطراف مدينه پيمان همكاري منعقد ساخته و حتي تعدادي از آنها به اسلام گرويده بودند، به مدينه بازگشتند با توجه به معاهدات فوق ديگر دست مسلمين در تعرض به مشركين باز واز آزادي عمل برخوردار بودند مقدمات برخورد نظامي
زمان هر چه جلو ميرفت مشركين بر شدت عمل خود افزوده و بر مسلمين از هر حيث فشار وارد ميآوردند و آنچه از دستشان برميآمد در ضديت با آنها، كوتاهي نمي كردند، با شدت عناد خصم، رفته رفته چهرة كريه جنگ نمايان شد، كارشناسان حدث زدند اگر اوضاع بدين منوال پيش برود وقوع حرب بين اسلام و شرك حتمي خواهد بود، به موازات تشديد عناد از جانب مشركين پيامبر (ص) مجبور به عكسالعمل گرديد زيرا حفظ جان خود و من تبعه از بديهيات و نواميس لايتغير و عقل و نقل بدان تأكيد دارند، علاوه پيغمبر (ص) خود عقل كل و مُشرّع شريعت و مُوجد طريقت، تكليف خود را بهتر از همه ميداند، پس تصميم گرفتند به مشركين گوشمالي دهد لذا در اوايل سال دوم هجري هفت نفر از مسلمين به فرماندهي عبدالله بن جحش، مأمور شدند به سرزمين نجد رفته، در مسيري كه كاروان قريش از آن مسير بين مكه و طايف رفت و آمد ميكنند، كمين نموده ضربهاي به آنها وارد آورند، عبداله طبق دستور حركت كرد اما به جهت بعد مقصد و نبودن امكانات دو نفر از هشتنفر در بين راه ماندند بقيه توانستند خود را بدانجا برسانند، همزمان با وصول سريّه به موضع معيّنه، كاروان تجاري قريش كه از طايف به مكه مراجعت ميكرد بدان محل نزديك شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط نرجس
|
|
درباره وبلاگ ![]() منوي اصلي نويسندگان سيره ي پيامبر خاتم از ولادت تا رحلت رفتار و کردار پیامبر سیمای پیامبر عبداله و انتخاب همسر مرتبت امنه محمد وزنان مرضعه حليمه و محمد پيامبر بعد از دوران رضاعـْْه محمد (ص) بعد از فوت آمنه يتيم عبداله دنبال معيشت: سيرة ابن هشام وفات عبدالمطلب پيامبر و سفر شام زندگي داخلي پيامبر موقعيت اجتماعي پيامبر حكميت محمد محمد و حلف الفضول امانتادري محمد (ص) اولين برخورد خديجه با محمد (ص) تصميم خديجه به ازدواج با محمد (ص) وساطت نفيسه مخالفت رئيس قبيله با ازدواج خديجه خديجه به عقد پيامبر در ميآيد حرا كجاست؟ بعثت پيامبر و نزول قرآن از تاريخ طبري از بعثت تا رحلت --+پيامبر و ورقه استدلال پيامبر متواري شدن مسلمانها از ترس مشركين از بعثت تا رحلت --+پيامبر و ورقه اسلام كنيزان عمر اولين شهيد اسلام+استقامت رسول خدا+اسلام آوردن حمزه اجتماع قريش در دارالندوه+تقاضاي قريش از ابيطالب شدت عمل مشركين+مهاجرت به حبشه محاصره بنيهاشم+عام الحزن+علت تغيير عقيده طرد پيامبر از بنيهاشم پيامبر در طايف تأثير كلام قرآن+بيعت النساء+آغاز هجرت به مدينه تصميم نهائي قريش ليلةالمبيت يا شب هجوم+خانة پيامبر در محاصره تعيين جايزه براي دستگيري پيامبر+ورود پیامبر به قبا اولين بناي مسجد در اسلام مسجد النبي يا بزرگترين مركز اسلام شروع توطئه+محاصره اقتصادي مدينه+مقدمات برخوردنظامی مشكل قتال در ماه حرام+مقدمات جنگ بدر+قريش آمادهحرب غزوه بدر+آغاز نبرد+تصميم دربارة اُسرا+پيامدجنگ بدر قريش در تدارك جنگ ديگر+جهود مدينه توطئه ميكند صفآرايي در احد +آغاز حمله+پيامبر كنار كشته حمزه ايثارگري يك زن مسلمان+فداكاري فوق تصور غزوة بني مصطلق و جويريّه+داستان افك احزاب و جنگ خندق+جهاد علي (ع) با عمرو+فضيلت ضربت ع عوامل شكست احزاب+تسخير دژ +مدينه محاصره شده سهيل و صلح حديبيه+شروط بطور اختصار دعوت سران جهان به اسلام+نامة پيامبربه قيصروخسروپرو محاصرهدژ يهودان خيبر+خيبر كجاست؟+سپاه اسلام درخیبر فرماندهي علي(ع) در خيبر+اعتراف عمر سنة هشتم هجري+داستان فتح مكه بيعت با رسول خدا+پايان بيعت در مكه شورش هوازن و تقيف+سنة نهم هجري يا عامالوفود علي(ع) و حديث المنزله وجه تسمية غزوه تبوك+ورود وفود به مدينه داستان مباهله+سنة دهم و حجهالوداع+خطابهاي. تعيين تكليف جانشيني+بيعت مردم با علي يوم غدير نزول آيه اكمال رسول خدا به مدينه باز ميگردد ابوبكر در محراب پيامبر+فرماندهي اسامهبن زيد پيامبر و قلم و دوات+تأكيد در رد حقوق و امانات زهرا در كنار بستر پدر +علي را حاضر كنيد +رحلت تصاویر چهل حديث از سيره نبوي پيوندهاي وبلاگ پيوندهاي روزانه طراح قالب
http://www.ksabz.net/audio/1043.wm |

